بسم الله الرحمن الرحیم

سال ۱۴۰۴-جلسات مباحثه فقه-فقه الضمانات

جلسه بعدفهرست جلسات مباحثه فقه--فهرست همه بحث‌ها--کتاب الضمان--هوش مصنوعیجلسه قبل

فهرست جلسات مباحثه فقه الضمانات

فقه الضمانات؛ جلسه 40 8/10/1404

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی تحقق مراتب قصد در هازل و مکره

مشغول عبارت شهید ثانی در شرح لمعه بودیم. فرمودند: «(والقصد، فلو أوقعه الغافل، أو النائم، أو الهازل لغى) وإن لحقته الإجازة، لعدم القصد إلى اللفظ أصلا»؛ البته ایشان عبارت شهید اول را توضیح می دهند و لذا خودشان بعدا اشکال می کنند. ظاهر عبارتی که فرمودند تناسب دارد که فرمایش شهید اول همین طور باشد. ولو به حسب ظاهر مقداری عجیب به نظر می آید.

من طول می دهم تا از بعضی از نکاتی که در این کلمات هست، برای مباحثی که مستحدث هست، استفاده کنیم. مبادی بحث برای شما صاف شود، تا بعدا ببینید می توانید کارهایی که هوش مصنوعی انجام می دهد را تصحیح کنید. این مبادی برای آن ها نافع است. لذا رفت و برگشت روی این عبارت به این خاطر است. یعنی مبادی بحث در اذهان شریفتان روشن تر باشد تا مشی بر یقین برای شما آسان تر باشد.

کلام شهید اول این بود: «یشترط فی المتعاقدین الکمال و الاختیار»؛ ذیل اختیار مطالبی را عرض کردم. برخی از اعزه هم مطالبی را ارسال فرموده بودند. ذیل جلسه سی و هشتم، و جلسه سی و نهم توضیحاتی را اضافه فرموده اند. چون بحث هایش خیلی کار دارد، فرمایش ایشان را برای بعد می گذاریم. ابتدا عبارت شهید تمام شود تا ببینیم بحث بعدی چه می شود.

شهید اول می فرمایند: «یشترط فی المتعاقدین الکمال و الاختیار و القصد». شهید برای اختیار، به مکره مثال زدند که اختیار ندارد. برای قاصد هم شهید می فرمایند: «فلو أوقعه الغافل، أو النائم، أو الهازل لغى»؛ این بیع درست نیست. چرا؟ چون «یشترط فیه القصد»؛ قصد می خواهیم. هازل قصد ندارد. خب مکره چطور بود؟ شهید ثانی برای مکره فرمودند: «قاصد الی اللفظ دون المدلول»؛ مکره نمی‌خواهد مدلول بشود. به بیع فضولی هم تشبیه کردند. دیدم ملا احمد در حاشیه های لمعه های قدیم همین را آورده اند. حاشیه ایشان در دو جا نوشته شده است. «و یرد علیه انه قیاس مع الفارق فان الفضولی قاصد الی مدلول اللفظ دون المکره. و لعله یکون مناط صحة البیع الفضولی»؛ مکره قاصد مدلول نیست ولی فضولی قاصد مدلول هست و می خواهد معامله کند، ولی مالک نیست. دیگران هم فرموده اند. صاحب جواهر هم دارند. آدرس های متفاوتی هست که اگر فرصت شد عرض می‌کنم.

کلام شهید ثانی در قصد لفظ در هازل

چیزی که در فضای ما روی آن تاکید دارم، این است: از هازل شروع کنیم و بحث را جلو ببریم تا به مبادی برسیم. فرمودند: «فلو اوقعه الهازل لغی و ان لحقته الاجازه»؛ شوخی کرده و بعد می گوید خب راضی شدم و این شوخی من جدی شد. فایده ندارد. در شوخی اصلا اصل بیع منعقد نشده است. چرا؟ می گویند: «لعدم القصد الی اللفظ اصلا». آن جا لفظ بود ولی مدلول نبود. این جا اصلا قاصد لفظ نیست. لذا شهید ثانی می گویند: «و ربما أشكل الفرق»؛ یعنی فرق بین مکره و هازل. می گویید مکره قاصد لفظ است، نه مدلول. در هازل می گویید اصلا قاصد لفظ هم نیست. چه فرقی می کند؟! «في الهازل من ظهور قصده إلى اللفظ من حيث كونه عاقلا مختارا، وإنما تخلف قصد مدلوله».

اشکال صاحب جواهر به قصد هازل

خب حالا بیع هازل لغو است یا نه؟ صاحب جواهر وقتی می خواستند به میدان اجماع و شهرت بروند و بگویند بیع مکره اصلا منعقد نشده، فرمودند اگر اجماع نباشد می توان به میدان این مطلب بروند و اشکال کنند. در اشکالشان قشنگ می فرمایند؛ فرموده اند که مکره اراده و قصد عقدی ندارد. می گوید سر من زور کردید. من که نمی خواهم معامله انجام بدهم؛ قصد عقدی یا لفظی نبود. برای این که رضایت بعدی مکره بتواند بیع را تصحیح کند، این را فرمودند. دنباله اش فرمودند: «اغرب من ذلک»؛ یعنی تصحیح عقد مکره با رضایت بعدی. با این که مشهور و اجماع هست. از شیخ هم آوردم و خواندم؛ فرمودند «المشهور بین المتاخیرن». غیر از خلاف شیخ است. ایشان می گویند «اغرب من ذلک»؛ یعنی قول مشهور غریب بود. اغرب از آن این است که بگویید بیع هازل هم منعقد است و اگر بعدا جدی شد صحیح است. وقتی می خواهند دلیل مصحح بیع هازل را بگویند، می‌گویند لوضوح الفساد؛ «ودعواه»؛ ادعای شهید، «بأنه غير قاصد للفظ بخلاف المكره فإنه قاصد للفظ دون مدلوله كما ترى واضحة الفساد»1؛ نشد ببینم که کدام یک از فقها عقد هازل را تصحیح کرده است. ولی این که شهید ثانی فرمودند «اشکل الفرق فی الهازل»، در جواهر می گویند واضح الفساد.

تفاوت برخورد دستوری و توصیفی با مسأله قصد هازل

من یک عرضی مقدمتا دارم، تا به عباراتی از شیخ انصاری که نظرات خیلی جالبی فرموده اند برگردیم. ایشان این وضوحات را به نحو توصیفی حل کرده اند، نه به نحو دستوری. ما می خواهیم اول دستوری جلو برویم، بعد برمی گردیم و با مرام توصیفی و بلند شیخ اعظم مساله را حل می کنیم. فعلا جلو برویم.

فعلا این شد که شهید اول و دیگران می گویند: «الهازل غیر قاصد للفظ اصلا». یعنی کسی که شوخی می کند قصد لفظ ندارد. دستوری رفتار کردن این است که بگوییم این اشتباه است. چرا این جور تعبیر می کنید؟! این تعبیر غلط است و مسامحه دارد. شما نباید بگویید «هازل غیر قاصد للفظ»! خب لفظ کم دارد! خب بروید به فکر لفظ خوبی باشید. دستوری رفتاری کردن در این جا به این است که بگوییم باید این طور بگویید! چرا گفتید؟! این غلط است! این یک جور بیان است. حالا به فرمایشان شیخ انصاری در مکاسب بر می گردیم.

هویت مستقل زبان و کاربرد زبانی و مسأله قصد در هازل

من می خواهم یک مقدمه عرض کنم که بسیار مهم است. در جلسات قبل اندازه ای که در وسع من بود، «الدلالة تابعة للارادة» را مطرح کردم تا روی آن تامل کنید، تا در این جلسه از آن ها استفاده کنم. توضیحات بسیار مهم و مبنایی است. هر گامی که جلو می رویم باید اول یک مطلبی برای ما واضح شود و قطعی شود. میخ این را بکوبیم که این مطلب مورد اتفاق همه است. همه این را قبول دارند. حالا یک فقیهی یک چیزی بگوید که ظاهرش با این جور نیست، مراد او را باید توصیفا معنا کنیم. می گویند «لیست المناقشة فی العبارة بعد فهم المراد من دأب المحصلین». ما می دانیم می خواهد این را بگوید، شما مدام ملا نقطه ای بگویید ای جا بد گفتید و این لفظ را بد جا آورده ای! البته از نظر بحث علمی کردن، خوب است. اما وقتی مراد او معلوم است، در یک فضایی بوده که لفظ نداشته یا یادش نبوده و یا فضایی بوده که این طور القاء کرده است. فهم مراد را شیخ انصاری فرمودند. ولی قبل از این که سراغ فهم المراد برویم، باید میخ واضحاتی را بکوبیم. عرضی که دارم این است: چرا می گویید واضح است که هازل قاصد لفظ است؟ چون اصلا در فضای زبان که هازل و جاد و نائم و ... هستند، وقتی از او کلامی صادر می شود، ولو خواب است، ولی وقتی عرف می‌بیند، می‌گوید کلام بوده؛ وقتی دارد از او صادر می‌شود، یک خروجی زبان است. امری از زبان است که اهل آن زبان از آن مطلع هستند و آن را به کار می‌گیرند.

بنابراین ادعای ما این است: وقتی در فضای زبان، کلامی از آن زبان، به کار بردن آن زبان است، کالمحال است یا واقعا محال است که بگویید کسی قصد لفظ کرده ولی معنا را قصد نکرده است. یا اصلا بگویید قصد لفظ هم نکرده است. این محال است. چجور محال است؟! من شروع می‌کنم و شما از واضح ترین مثال ها ببینید. لذا شیخ اعظم می گویند با ادنی تامل معلوم می شود کسانی که می گویند «غیر قاصد للفظ»، منظورشان این ها نیست.

شاگرد: محال است که قصد لفظ نکرده باشد یا قصد معنا؟

استاد: هر دو؛ محال است که نه قصد لفظ کند و نه قصد معنا. باید هر دو را قصد کند. از مثال روشنی که بحث های خوبی هم ذیلش مطرح است، شروع می کنم. زبان مثل یک شهر می ماند. پیکره زبان واقعا مثل یک شهر می ماند؛ زبان بند به افراد است اما افراد هم برای تکلم بند به زبان هستند. بین زبان شناس ها هم بحث های خوبی هست که لطائفی دارد. البته بعضی از آن ها چون مانوس اذهان نیست، ذهن انسان ابتداء رم می کند. بعد که مقداری انس گرفت، می بیند همین ها هست. خیلی چیزها داریم که عجیب به ذهن می آید.

عرض کردم دو انقلاب در زبان شناسی داشتیم. البته در تراث کتب حوزوی هم کتاب های بسیار خوبی هست. ولی چون فضای قرن بیستم غربی، از تراث علماء ما جدا بوده، آن ها برای خودشان برنامه ای دارند. می گویند در زبان شناسی دو انقلاب رخ داد. انقلاب اول، زبان شناسی تاریخی بود؛ می گویند زبان شناسی در زمانی. انقلاب دوم در قرن بیستم و اوائلش رخ داد؛ انقلاب همزمانی بود. در یک قطعه ی زمانی معین بودن این که تاریخ را نگاه کنیم. ولذا این انقلاب دوم، مبداء کار عظیمی شد که به آن ساختارگرائی می گویند. وقتی نگاه در زمانی می کنید، زبان برای خودش یک هویتی دارد. یک هویتی دارد که شما می توانید مستقلا به آن نگاه کنید و آن هویت استقلالی است که به اهل زبان کمک می کند. ساختار هم دارد. محور همنشینی، محورهای جانشینی را پارسال عرض کردم. هر چه این مباحث را پی جویی کنید می بینید که ضرر نکرده اید. چون صدها ذهن و مقاله و کتاب نوشته شده است. روی این ها خیلی فکر شده است. این ها را که با یک تلاشی رویشان فکر شده دست کم نگیرید.

خب این ها انجام شده؛ در تراث حوزوی هم که مفصل حرف های عالی داریم. بعض زحمات هم الان کشیده می شود و کارهای تطبیقی می کنند. مثلا نظرات اصولیین بزرگ را با نظرات آن طرف تطبیقی کار می کنند. این خوب است تا هر دو را به فضا بیاورند.

تنظیر زبان به شهر

آن چه که من می خواهم بگویم، این است: زبان مثل یک شهر می ماند. کسانی که با آن زبان صحبت می کنند، مثل کسانی هستند که در آن شهر زندگی می کنند. هم قوام آن شهر به آن کسانی است که در آن شهر هستند؛ این ها نباشند که شهری نداریم. یک خاک بیابان و شهر ارواح می شود. از آن طرف اگر شهر هم نباشد، این ها مدنیت ندارند. زندگی شهری به این عنوان که می گوییم مدینه است، به تک تک این ها خدماتی ارائه می دهد. شبیه ترکیب ارگانیک بدن است. جلوتر عرض کردم که ارگان به معنای عضو است. ترکیب ارگانیک یعنی ترکیب عضوی. قوام ترکیب عضوی به این است که همه یک دیگر را نگه می دارند. اگر قلب نباشد، مغز هم نیست. اگر مغز هم نباشد قلب نیست. یکی دیگر را نگه می دارند. مدنیت و شهروندی هم همین است. اگر شما نگاه کنید، هر شهروندی که متمتع هست و از خدمات شهری استفاده می کند، شهرمند هم هست. یعنی دخیل در این هست که شهر، شهر شود. اگر این ها نباشند که شهر، شهر نمی شود. زبان به این صورت است. خیلی اهمیت دارد که درک شود زبان یک هویتی دارد که کلام خروجی آن است. زبان مثل یک کارخانه ای است که صنایعش بیرون می آید. کلام با زبان فرق می کند. قرآن کریم کلام عربی است؛ «بلسان عربی مبین». لسان عربی پشتوانه ای است که کلام عربی شود؛ خدای متعال در آن از لسان عربی مبین بیاورد؛ خدای متعال کلام عربی مبین بیاورد و تحدی هم بکند. اعجاز هم در آن باشد. هم پشتوانه ی زبانی قرآن کریم است و هم کلامی. ولی این دو با هم دو حیث بسیار ممتاز هستند.

مراتب قصد در مجاز؛ «زید اسد»

با این مقدمه این جور عرض می کنم؛ یک مثال بسیار ساده ای که همه شنیدید؛ بارها عرض کرده ام که اوج مطالب اصولی و معانی بیان همین بحث هایی است که علماء کرده اند. شما می گویید «رایت اسدا یرمی». چون زیاد تکرار شده سریع می گویم. شما می گویید «رایت اسدا یرمی»، مجاز است. در مجاز لفظی مشهور در مقابل سکاکی می گفتند، «اسد» در لغت یک موضوع له دارد. «اسد» یعنی حیوان مفترس. تا مستعمِل و متکلم از این زبان استفاده می کند و می گوید «رایت اسدا یرمی»، لم یقصد المعنی اللغوی، بل استعمل الاسد، فی غیر موضوع له، و اراده بقرینة صارفة. مشهور این طور می گفتند. مشکلی هم ندارد و ساده است. پس مجاز لفظی مشهور، استعمال لفظ در غیر ما وضع له است.

دو مبنای ظریفی هم در این جا بود. خیلی لطیف است. اولینش لطیف است و دومینش هم اوج لطافت بود. یکی می گفتند «اسد» را در رجل شجاع استعمال نکردیم، بلکه مستعمِل در معنای اسد تصرفی کرده و گفته اسد در لغت یک دایره ای از افراد را دارد. باید به بیشه بروید و آن ها را پیدا کنید. اما می گوید من فرض می گیرم اسد یک معنای اوسع از آن ها است. اسد دو فرد دارد. فردی که حیوان مفترس است، و فردی که رجل شجاع است. این هم وجه لطیفی است. پس استعمال در غیر ماوضع له نشد، بلکه در معنای ما وضع له، تصرفی شده است.

آن چه که شاید دقیقا کار ذهنی بشر است که خدای متعال به آن الهام فرموده و این عجائب لطافت را علماء فرموده اند، این وجه است. مرحوم آقای ابوالمجد در وقایة این ها را به خوبی توضیح داده اند. می گویند نه، ما اصلا در معنا تصرف نکرده ایم. اسد یک لفظ و یک معنای لغوی دارد و خلاص. اسد یعنی حیوان متفرس. خب شما که به زید می گویید حیوان مفترس! می گویند نه در لفظ تصرف شده و نه در معنا. بلکه در زید و رجل شجاع تصرف شده است. می گویید این زید را می بینی؟! از حیوان مفترس هم که خبر داری. بدون این که به حیوان مفترس دست بزنم، می گویم زید حیوان مفترس است. اسد به ادعای من خود رجل شجاع است. نه معنای موضوع له. می گویم این آن است. یعنی تو می خواهی حیوان مفترس ببینی؟! بیا ببین. نه این که من گفتم اسد دو فرد دارد. دو فرد ندارد. یک فرد دارد که همان اسد است. این خیلی لطیف است. به گمانم اوج بالای ادبیات زبان بشر همین است. یعنی اصلا لطافت مجاز در این است که می گوید این شیر است. این شیر است، نه یعنی همان رجل شجاع است و من در معنا توسعه داده ام. بلکه می گوید اگر می خواهی شیر را ببینی، بیا نشانت بدهم. می گوید ادعای من این است که او همان حیوان مفترس است. ولذا بر این معنای بسیار لطیف استعاره تخییلیه و استعاره بالکنایة متفرع می شود. یعنی الان می گویید بیا یال و کوپال زید را ببین. «إذا المنیة أنشبت أظفارها»؛ مرگ که چنگال ندارد. اما وقتی ادعا کرد که مرگ گرگ است، الان دیگر این گرگ چنگال هم دارد. این معنا خیلی لطیف است.

خب حالا به این سه معنا برگردیم. آن که اول عرض کردم؛ چه حرفی است که بگوییم مستعمِل در غیر ما وضع له استعمال می کند؟! یا حتی بگوییم دارد ادعا می کند که زید آن است؟! معنای لطیف و خوبی است. اما شما مدام می گویید ما در مجاز از معنای لغوی فاصله می گیریم. عرض من این است: در همین مجازی که گفتیم، حتی بنابر مشهور -مجاز لفظی؛ وجوه دیگر که واضح است- محال است که مستعمِل، قصد و اراده معنای موضوع له را نکند. چون اصلا به غرضش نمی رسد. او می خواهد بگوید زید یا رجل شجاع، شیر است. اگر بگوید شما اصلا کاری با شیر نداشته باش و آن ها را کنار بگذار، خب وقتی می گوییم «زید اسد است» چطور می شود؟! قوام مجاز و صحت این که مجازگو بتواند به هدفش برسد، این است که ابتدا معنای موضوع له را قصد کند. قصد اخطار به ذهن او کند و بگوید ای مخاطب من، اسد یعنی حیوان مفترس. اگر معنای لغوی را قصد نکند که به مطلوبش نمی رسد. بله، بعدا قصد پشت قصد می آید. قصدهایی در طول هم می آید. چرا وقتی یک متکلم چند قصد دارد، شما قیچی می کنید و تنها یکی را برجسته می کنید و می گویید فقط قاصد این است و تمام؟! بلکه در این جا صد قصد در کنار هم هست؛ در طول و عرض هم.

مراتب قصد در اخبار ضمنی در انشاء

در انشاء می گفتیم که متصف به صدق و کذب نمی شود. مثال مکرری را خدمت شما عرض کردم. دو فقیر در این جا هستند. هر دو دست دراز کرده اند و می گویند بده! شما رد می شوید و می گویید این راست می گوید و دیگری دروغ می گوید. می گویند لفظ هر دو که انشاء است؛ او می گوید بده، دیگری هم می گوید بده. چرا می گویید دروغ می گوید؟! انشاء که اتصاف به صدق و کذب ندارد. کجایش دروغ گفته؟! می گوییم او که می گوید بده، لفظش انشاء است، معنایش هم انشاء است، اما همراه این قصد لفظ و معنا، با قرائنی قصد دیگری هم متبلور است. یعنی اخبار می کند که فقیر هستم و نیاز دارم. به این داده ی شما نیاز دارم. این اخبار است. در این اخبار ضمنی کاذب است. امروزه افعال گفتاری می گویند؛ یعنی کاری که گفتار انجام می دهد. اگر به این صورت است، پس وقتی سر و کار شما با زبان شد، محال است گوینده یک کلام قصد معنای آن لغوی کلام را نکند.

مراتب قصد در مشترک لفظی

حتی جایی که توجه دارد مشترک لفظی است، قصد همه را می کند. اما نه آن قصدی که بگوییم تا نهایت هست. قصد می کند یعنی توجه دارد. این جا قصد یعنی ارائه خدمات زبان به او. یعنی او می داند که در این زبان، این لغت با این معنا جوش خورده است.

تطور مبنای قرن اکید در مبنای هویت مستقل زبان

قرن اکیدی که مدام می گوییم و مشکلی نداریم، با این توضحی که عرض کردم در یک سطح دیگری قرار می گیرد. شما می گویید وضع، قرن اکید بین لفظ و معنا است. قرن اکید را در اذهان اهل آن زبان می برید و می گویید در ذهن اهل زبان این دو لفظ با هم جوش خورده اند. خب مانعی ندارد و مشکلی نداریم. اما اگر هویت استقلالی زبان را که بند به قبلی ها و بعدی ها نیست، ببینیم؛ برای خودش مستقل از آن ها یک پویایی دارد. اگر این طور نگاهش کنیم، می گوییم در زبان فارسی یا در زبان عربی این لفظ با این معنا جوش خورده است. چون گفتم هم شهروند است و هم شهرمند. اهل زبان تا آن زبان نباشد، نمی توانند حرف بزنند. وقتی هم حرف می زند، دارد به این زبان کمک می کند و به گسترش و بسط و دوامش کمک می کند. اگر همه فارسی زبان ها ور بیافتند، دیگر زبانی نخواهد بود. پس اهل زبان هم به ادامه ی آن و هم به گسترش آن کمک می کنند. در عین حال اگر قبلی ها نبود، محافظت آن ها نبود و این زبان باقی نبود، الان او نمی توانست حرف بزند. این ها کاملا به هم بند هستند ولی کاملا حیثیاتشان جدا است. ما می توانیم قرن اکید را در بستر مدلول تصوری، در نگاه قاموسی و نگاه زبان محض، ببینیم. اصلا هم ربطی به اذهان نداشته باشد. البته بند به هم هستند. منظورم این است که برای آن یک هویت نفس الامری ببینید که ملازمه ندارد با این که الان... . مثلا شما می گویید الان متلفظی به زبان یونانی نیست. به زبان روم و لاتین متلفظی نیست. زبان انگلیسی و ... هیچ کدام زبان اصیل یونانی و لاتین نیستند. دو زبان بودند که الان دیگر مستعمل نیستند. ولی وقتی در قاموسشان می روید، می گویید این لغت در زبان یونانی به این معنا است.

تنظیر هویت مستقل زبان و متلفظ آن به پیچ و مهره

شاگرد: این هم گزارشی از اذهانی است که آن جا وجود داشته. منفک نشده است. فرض کنید هیچ گوینده ای نباشد و تمام کتاب ها سوخته باشد، باز هم می توانیم این واژه را به کار ببریم؟! کما این که ممکن است در زبان های گذشته خیلی از این ها بوده و به ما نرسیده است. در این صورت می توان گفت نفس الامری است؟

استاد: این سوال شما در تمام مکملیت مطرح است. یعنی وقتی دو چیزی هستند که هویت ذاتیشان دو تا است اما مثل پیچ و مهره هستند. اصلا شکل مهره و پیچ با هم فرق دارد. خصوصیاتشان فرق دارد. جلوتر عرض کردم اگر کسی باشد که از اول تا آخر عمرش پیچ دیده و اصلا مهره ندیده. تصوری که از پیچ دارد یک چیزی است. اما بعد که مهره را پیدا می کند می گوید این ها در کمال ارتباط با هم هستند. اما باز هویتشان دو تا است. اگر بخواهد کار انجام شود باید به هم ضمیمه شوند. لذا اهل زبان با زبان، پیچ و مهره هستند. هر کدام نباشند، آن پیچ و مهره واحد نیست. اما از حیث هویت مستقل هستند. لذا شما می گویید از اهل آن زبان گزارش می دهیم، خب شما می توانید بعضی از کتیبه های خطی یونانی را ببینید، در آن زبان کشف کنید که این به آن معنا است. الان که این به آن معنا بوده، یعنی در زبان آن ها زمانی بوده که حاملینی داشته و آن زبان کمک می کرده که آن ها استعمال کلام کنند.

سهولت اختراع زبان با تکیه بر هویت و ساختار مستقل زبان

گام بعدی مهم تر است. وقتی هویت روشن شد، بعدا در استقلال زبان می بینیم پیچ و مهره هستند ولی همان طور که تحقق پیچ وابسته به مهره نیست، تحقق زبان هم وابسته به متکلم نیست. ما یک زبان هایی داریم که صوری محض هستند. حتی زبان های ابتدا به ساکن داریم. زبانی هست که حدود صد سال می شود. الان هم خیلی طرفدار پیدا کرده است. ابتدا به ساکن زبانی را خلق کرده اند. زبان اسپرانتو. معروف است و الان خیلی مدافع دارد. می خواهند کل بشر یک زبان داشته باشند. مقصودشان از درست کردن این زبان این بوده است. شاید بیش از صد سال است.

چرا شما می توانید الان ابتدا به ساکن برنامه ریزی کنید و زبانی که اصلا سابقه ندارد را درست کنید؟ چون هویت زبان، یک ساختار و یک نظامی است که به شما قدرت می دهد تا به معانی نظم بدهید. سیستم نشانه ها را داریم. حتی شما می توانید با سائر نشانه ها همین کار را بکنید. با خط بدون صوت، می گویید آقایان فقط این شکل ها را ببینید. با این شکل ها یک زبان درست می کنید. بعدا هم معانی را با این شکل ها به هم پاس می دهید. بدون این که لفظی بیاورید. فقط مکتوب است.

انتقال معانی با ساختار منظم و مستقل زبان

شاگرد: مقصودتان ظرفیتی است که در آن ها هست؟

استاد: نه، می خواهم عرض کنم زبان یعنی یک ساختار نشانه ای که به کسی که می خواهد آن را به کار بگیرد قدرت می دهد. قرن اکید باشد یا نباشد. خدا رحمت کند! می گفت به رفیقم در کلاس گفتم این استاد به من گفته که یک کنفرانس انگلیسی بدهم. من هم که حروف انگلیسی را بلد نیستم، چه برسد به این که بخواهم به انگلیسی کنفرانس بدهم. گفت او هم برای من نوشت و فقط گفت به این صورت بخوان. گفت حافظه ی من در حفظ کلمات قوی بود. گفت من هم فقط الفاظ را عین همانی که می گفت حفظ کردم و کنفرانس دادم. آن استاد انگلیسی هم خیلی ماهر بود. می گفت آن استاد تا آخر به من احترام می گذاشت. یعنی این از کسانی است که این جور کنفرانس داد. اگر می دانست من چیزی بلد نیستم، این طور به من نگاه نمی کرد. این یعنی شما می توانید یک نظامی درست کنید و این ها را القاء کنید. ولو کسی که این ها را استعمال می کند، نباشد. این بسیار مهم است. نظام نشانه ها. نشانه هایی را نظامند کنید که آن نظام ها بتواند فکر و معانی و ارتباط فکر با خارج را برای ابرازش سامان دهی کند؛ برای انتقال به هم سامان دهی کند. خط باشد، صوت باشد. حتی می گویند خط دیداری، خط مشمومات. مثال هایش واضح است اما لطیف است. به وسیله این هایی که بو می کنید، می توانید خط و زبان درست کنید؟ فقط بو باشد. خیلی راحت می شود. چند بو را می آورید، این بو را کنار این بو می گذارید، یک خط و یک کلمه درست می شود. مانعی ندارد. نه حرف زده اید و نه صوت ایجاد کرده اید و نه نوشته اید. فقط بوهای این گل های هستند که به وسیله آن ها تواعد کرده ایم و نشانه قرارداده ایم. این گل ها نشانه هستند تا ببینیم خروجی آن یک سیستمی هست که بتوانیم معانی را رد و بدل کنیم. کمال و ضعف هم دارد. یک زبانی درست می کنیم که ضعیف است. یک زبانی را با فکر و تجربه فراوان درست می کنیم که بسیار قوی است. الان روی این زبان دارند بسیار کار می کنند. صد سال می شود. لفظ و صوتش از همه زبان ها یک چیزی دارد ولی خودش استقلالی است.

شاگرد: گویا چینی هم همین طور است. ژاپنی ها می توانند زبان چینی را بخوانند. حروف نوشتاری طوری است که ما به ازاء معنایی دارد. یک حالت نمادین دارد.

استاد: به این ها زبان های معنا نگار می گویند. حروف ما الفبایی است. الفبا معنا ندارد. بعدا الفبا را ترکیب می کنیم و یک کلمه «اسد» می شود و معنادارد. زبان هایی هم هستند که معنانگار هستند. یعنی وقتی الف را می بیند، می گوید این فلان معنا است. کما این که در اصل خود زبان فینیقی ها و الفبای سریانی این ها را مطرح کرده اند. در روایات «الالف آلاء الله» هست. در خارج هم وقتی آن ها جیم می گفتند به معنای شتر بود. اصل جیم شتر و جمل بوده. یا باء، بیت و خانه بوده است. آن ها که باء می‌گفتند به معنای خانه بوده است. شاید هم به الصاق و جمع شدن باشد، چون خانه محل جمع شدن همه است. این ها بحث خیلی زیبایی در اصل زبان است. ثاء مثلا ثور است. گاو نر ث می شده.

تحقق قرن اکید در ساختار زبانی

این بحث ها مفصل است که این نشانه ها به چه صورت بوده است. فعلا در بحث ما سر و کارمان با نشانه هایی است که زبان مکتوب و ملفوظ را درست می کند. بنابراین ادعای ما این است که زبان، یک چیزی است که این قرن اکید در آن محقق است. اهل زبان از آن قرن اکید محقق در آن زبان استفاده می‌کنند. زبان به آن ها خدمات می‌دهد. در زبان فارسی اگر می‌خواهی بگویی آدم خیلی بالا، بگو فرهیخته. این زبان است که به شما خدمات می دهد و می توانید این کلمه را به کار ببرید و جمله زیبا و ادبی در یک محفلی بگویید.

شاگرد: خلقی نیست، کشفی است؟ یعنی اگر زبان را بلد نیستیم، رابطه این لفظ و معنا را کشف می کنیم.

استاد: آن چه که من می خواهم بگویم، دقیقا کشف نیست. وقتی به یک کارخانه می روید و می گویید مصنوع خودت را به من بده، مثلا سرامیک و ماشین و موبایلی است، نمی گویید می خواهید کشف کنید که چه چیزی در آن هست. بلکه از آن استفاده می کنید و به یک چیزی می رسید که می تواند حاجت شما را برآورده کند.

عدم تنافی مقصود علماء از غیر قاصد بودن هازل با هویت مستقل زبانی و کارکرد آن

حالا با این مقدمات عرض ما این است: این که می گوییم هازل غیر قاصد لفظ است، شهید اول و این بزرگان یک مقصودی دارند که آن مقصود منافاتی با این هایی که من گفتم ندارد. اگر دستوری رفتار کنیم، می گوییم جناب شهید چرا می گویید «غیر قاصد اصلا»؟! بلکه منظورشان معلوم است. شیخ انصاری هم می فرمایند. ولی معلوم باشد که محال است کسی از یک زبان عبارت زبانی بگوید ولی قصد معنای آن لفظ را نکند. می گوید در خواب چطور؟! در خواب او از ضمیر ناخودآگاه استفاده می کند! چرا یک فارس زبان در خواب یک عبارت انگلیسی سلیس نمی گوید؟ خب اگر خواب است و هیچی به هیچی است، خب پس یک فارس زبان هم یک عبارت انگلیسی بگوید! بلکه این جور نیست. حافظه او بیدار است. بوعلی کتابی دارد به نام حی بن یقظان. استاد در درس اسفارشان زیاد می گفتند که اسم قشنگی گذاشته است. حی بن یقظان یعنی نفس جزئی متعلق به بدن ما که خودش پسر آن نفس کلی است که او یقظان است. او حی است و پدر هم یقظان است. ولذا می گفتند وقتی ما (این پسر) خواب می رویم، او خواب نمی رود. زیاد می گفتند شاهد این که خواب نمی رود، این است که وقتی از خواب غش کرده اگر او را صدا کنیم که فلانی! فوری چشمش را باز می کند. اگر او خواب بود نباید چشمش را باز کند. معلوم می شود همان جا او بیدار است.

یقظان به این معنا است. «فَإِذَا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ»2. تعبیر آیه شریفه خیلی عجیب است. یعنی همان طور که خدای متعال «لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ»3 است، «وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَىٰ»4، برای روح و نفس و همه شئونات ما سطوحی از ادراک قرارداده است؛ «بالساهره» یعنی نمی تواند خواب برود. آن جا دیگر خواب تمام است. در روایت داشت «فيذبح بين الجنة و النار، ثم يقال: يا أهل الجنة خلود بلا موت و يا أهل النار خلود بلا موت»؛ موت یک مبادی ای می خواهد. آن جا که می رسید، موت دیگر تمام است. «اذا هم بالساهره»؛ دیگر خواب تمام است. خواب برای شرائطی بود که دیگر نیست. «ساهر» کسی است که شب تا صبح بیدار است.

شاگرد: مقصود شهید اول چه شد؟

غالط و قصد لفظ

استاد: من ابتدا از عبارت شیخ می خوانم. جواهر را هم می خواهم بخوانم.

علی ای حال ادعای من این بود. بله تنها یک مصداق دارد که آن هم غالط است. استاد ما مرحوم حاج آقای علاقه بند با لبخند زیاد می فرمودند. می فرمودند یک اشتباه سهو القلم داریم. یعنی قلم سهو کرده است. خب وقتی لسان سهو کند، می گوییم سهو اللسان. اصلا نمی خواست این لفظ را بگوید ولی زبان به این صورت چرخید.

شاگرد: آن جا هم از ضمیر ناخودآگاه است.

استاد: اگر این سهو اللسان را مانیتور کنید که چه می شود از ذهنمان بیرون می آید، عجائبی در آن هست. حاج آقا با لبخند می‌فرمودند این اشتباه، اشتباه لپی است. یعنی هیچ قصدی نداشت، فقط لپش تکان خورد و این لفظ بیرون آمد. خب همین لپ تکان بخورد و این لفظ از گوشت بیرون بیاید! نمی شود. دماغ دستور داده که این لفظ صادر شود. الان یک رشته تخصصی و عالی هست به نام توان بخشی زبان. غلط هایی که بچه ها یا حتی بزرگان دارند را تصحیح می کنند.

شاگرد: گفتار درمانی؟

استاد: بله. بعضی از نکاتی که در این گفتار درمانی از زبان کشف کرده اند، متخصصین فن زبان به آن نرسیده بودند. بین رشته ای که می گویند همین است. این ها عملا به چیزهایی می رسند که به درد آن ها می خورد. در فضایی است که همین طور نمی‌توانستند بفهمند.

شاگرد: ادعای شما این شد که حتما باید قاصد معنا باشد.

استاد: بله، وقتی به فضای زبان رفتیم؛ در زبان، این لفظ با یک معنایی جوش خورده است. کسی که از این زبان خدمات می‌گیرد، نمی تواند قصد جوش خوردگی را نکند. چون اگر نکند، نمی تواند آن را به خدمت بگیرد.

شاگرد: آن شخصی که فرمودید انگلیسی بلد نبود و کنفرانس دارد، او که اصلا چیزی بلد نبود.

استاد: پس چرا آن استاد احترامش می کرد؟! اتفاقا کار او کاشف از استقلال زبان است.

شاگرد: منظورم این فرمایش شما است که فرمودید محال است قصد نکند. خب محال نیست. این طرف که قصد نکرده است. ولو آن استقلال هم درست است.

استاد: اشکال غالط هم همین طور است. کسی که فقط لفظ را می خواند و صوت را حفظ کرده... . الان از عبارت شیخ می‌خوانم. در جایی که اختیار را می گویند، می فرمایند:

کلام شیخ انصاری در تحقق قصد در هازل؛ انواع قصد

ثمّ إنّه يظهر من جماعة منهم الشهيدان: أنّ المكره قاصد إلى اللفظ غير قاصد إلى مدلوله، بل يظهر ذلك من بعض كلمات العلّامة.5

از این جا شیخ مطالب عالی و دقیق و در عین حال واضحی را بیان می کنند. توصیفی بیان می کنند، نه دستوری. می گویند نگویید این ها اشتباه گفته اند. ببینید می خواهند چه بگویند. لذا می گویند: «لا یخفی الی من له ادنی تامل» که مراد علماء معلوم است و با آن چه که من می گویم منافاتی ندارد. این هایی که شیخ می فرمایند همینی است که من با ادعای محکم گفتم تا به شخص هم برسیم.

و ليس مرادهم أنّه لا قصد له إلّا إلى مجرّد التكلّم، كيف! و الهازل الذي هو دونه في القصد قاصد للمعنى قصداً صورياً، و الخالي عن القصد إلى غير التكلّم هو من يتكلّم تقليداً أو تلقيناً، كالطفل الجاهل بالمعاني.

«و ليس مرادهم أنّه لا قصد له إلّا إلى مجرّد التكلّم»؛ کسی که الان لفظ انگلیسی را می گوید، فقط قصد تکلم را دارد. یعنی فقط می خواهد صوتی را ایجاد کند که اصلا از معنایش خبر ندارد. ولی می داند وقتی قاصدین، این الفاظ را در بدنه یک زبانی می گویند، آن را قصد می کنند. او هم صرفا اداء آن ها را در می آورد.

«كيف! و الهازل الذي هو دونه»؛ دون مکره، «في القصد قاصد للمعنى»؛ هازل قصد معنا را دارد. چرا قصد معنا را دارد؟ عین مجاز گویی است. محال است که شوخی در یک زبانی محقق شود، مگر به این که هازل قصد معنای آن کلمات را بکند. بتواند از طریق قصد معنای آن لغت شوخی خود را سربرساند. محال است که قصد نکند. اگر قصد نکند که شوخی سر نمی رسد. قوام شوخی به این است. لذا می گویند واضح است که قصد معنا را دارد، ولی «قصداً صورياً»؛ هم ایشان و هم صاحب جواهر کلماتی را دارند که برای مقصود ما خیلی راه گشاست؛ «قصدا جدیا». خب یک کلمه می گفتید قاصد و غیر قاصد! کدام قصد را می گویید؟ قصد هزلی؟ قصد طیب و رضامندی؟ قصد اکراهی؟ صاحب جواهر همه را دارند. ایشان در جلد سی و دوم، صفحه پانزدهم این مطالب را دارند. ایشان در این جا می گویند رضایت مکره فایده ای ندارد، بعدا خودشان در جلد سی و دوم می گویند چطور مکره قصد لفظ و معنا را ندارد که شما می گویید مکره بحق، بیعش صحیح است؟! خب اگر مکره است، معنا را که قصد نکرده! شما در کتابتان گفتید که طبق قاعده اصلا منعقد نشده است. لذا اگر قصد نیست چطور مکره بیعش درست می شود؟! صاحب جواهر در آن جا همین را می گویند ولی بعد اشکال می کنند و می گویند معلوم نیست حاکم اجبارش کند. اکراهش این است که خودش متصدی می شود و آن را می فروشد. چرا؟ چون در فضای کلاس مشکل شد که بتوانند انعقاد مکره را تصحیح کنند، لذا آن جا این طور می گویند. اما در جلد سی و دوم نمی دانم عبارت خودشان نظر شریفشان بوده یا نه. من نمی خواهم دوگانگی نشان بدهم. فقط می خواهم اخبار کنم که این طور شده است. حالا این که چطور بین این دو جمع کنیم، برای جلسه بعد باشد.

شیخ فرمودند: «قصدا صوریا»، پس قصد صوری هم دارد. قصد جدی و قصد هزلی. «و الخالي عن القصد إلى غير التكلّم»؛ کسی که از قصد به غیر تلفظ خالی است، «هو من يتكلّم تقليداً»؛ همینی که الان گفتیم است. آقایی که انگلیسی خواند فقط از کسی تقلید کرد که آن زبان را بلد بود. او فقط الفاظ را حفظ کرده بود. «أو تلقيناً»؛ مدام به زبانش می گذاریم و می گوییم بگو. با این که بلد نیست ولی می گوید. «كالطفل الجاهل بالمعاني»؛ که به او می گوییم این ها را بگو.

تصویر قصد مدلول تصوری لفظ، توسط شیخ انصاری؛ جمع بین کلمات فقهاء در عدم قصد لفظ در هازل

«فالمراد بعدم قصد المكره: عدم القصد إلى وقوع مضمون العقد في الخارج، و أنّ الداعي له إلى الإنشاء ليس قصد وقوع مضمونه في الخارج»؛ از این جا به بعد منظور من است. «لا أنّ كلامه الإنشائي»؛ اگر مکره و هازل واقعا قصد ندارند، پس چرا بین الفاظ با آن ها فرق دارد؟ اگر لفظ هیچ است، پس به جای «بعت» چرا نمی گوید «نمت»؟! چون قصد که ندارد! «غیر قاصد للفظ اصلا». خب آن را بگوید. می بینیم نمی شود. اصلا قوامش به این است که قصد این معنای را بکند. نمی تواند نکند.

«مجرّد عن المدلول»؛ زیر کلمه مدلول خط بکشید. این کلمه مدلول، کدام مدلول است؟ الان که کلام ایشان سر هازل و امثال این ها است. منظور مدلول تصوری است. یعنی مدلول در بدنه زبان. «لا ان کلامه الانشائی مجرد عن المدلول»؛ فقها مدام می‌گویند قاصدٌ للفظ دون المدلول. شیخ تصریح می کنند که این جا هم مدلول داریم. آن مدلولی که فقها گفته اند، منظورشان از مدلول این است که در خارج ایقاع مفاد کند. منظورشان از مدلولی که قصد ندارد، این مدلول است. نه این که مدلول لفظ را در بدنه زبان قصد نکند. ببینید چه تصریحاتی دارند. «كيف!»؛ این کیف خیلی عالی است. «و هو معلولٌ للكلام الإنشائي»؛ این معلول به چه معنا است؟ یعنی وقتی کلام انشائی در زبان می آید، علت وقتی آمد معلول از آن تخلف نمی کند. مدلول انشائی هم همراهش هست. ولذا فرقش نزد همه روشن است. لذا وقتی مکره و هازل می خواهند به کار ببرند، به جای مدلول انشائی، استفهام نمی کند. چون اگر استفهام کند که به مقصودش نمی رسد.

چند سطر بعد می فرمایند: «القصد إلى وقوع أثر العقد و مضمونه في الواقع و عدم طيب النفس به، لا عدم إرادة المعنى من الكلام»؛ زیر کلمه اراده خط بکشید و تامل کنید. شیخ می گویند همان جایی که مکره طیب ندارد، مدلول را به آن معنایی که فقها گفته اند ندارد، اما اراده ی معنای کلام را دارد. یعنی تا اراده نکند، اصلا چیزهایی که مکره می خواهد نمی شود. باید آن استعمال زبانی را اراده کند.

لزوم تأمل بیشتر در غالط و تقلید و تلقین

روی غالط و تلقین و تقلید باید بیشتر تامل کنیم. یعنی باید ببینیم دارد چه کار می کند. اگر همین جا بداند این تلفظی که می کند، استاد مطلب دیگری را می فهمد، در تلفظ خود دقت می کند. چرا؟ چون قاصد معنایی است که این زبان می رساند. آن آقا گاهی به این جا می آیند. گفتند من لغت ترکی را یادگرفته بودم و بالای منبر می گفتم. ترک نیستند. گفتند یکی آمد و گفت این لفظ را نگو. تو بلد نیستی مصوت ها را خوب اداء کنی. دو لغت در ترکی هست که نزدیک همه است. اینی که تو تلفظ می کنیم معنای بدی می دهد. شما نمی توانی ترکی صحبت کنی و خراب می کنی. چون آن ها هشت مصوت دارند. یعنی اگر ایشان می فهمید طرف مقابل از اینی که می گوید چیز دیگری می فهمد، ساکت می شد. پس او قصد دارد که این لفظ آن معنا را برساند. جاهل به تطبیق و مصداقش است. یک جور قصد اجمالی است. قبل از سوره قصد اجمالی دارد، قصد بسم الله آن سوره ای که بعدا می خواند را می کند. آن هم قصد اجمالی دارد؛ من هم قصد همان لفظی را دارم که یقصد منه. اگر این قصد را نداشته باشد، که نمی گوید. لذا عرض کردم مواظب است که طور دیگری نگوید. چون قصد معنایی را دارد که مقابل این لفظ است. چون اگر لفظ را بد بگوید، خراب می شود.

تفکیک بین قصد لفظ در هویت مستقل زبانی با استعمال بدون قصد

شاگرد: اگر بداند طرف مقابلش ترک نیست، فقط در مقام فحش به عنوان فحش به کار می برد. نه خودش معنایش را می داند و نه دیگری، ولی چون در آن مقام است، تلقی اش این است که فحش داده است. یعنی یک لفظی را به کار می برد و اصلا نمی خواهد بداند که در دستگاه زبانی چه چیزی را استعمال می کنند. بلکه در مقام دعوا به عنوان فحش می گوید.

استاد: این مطلب خیلی خوبی است. مرحوم ملامحمد تقی در هدایه گفته بودند. وقتی شما می گویید «یا زید»، «یا» را در موضوع له اش استفاده کرده اید یا نه؟

شاگرد: بله.

استاد: معنای یا چیست؟

شاگرد: ندا است.

استاد: معنا ندارد. بلکه کاری انجام می دهد. موضوع له یا، دقیقا معنایی نیست. بلکه کاری است. شما با لفظ «یا» کار جلب نظر انجام می دهید. لذا در ذهن او یک معنای لغوی اخطار نمی شود. بلکه اخطار می شود که به شما جلب توجه کند که چه کار دارید. همین جا شما با یک لفظی از لغتی که نه او می داند و نه شما، شما یک کار انجام می دهید. این جا از استعمال بدنه زبان قرض نگرفتیم. فقط دارید از یک لفظی که یک جایی هست، استفاده می کنید. مثل موبایلی است که باید از آن استفاده کنید، ولی به سر کسی می زنید. معنایش چیست؟ می گوید استفاده کردم! خب این چه استفاده ای است؟! یعنی استفاده ای که لاجله هست، نشده. بنابراین شما با یک لفظ لغت، کار انجام داده اید. نه یک کار زبانی. استعمالی مثل استعمال «دیز» است.

شاگرد: کسی که انگلیسی حرف می زند، فرقش با طوطی چیست؟

استاد: مثال خوبی است. طوطی آن چه را که یاد گرفته می گوید. ولذا می تواند غلط بگوید به او بخندند.

شاگرد: غیر اختیاری است.

استاد: اگر غیر اختیاری است، پس چرا کلمات را تشخیص می دهد؟! وقتی می خواهید بروید می گوید خداحافظ. وقتی هم می خواهید بیایید، می گوید سلام.

شاگرد2: همه که مثل هم نیستند. بالاخره طوطی هایی هستند که همین طور یک چیزی می گویند.

استاد: فردی را که قصد را اثبات می کند، بگوییم. ایشان می گویند مطلقا قصد ندارد. برای ما یک فرد کافی است. یعنی یک طوطی می آوریم که کاملا مواضع استعمال را تشخیص می دهد و درست به کار می برد. قیمتش هم بالاتر می برد. این طوطی قصد دارد یا ندارد؟ یک مورد پیدا کنید که حرف طوطی قصد داشته باشد، برای این نقض این حرف که طوطی قصد ندارد کافی است.

شاگرد: اگر یک طوطی هم پیدا شود که قصد نداشته باشد، علیتی که بین لفظ ومعنا برقرار هست را نقض می کند.

استاد: آن عین کاری است که بچه می کند. چون زبان یک سیستم وسیع و کاملی است، وقتی کسی می خواهد آن را به کار بگیرد، به اندازه توانی که دارد به کار می گیرد. الان بسیاری از عوام موبایل دست می گیرند، ولی توانایی های موبایل را نمی دانند. فقط او دکمه را می زند و صحبت می کند. این کم نمی کند از این که بگوییم چون او بلد نیست، پس به موبایل نقصی وارد شده است.

شاگرد: پس موبایل جزء الموثر است و استعمال این موبایل و استخدام آن هم جزئش است. در استعمال لفظ هم همین طور است. اگر لفظ می خواست بذاته معنا را برساند، باید منفک از این استعمال هم می توانست این کار را بکند. ولی منفک از استعمال می شود، این کار را نمی کند. مثل طوطی ضعیف که نمی توانست برساند. مثل موردی که شخص اشتباها می گوید، نمی تواند برساند.

استاد: ببینید او از این زبان کم گرفته است. یعنی قدرت به کار گیری آن را ندارد. شما می گویید از قابلیت موبایل کم شد؟!

شاگرد: من قابلیت آن را که انکار نمی کنم.

استاد: شما می گویید اگر ذات موبایل می توانست، باید به کسی هم که بلد نیست خدمات بدهد.

شاگرد: اگر ذات را به معنای استعداد می بینید، یعنی معنای جزء العلة را همیشه دارد. ولی اگر می خواهید بگویید خود واژه تمام العلة است، این را نفمیدم.

استاد: ذات به معنای نظامی مثل بازار است. هر چه کاسه یا پول می برید، به شما آش می دهند. آن کسی که از این زبان استفاده می کند، باید ببیند چقدر پول دارد. نمی تواند مثل بالاترین ادیب صحبت کند. چرا نمی تواند؟ یعنی زبان ظرفیتش را ندارد؟! این ظرفیت، هویتی برای آن زبان است یا برای آن افراد است؟ برای زبان است. الان دارد مقصود من روشن می شود. بنابراین وقتی این بچه یا دیگری نمی توانند استفاده کنند، صدمه به توانایی و هویت خود زبان به عنوان یک نظامی که می تواند مطالب ادبی یک ادیب در سطح بالا را تامین کند، نمی زند. خود او هر دو را بلد است، ولی می گوید نمی توانم. آن زبان نمی تواند آن چه که می خواهم را بگوید. اگر این طور است پس کاربردهایی که مربوط به ذات زبان و توانایی او شود، مستقل از افرد زبان است.

شاگرد: بالاخره عدم استحاله معنا نقض می شود یا نه؟ در طوطی یا بچه می گوییم محال است که معنا را قصد نکند؟ مگر این که بگوییم قصد اشاری هست. بالاخره این ها یک چیزهایی به ما گفته اند و من می خواهم آن را قصد کنم.

تفکیک بین ارادة الجاری علی قانون الوضع با ارادة الجری

استاد: یعنی ارادة الجری علی قانون الوضع. این یک چیز است. و «التابعة لقانون الوضع» چیز دیگری است. خواجه هم گفتند. همین کسی که انگلیسی می گوید با این تلقین و تلفظ اصوات، اراده می کند. آن اراده ای که در بستر زبان به صورت اراده جمعی زبانی و قرن زبانی هست. او هم می گوید من آن را دارم. من هم دارم آن را می گویم. اسم این را «الارادة الجاری علی قانون الوضع» گذاشتیم. نه «ارادة الجری علی قانون الوضع». هر دو هم می توانند با هم جمع شوند. ولی آن چه که محال است، همان اولی است. یعنی تا سر و کار شما با زبان شد، «الارادة الجاریة علی قانون الوضع» را دارید. ولو جاهل باشید و ندانید این متن انگلیسی که می خوانید چیست. ولی می دانید اگر این کلمه را کج بگویم، آن ها به من احترام نمی گذارند. به من نمره نمی دهند. پس شما «الارادة الجاریة علی قانون الوضع» را دارید. ارادة الجری فرق می کند. ارادة الجری وسعت پیدا می کند.

والحمد لله رب العالمین

کلید: فلسفه زبان، زبان شناسی، انقلاب زبان، مراتب قصد، مدلول تصوری، قصد تصوری، قصد مدلول تصوری، قرن اکید، هویت مستقل زبان، ساختار زبان، نظم زبان، قصد هازل، قصد مکره، ارادة الجری، ارادة الجاری، مجاز سکاکی، مجاز مرسل، مجاز در اسناد،

1 جواهر الكلام نویسنده : النجفي الجواهري، الشيخ محمد حسن جلد : 22 صفحه : 267

2 النازعات 14

3 البقره 255

4 النحل 60

5 كتاب المكاسب (للشيخ الأنصاري) ط تراث الشيخ الأعظم نویسنده : الشيخ مرتضى الأنصاري جلد : 3 صفحه : 309






****************
ارسال شده توسط:
سید حسین
Sunday - 4/1/2026 - 20:39

بررسی قصد و اختیار در مکره و هازل و نائم و...

صاحب جواهر مکره را صاحب قصد می دانند ولی قصدی که از سر رضایت نیست:

و حينئذ فالمكره قاصد على نحو غيره إلا أنه قصد إكراه لا قصد اختيار، و إن شئت عبرت عن ذلك بالرضا و عدمه.

جواهر الکلام (ط. القدیمة)، جلد: ۳۲، صفحه: ۱۵

درباره هازل هم می فرمایند:

أو يقال: إنه قاصد أيضا إلا أنه قصد هزلي لا أثر له في الشرع للأدلة الخاصة و لو تعقبه الرضا

جواهر الکلام (ط. القدیمة)، جلد: ۳۲، صفحه: ۱۵

یا در ادامه درباره طلاق هازل می فرمایند:

و بذلك ظهر لك أن بطلان طلاق الهازل لما عرفت لا لتخلف القصد إلى المدلول و إن قصد اللفظ، نحو ما سمعته من بعضهم في المكره، ضرورة تحقق القصد فيهما معا إلى المدلول، لكن على الوجه المزبور الذي لم يعتبره الشارع نصا و فتوى كما هو واضح.

جواهر الکلام (ط. القدیمة)، جلد: ۳۲، صفحه: ۱۹

از عبارات هایشان این بر می آید که نائم و ساهی را نیز صاحب قصد می دانند اما قصد آنها را به خاطر ادله، ذی اثر شرعی نمی دانند:

و حينئذ فلو لم ينو الطلاق و إن نطق به لم يقع، كالساهي المرفوع عنه حكم سهوه و النائم الذي هو أحد من رفع القلم عنه حتى يفيق و الغالط الذي هو في الحقيقة لم يقصد اللفظ و لا المعنى، لأنه أراد أن يقول مثلا: «أنت طاهرة» فسبق لسانه فقال: «طالق»

جواهر الکلام (ط. القدیمة)، جلد: ۳۲، صفحه: ۱۸

و درباره غالط هم او را مطلقا غیر قاصد نمی دانند بلکه قاصد این لفظ و معنای خاص نمی شمارند.(که البته آن هم در کلام استاد گذشت که بر اساس ناخود آگاه خود، قاصد است و روایت حضرت امیرالمومنین سلام الله علیه: مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِه‏ نیز به نظر دال بر همین مطلب است)

رضا شرط است و همان هم باید در هوش مصنوعی بررسی شود

پس شاید بتوان گفت در شرط اختیار و قصد که از شروط متعاقدین ذکر شده است حقیقتا رضایت به تحقق انشاء شرط است و الا مکره و نائم و ... همگی قاصد لفظ و معنی هستند.

برای هوش مصنوعی نیز باید ببنیم هر کدام از این عناوین صدق می کند یا خیر که اگر صدق نکرد رضایت(پایه محور/ بر اساس همان هوش پایه محور) برای او کشف بشود یعنی مثلا اگر هوش مصنوعی خراب شده باشد یا هک شده باشد، این رضایت به انعقاد از آن کشف نمی شود و الا مانعی از اجرای عقود توسط او وجود ندارد.
























جلسه بعدفهرست جلسات مباحثه فقه--فهرست همه بحث‌ها--کتاب الضمان--هوش مصنوعیجلسه قبل