بسم الله الرحمن الرحیم
تعدد قرائات؛ جلسه 133 9/10/1404
بسم الله الرحمن الرحیم
در جلسه قبل با مقام عاشر از این فرع مفتاح الکرامه رسیدیم. مطالبی را عرض کردم. برای اینکه آن مطالب را تمام کنیم، دیدم یک جلسه دیگر هم لازم است. صاحب مفتاح الکرامه در مقام عاشر فرمودند: آیا قرائت شاذ به اندازه یک خبر قابل اعتناء هست یا نه؟ فرمودند نه. نه از جهت قرآنیت به درد میخورد. و نه حتی بهعنوان یک خبر فایده دارد.
جلسه قبل عبارتی را از کتاب الصلاة شیخ انصاری خواندیم. از جواهر هم میخواستم بخوانم. اگر بعداً خواستید مقالهای را بهصورت تعلیقه بنویسید، در پایان مقاله دهم هر چه این نکات اضافه شود برای دیگران هم نافع است. در مباحثه هر چه یادم بیاید را میگویم. هر کسی هم چیزی به ذهنش آمد اضافه شود تا مقاله ممتعی شود.
یکی از چیزهایی که در اینجا مناسب است، فرمایش صاحب جواهر در جلد نهم است. صاحب جواهر تواتر قرائات را رد کردند. در صفحه دویست و نود و یک، «لایقال» مفصلی دارند. در این «لایقال» تقریباً حرف تمام کسانی که قائل به تواتر هستند را میآورند. بعد در «لانا نقول» شروع به جواب دادن میکنند. چهار جواب میدهند. جواب چهارم همین است که میگویند تواتر را قبول نداریم، و الا جواب های اول و دوم و سوم، روی این مبنا است که قبول کنیم. در رابعاً میگویند قبول نداریم.
«لایقال» این بود:
لا يقال: إنه بعد أن كلف بقراءة القرآن مثلا في الصلاة فلا يجزيه إلا قراءة ما هو معلوم أنه قرآن أو كالمعلوم، وهو لا يحصل إلا بالقراءات السبع ، للإجماع في جامع المقاصد وعن الغرية والروض على تواترها1
دو صفحه بعد میفرمایند:
لأنا نقول أولا : يمكن منع دعوى وجوب قراءة المعلوم أنه قرآن ، بل يكفي خبر الواحد ونحوه مما هو حجة شرعية.
در نماز قاعده اشتغال جلوی راه شما است که اشتغال یقینی برائت یقینی میخواهد. در برائت یقینی لازم نیست حتماً مشی بر یقین ثبوتی کنید. اگر هم یک حجتی داشته باشید، کافی است. مثلاً سوره واجب هست یا نیست؟ فرض میگیریم دلیل تام نشد. بگوییم اشتغال یقینی میگوید باید نماز را قطعاً بخواند. اگر سوره را نخواندی، شک داری، لذا قطعاً باید سوره را بخوانی. حالا همینجا یک روایت صحیح السند و معمول به، میگوید اگر نخواندی هم طوری نیست. شما با استناد به این روایت ظنی که حجیت شرعی است، میگویید به وسیله این روایت، قاعده اشتغال میرود. چون قاعده اشتغال، برائت یقینی میخواهد و من هم الآن برائت یقینی پیدا کردم. نه یقین به این معنا که نخواندن سوره یقینی است. بلکه حجت داریم. لذا میگفتند «ظنیة الطریق لاینافی قطعیة الحکم و الاجزاء».
خب این «لانا نقول» مطلب مهمی است؛ آن هم از مثل جواهر! فی حد نفسه مطلب خوبی است. جلوترها شاید یکی-دوبار همین عبارت صاحب جواهر را خواندهام و گفته ام فی حد نفسه مطلب خوبی است. اما آیا جای آن اینجا است یا نه؟ ایشان فرمودند قرائتی غیر از قرائت سبع و عشر که شاذ و خبر واحد است را میتوان خواند؟ میگویند مانعی ندارد. اگر سندش صحیح است، حجت شرعی «صدّق العادل» آن را میگیرد. عادل میگوید این قرآن است و از حضرت روایت شده، شما هم به اعتبار حجیت خبر او آن را میخوانید. قاعده اشتغال هم میرود.
همین کاری است که ابن جزری کرد. ابن جزری گفت وقتی من منجد المقرئین را نوشتم، میگفتم در جواز قرائت و مقبولیت قرائت، تواتر شرط است. در النشر میگوید دیدم اگر ما این را شرط کنیم، بسیاری از تراث عظیم اسلامی از دست ما میرود؛ آن هم قرائات شاذ و آحاد هستند. سیوطی پنج-شش قسم کرده بود؛ قرائات متواتر، قرائات مشهور، قرائات آحاد که یعنی سندش صحیح است ولی مشهور نیست. قرائت شاذ که سند صحیح ندارد. پنجم هم موضوع است که اصلاً دروغ است. ششم هم مدرج است که لابهلای قرائت حرف دیگری هم داخل شده است.
ابن جزری گفت ما میگوییم اگر قرائتی داریم که سندش صحیح است، مقبول است. تبدل او این است. گفت اگر قرائتی داریم که صحیح است، مقبول است.
شاگرد: ایشان کلی میگوید یا فقط برای نماز میگوید؟
استاد: ایشان که میگوید مقبول است، یعنی همه جا. البته بحثی در تفصیل بین نماز و غیر نماز داشت. ما حدود سال نود و پنج در مقدمه النشر بحث کردیم.
شاگرد: مقبول است یعنی در نماز هم میتوانیم بخوانیم.
استاد: ایشان که میگوید مقبول است، یعنی در نماز هم میتوانیم بخوانیم. تفصیل را در قرائات واحد از ابن تیمیه نقل کرد.
ابن جزری گفت این همه از قرائات هست که سندش هم صحیح است، چرا آنها را کنار بگذاریم؟! ابن جزری نگفت سبع صغری غیر متواتر است. این هم از اشتباهاتی است که رخ میدهد. ایشان نمیگوید عشر کبری غیر متواتر است. اصلاً اساس کتاب النشر بر تواتر ثبوتی عشر کبری است. شهید اول هم در ذکری تواتر عشر را تأیید کردند و فرمودند «لثبوت تواتر العشر». ابن جزری این را نگفت. گفت غیر از محدوده عشر کبری -شهید ثانی هم فرمودند محققین میگویند وراء عشر هم باز متواتر داریم- منظورم است؛ بلکه به ورای آنها میرویم؛ جایی که خودش متواتر نیست ولی سند صحیحی دارد. ابن جزری اینجا را گفت. بعضی هایش هم از سبع است؛ یعنی روایاتی از سبع و عشر هست که سند صحیح دارد ولی مشهور هم نیستند. متواتر کبری هم نیستند.
ابن جزری این را گفت، شاگرد او نویری که شارح طیبة النشر است، به او ایراد گرفت. البته پسر ابن جزری هم شارح طیبة النشر هست. مرحوم مرعشی رضواناللهعلیه برای خودشان سه-چهار طریق به قرائات و مقرین بزرگ میرسانند. یکی از طریق های ایشان به همین نویری میرسد. نویری شاگرد ابن جزری است. ایشان یک طریقی هم غیر از طریق ابن جزری، به ابن مجاهد دارند. در آن کتاب مرحوم آقای مرعشی آوردهاند. چندین طریق است.
خلاصه نویری در این شرح، محکم مقابل استاد خود ایستاد و گفت: اینی که استاد ما گفته که تراث عظیمی است و با سند صحیحی است، خلاف اجماع همه علماء و امت است. یعنی محکم حرف را رد کردند و کنار گذاشت. دوباره به این مطلب برگشت که قرآن باید متواتر باشد. اگر متواتر نباشد، درست نیست.
ببینید اینکه صاحب جواهر فرمودند: «يمكن منع دعوى وجوب قراءة المعلوم أنه قرآن»، فی حد نفسه بهعنوان یک بحث اصولی خوب است، اما جای آن را ببینید. شبهه ابن قبه در رسائل بود؛ میگفتند آیا مراجعه به ظن خاص مع التمکن من العلم قبیح است یا نه؟ شبهه سر قبح آن بود. خدای متعال، شارع مقدس به مکلفین عمل به ظنی که در معرض خطا است را تجویز کند، آن هم مع تمکن از اینکه به واقع برسد! میگفت این قبیح است. اصولیین جواب از شبهه ابن قبه را بحث کردهاند. در اینکه دواعی و اغراض مختلفی مثل تسهیل میتواند باشد. شارع مقدس برای تسهیل بر مکلفین میگوید با اینکه میتوانی تحصیل علم کنی، ولی تسهیلا به نقل عادل هم عمل کن. این جواب شبهه بود.
اما سؤال این است: وقتی علم کنار دست تو است، مجاز هستی که به ظن عمل کنی؟! علم حاصل شده، آیا مجاز هستی به ظن عمل کنی؟! اینجا دیگر کسی اجازه نمیدهد. مثلاً شخصی است که علم دارد این خمر است، یک بیّنه هم میآید و میگوید خمر نیست، خب بگوید مانعی ندارد؟! با اینکه علم دارم، ولی او هم عادل است! لذا من طبق قول او عمل میکنم! اینجا جایش نیست.
صاحب جواهر در جواب چهارم، تواتر را انکار میکنند. یعنی در جواب اول تا سوم، هنوز فرض روی مبنای طرف مقابل است. مبنای طرف مقابلشان این است که این قرائات متواتر است، پس قاعده اشتغال فقط با معلوم میرود. جواب میدهند نه، ما در اشتغال هم میتوانیم به خبر عمل کنیم! درحالیکه فرض او این است که الآن خبر متواتر و معلوم داریم که قرآن هست. با اینکه قرائات سبع معلوم التواتر نزد او هست، شما اجازه میدهید سراغ خبر واحد برویم؛ که یا طبق مطلق نهج عربی است یا همینطور خبر واحد است!
مهمتر این است: آن جایی که در شبهه ابن قبه شارع اجازه میدهد عمل کنیم، فرق دارد با اینکه در قرآن کریم باشد. ابن انباری نقل کرده است. مرحوم طبرسی و دیگران هم مفصل از امیرالمؤمنین علیهالسلام از پیامبر صلیاللهعلیهوآله آوردهاند:
عن الحسن بن سعد عن قيس بن عباد قال: قرأت عند علي أو قرئت عند علي- شك مجالد- (وطلح منضود) فقال علي رضي الله عنه: ما بال الطلح؟ أما تقرأ (وطلح) ثم قال: (لها طلع نضيد) فقال له: يا أمير المؤمنين أنحكها من المصحف؟ فقال:لا لايهاج القرآن اليوم2
یعنی در بستر قرائات، تواتری که موجود است و سائر روایاتی که صحیح السند است، اگر بخواهید رد قرآن و در نماز بگویید، خبر واحد حجت شرعی است، در کتاب خدا هرج و مرج می آید. فوضی می آید. هر کسی برای خودش خبری می آورد و می گوید خبر واحد است! عجب عادلی هم هست و شروع به نماز خواندن می کند.
یعنی در مانحن فیه اگر بخواهیم به حرف علی القاعده صاحب جواهر عمل کنیم دو مشکل مهم داریم. اول این که طبق مبنای مقابل شما ما در قرائات علم داریم؛ با وجود علم که نمی توان سراغ خبر واحد رفت. آن برای این جا نیست. شبهه ابن قبه تنها در فرض تمکن از تحصیل علم بود. نه این که الان عالم باشد. این دو خیلی تفاوت دارند. الان ما این قرائات را داریم. دوم این که الان این خبر واحد در کتاب خدا جاری می شود و اگر بخواهید با این حجیت، آن ها را تصدیق کنید فوضی و هرج و مرج در نمازهای متشرعه و قرآن کریم می آید.
لذا شاید اولین کتاب فقهی باشد که می گویند خبر واحد در قرآن حجت است. این جور در خاطرم هست که من غیر از ایشان ندیده ام. یعنی از شیخ مفید، از سید مرتضی، از شیخ طوسی همه می گفتند قرآن باید متواتر باشد. یک مسامحه ای هم بود که یکی-دو جلسه صحبت کردیم. آن ها می گفتند «ما لیس بمتواتر فلیس بقرآن». من در این جا مناقشه کردم؛ قرآن ثبوتی «مانزل من عندالله علی قلب سید المرسلین» است. قرآن این است. نه این که تواتر اثباتی مقوم قرآنیت قرآن باشد. اگر یادتان باشد اشکالش را عرض کردم.
شاگرد: ظاهرا در بحث متعه محقق حلی وقتی بحث می کنند قرائت خبر واحد ابن مسعود را می آورد و می گوید خلاصه در این جا خبر واحد داریم. در مقام عمل به آیه هستند. به قرائتی که خبر واحد است عمل می کنند.
استاد: نه، بحث دهم همین بود. آیا یک فقیه می تواند به یک قرائت شاذ عمل کند؟ آن هم نه از باب کتاب الله، از باب این که خلاصه حجت است. این جا درست است. می گویند ابن عباس آیه را به این صورت قرائت کرده: «فما استمتعتم به منهن إلى أجل مسمى فآتوهن أجورهن». در مصحف ابن مسعود «الی اجل مسمی» را می آورند.
یک بار دیگر عرض کرده بودم. بن باز سعودی کتاب معروفی دارد که صد صفحه راجع به متعه بحث کرده است. اولش می گوید نزد اهل سنت معلوم است که متعه حرام است و زنا است. بعد می گوید ولی از نظر بحث فقهی سنگین است. صد صفحه بحث کرده است. خوب بن باز حنبلی است، می گوید: «فی احد قولی احمد جواز المتعه». می گوید امام فقهشان راجع به متعه دو قول دارد. یک قول احمد هست که قائل به کراهت بوده است! عجب! زنای مسلّم نزد شما اهل سنت، یک قول هم از احمد بن حنبل دارید که مکروه است؟! من رفتم ببینم می خواهد چه جوابی بدهد. گفته «رجع عنه»؛ بعدا رجوع کرده! خب یک فقیه شما بخشی از عمرش قائل به کراهت زنا بوده! آن هم زنا مسلّم نزد شما اهل سنت؟!
شاگرد: فرمودید در نماز و قرآن اگر خبر واحد را بیاوریم، فوضی می شود... .
استاد: به غیر از صاحب جواهر یک عبارت بیاورید که بگویند اگر سند قرائت شاذه صحیح است و حجت شرعی «صدّق العدل» آن را می گیرد، بگویند قرآن است!
شاگرد: این روشن است. سوال ایشان را چطور جواب می دهید؟
استاد: می گویند محقق فرموده اند وقتی علماء شیعه برای مشروعیت متعه استدلال می کنند، می گویند خودشان نسبت به ابن مسعود و ابن عباس قرائت «الی اجل مسمی» را دارند. یعنی تصریح به عقد موقت است.
شاگرد2: جمله محقق این بود: «ان لم یثبت قرآنا فقط ثبت حکما».
استاد: همان جا در معتبر محقق صریحا می گویند تا قطعی و متواتر نباشد، قرآن نیست. این جزء واضحات فقه امامیه بوده است. اولین کتابی که این را دیدم، همین عبارت صاحب جواهر است. حالا بگردیم.
شاگرد: وقتی «ان لم یثبت قرآنا» باشد، پس به چه وجهی می توانند از آن استفاده کنند؟
استاد: سند صحیح دارد و می گوید حضرت به عنوان قرآن قرائت کرد. خب می گوییم قرآن باید متواتر باشد، لذا قرآن نشد. اما او که دروغ گو نیست.
شاگرد: این ملازمه را نمی تواند قبول کرد که اگر چیزی قرآن خدا نیست، پس کلا باید کنار بگذاریم. اگر هم می توانیم به آن عمل کنیم پس باید یک وجه قرآنیتی داشته باشد. از چه بابی می خواهیم به آن عمل کنیم؟
شاگرد2: قرآن نشد ولی خبر صادق هست.
شاگرد: خبر صادق از قرآن است!
استاد: همان عبارتی است که جلسه قبل خواندیم. در فرع دهم از مفتاح الکرامه آمده بود: «و القول بأنّ العدل لا یلحق مذهبه بالکتاب معارض بأنّ العدل لا یلحق الخبر بالکتاب». کسی که جواب می داد، می گفت او دارد به عنوان قرآن می گوید، این هم که شما می گویید فایده ندارد و باید متواتر باشد. پس صفر شد. دیگر معنا ندارد. کسانی که رد کردند همین فرمایش شما را دارند. اما در مقابل جواب می دهند، چون ما برای بخشی از حرف او مانعی داریم...؛ بخشی از کلام او این است که می گوید قرآن است. مانع داریم که آن را قبول کنیم. چون شرط قبول قرآنیت قطعیت و تواتر است. همین اندازه مانع دارد. اما او را که دروغ گو نمی دانیم. صدّق العادل شامل حال او است و سند که صحیح است. پس می فهمیم چنین محتوایی حجیت را دارد. ولو برای بخش «بعنوان انه قرآن»، از بیرون مانع داریم. الان سند او مشکلی ندارد. چون فرض گرفتیم که صحیح السند است. کذب او معلوم نیست. لذا وقتی می خواستند رد کنند، به خطای او متوسل شدند. لذا جواب دادند:
علی أنّ اعتقاد العدل بأنّه قرآن إمّا من جهة الخطأ فی الاجتهاد أو من جهة النسیان و السهو و ذلک لا ینافی عدالته3
یعنی قبول داریم عادل است، ولی سهو نسیان عارض او شده است. می خواستند به این صورت رد کنند.
شاگرد2: الان مولی به من گفته «توضء للماء». یک ماه مطلق دارم و یک آبی هم هست که احتمال می دهم داخل آن نمک ریخته باشند و مضاف شده باشد. اگر بیّنه به من بگوید این آب مطلق است، نمی تواند به آن اخذ کنم؟! چون فرمودید وقتی به یک فرد مجزی علم دارم و امتثال به آن حاصل می شود، دیگر این خبر واحد معتبر نیست. در حالی که علماء در این جا قطعا می گویند که معتبر است. حالا من بایّ داعی نمی خواهم سراغ آن آب مطلق قطعی بروم. لذا اگر با این وضوء بگیرم قطعا مجزی است. قیاسی که به فرض خمر داشتید مع الفارق بود. چون آن جا به خطای بیّنه علم دارم. آن جا معلوم است که حجت نیست. ولی در مانحن فیه که این طور نیست که من علم به خطای خبر واحد داشته باشم. به این علم دارم که فرد قطعی هست. روایات متواتری در مورد قرآنیت هست. یک فردی هم هست که امرش مجهول است ولی سند صحیحی دارم، این معتبر است.
استاد: در این مرحله فرمایش شما کاملا درست است. ولی این ها را جمع کنید؛ فرض می گیریم که این آب مطلق است و دیگری را بیّنه گفته آب است. اگر لازمه ی سراغ آب رفتن، اشکالاتی است که در بدنه متشرعه پیش بیاید، باز هم مجاز هستیم؟!
شاگرد: منظور من فرمایش شما در شبهه ابن قبه است.
استاد: بله، فرمایش شما صحیح است.
شاگرد2: لزوما هرج و مرج نمی شود. در زمان خود ائمه که می خواندند. مثل ابن شنبوذ.
شاگرد3: با همین قرائات متواتر هرج و مرج رخ می دهد. اضافه شدن شواذ خیلی اتفاق خاصی را رغم نمی زند.
شاگرد4: نافع می گوید من دو قرائتی که دو نفر خوانده بودند را اختیار کردم. و گرنه از هفتاد نفر شنیده بود و گفت «ما شذ به واحد» را کنار گذاشتم. لذا وقتی از هفتاد نفر در مدینه می شنود، چطور ممکن است که فوضی پیش بیاید؟
استاد: هر چه زمان بیشتر می شود، زمینه های جعل اخبار زیاد می شود. صحابه تا پایان قرن اول بودند. تا پایان قرن دوم بزرگانی از تابعین بودند. سه طبقه از تابعین داریم؛ تابعین طبقه اولی، طبقه وسطی و طبقه سفلی که سنشان خیلی کم بوده که یک صحابی را دیده اند. این ها را دسته بندی کرده اند. «و الذین اتبعوهم» را به این صورت معنا می کنند. لذا از چیزهای جالب این است که هیچ کدام از قراء سبعه از طبقه صحابه نیستند. تماما از طبقه تابعین هستند. البته خود کسائی از تابعین نیست. حمزه می تواند تابعین باشد.
علی ای حال بحث فوضی در آن زمان یک جور بود. همین طور آمد تا راس سیصد. حدود سال سیصد همین طور آمد. با این توضیحاتی که قبلا عرض کردم تا سال دویست، قرائات بود، متواترات بود، المدنیین و العراقیین بود. در بدنه مردم، مصاحف و به اصطلاح قرطبی حرف واحد با استناد به شارع بود. کنارش تا سال دویست به وفور قرائات موضوع خارجی به نحو تلاوت به مرادف مستنکر نبود. شواهدش را مفصل عرض کردم. آخرین کسی که به عنوان شاهد آوردیم، شافعی بود. شافعی بعد از دویست وفات کرده است. من عبارتش را آورده ام. یک صفحه ممتعی است.
از سال صد تا دویست، قراء سبعه و عشره خیلی زحمت کشیدند. همان طور که طبرسی فرمودند: «جرّدوا انفسهم للقرائة و الاقراء». عمرشان را برای این گذاشتند. زحمات این قراء در این صد سال باعث شد تا زمینه ای از معنای غلط از سبعة احرف که در بدنه اهل سنت بود، محو شود. یعنی بین دویست تا سیصد دیگر مستنکر شده بود که بین مسلمین کسی تلاوت به مرادف کند. مالک خودش می گوید جایز است. ابن حزم می گوید اگر مالک متوجه لازمه ی حرفش بود، کافر بود. من مکرر گفته ام که ابن حزم نمی داند که آن زمان این طور نبوده است. او می گوید ببینید مالکیه! من سند صحیح دارم که مالک جایز می دانست. لذا اگر متوجه بود مالک کافر بود! در حالی که فضا عوض شده بود.
از سال دویست و تا سیصد، روایات مخالفت مصحف عثمان مستنکر نبود. اما تلاوت به مرادف مستنکر بود. تلاوت به مرادف دیگر آن زمان نبود. واصل بن عطا نمی توانست راء را بگوید. کسانی که می خواستند او را مسخره کنند، از آیه ای که در آن راء بود سوال می کردند تا او بگوید و به او بخندد. در شرح حالش هست. او هم چون متعارف بود و مستنکر نبود، آیه را با مرادفی که راء نداشت می خواند، تا کار آن ها را خنثی کند. به نظرم ذهبی هم گفت «هو جهل». برای زهری نگفت، چون محدث بود. محشی کتاب سیر اعلام النبلاء نوشت نمی توان حرف زهری را رد کرد. ذهبی خودش زهری را رد نکرد. اما چون واصل بن عطا معتزلی بود، فوری گفت «هو جهل».
لذا در این صد سال تلاوت به مرادف مستنکر بود، ولی مخالفت با مصحف عثمان مستنکر نبود. شاهدش از صحیح بخاری است. بخاری در دویست و پنجاه و پنج وفات کرده است. او صریحا یک باب دارد که سوره مبارکه و اللیل خلاف مصحف عثمان را نقل می کند. به سند خودش که صحیح است. الان هم محققین صحیح بخاری مجبور هستند بگویند قرائت شاذ است. منسوخ است. نسخ التلاوه است و ... . در حالی که اصلا مستنکر نبود.
اما این که الان ابن شنبوذ را فرمودید؛ بین دویست تا سیصد هنگامه ای شد. این فوضی ای که عرض می کنم، برای افرادی مثل ابن مجاهد محرکی شد.
کسی که مقدمه السبع ابن مجاهد را نوشته است؛ رئیس لجنه ادبیات قاهره است. چندین سال رئیس بوده است. شوقی ضیف است. ایشان مقدمه عالی ای دارد. البته از نظر محتوای علمی عالی را می گویم. نه این که هرچیزی که گفته عالی است. یعنی از نظر کار علمی خوب است. مقدمه او را ببینید. در مقدمه کتاب، همین فوضی را برجسته می کند. می گوید ابن مقسم آمد، ابن شنبوذ آمد و این کارها را کردند، لذا ابن مجاهد احساس خطر کرد. این چیزهایی که او برای تادیب ابن شنبوذ و ابن مقسم می آورد، برای سیصد و بیست و سه است. اما آن جور که یادم هست و در مقدمه نگفته بودند، ظاهرا ابن مجاهد السبعه را حدود سیصد و تصنیف کرده است. یعنی بیش از بیست سال بعد از فلک کردن ابن شنبوذ و ابن مقسم است. وفات ابن شنبوذ سیصد و بیست و هشت است. ابن مجاهد سیصد و بیست و چهار است. ولی ظاهرا نقل شده بود که سیصد و بیست و دو یا سه ابن شنبوذ را توبه دادند.
شوقی ضیف در مقدمه این ها را برجسته می کند که این تادیبات و این جریانات سبب شد که السبعه نوشته شود. و حال این که این طور نیست. در خاطرم هست که السبعه را در سال سیصد نوشته است. بعد هم می خواست شواذ را بنویسد. ولی آن جور که باید، سر نرسید. ابن جنی در مقدمه المحتسب می گوید شواذ ابن مجاهد را می خواهم تمام کنم.
شاگرد: این فوضی را چطور بیان می کنید؟
استاد: دیگران این فوضی را توضیح داده اند. یعنی خود اهل سنت با یک فضای خیلی عجیبی در زمان جوانی و میان سالی ابن مجاهد مواجه شده بودند؛ ابن مجاهد به عنوان قاری و مقری دید که این خبرها هست. ابن شنبوذ احتمال نیست شیعه باشد. خودشان هم می دانند که تا الان شیعه نیست. ولی به راحتی به عنوان یک مقری بزرگ امام جماعت می شد. در سندهای مقرین ببینید که این شنبوذ خیلی بزرگ بوده است. حتی ذهبی می گوید چرا به معلم قرآن بی ادبی کردند و او را زیر تازیانه برده اند؟! بعد می گوید او بزرگ بود که نفرین او در حق ابن مقله مستجاب شد. ابن شنبوذ زیر تازیانه به ابن مقله وزیر گفت خدا دو دستت را قطع کند! بعد می گوید دو دستش قطع شد. ابن مقله زنده بود که خلیفه دو دستش را قطع کرد. می گوید این نفرین ابن شنبوذ بود. عرض کردم ابن ندیم در الفهرست همین را می آورد و می گوید «فیه حمق». بعد می گوید بر ابن مقله نفرین کرد و دستانش قطع شود، «فاتفقت». ذهبی می گوید نفرین کرد و مستجاب شد. می گوید معلم قرآن بود. محترم بود. چرا به او تازیانه زدید؟! یعنی اگر ذهبی احتمال می داد ابن شنبوذ رافضی بود، برایش این ها را نمی گفت. اصلا معلوم و مسلم است. لذا عرض کردم اسم این را می توان خیانت روشن گذاشت. دکتر ناصر قفاری که علیه شیعه کتاب نوشته است، همین قرائت ابن شنبوذی که تاریخ بغداد صریحا می گوید مال او است را می گوید شیعه است و شیعه ها این ها را داشتند. این خیانت نیست؟! چیزی که در کتب خودتان واضح است قرائت او است و نقل کرده اید، بگویید شیعه می گوید؟! ابن الانباری می گوید. این ها را به شیعیان نسبت بدهید و بگویید شیعیان اهل تحریف قرآن هستند!
لذا فوضی احساس شد. به گمانم در منجد المقرئین ابن جزری وقتی می خواهد این فوضی را توضیح بدهد، می گوید رافضی ها به جایی رسیده بودند که به این صورت می خواندند: «"وما كنت متخذ المضلين عضدا" [الكهف: ٥١] بفتح اللام يعنون أبا بكر وعمر رضي الله عنهما»4. می گوید کار به این جا رسیده بود که قرآن را به این فضا برده بودند، «مضلِّین» را «مضلَّین» میخواندند و تفسیر می کردند. می گوید وقتی به این جا رسید ابن مجاهد گفت دیگر نمی شود! باید نظام داد. شاید شوقی فیض هم از منجد المقرئین نقل می کند.
شاگرد: این فوضی در فرمایش شما قرار است حجیت را ضیق کند. الان اگر در مساجد امامان جماعت سبع را بخوانند، یک فوضی می شود. یعنی در بدنه مردم این است که فعلا یک قرائت بیشتر نیست.
شاگرد2: کار ابن شنبوذ خوب بود یا این که چون فوضی می شد بد بود؟
استاد: این ها بحث های خیلی خوبی است. انگیزه های ابن مجاهد باید روشن شود. شاگرد هر دو بود، گفت ابن شنبوذ علمش بیشتر از عقلش بود و ابن مجاهد عقلش بیشتر از علمش بود. اگر مقدمه شوقی ضیف را بخوانید، می گوید یکی از بزرگ ترین خادمین قرآن کریم ابن مجاهد است. ترسیم هم می کند، نه این که بگوید.
شاگرد: نکته این است که آن ها می خواستند یک چیز را حذف کنند. و گرنه هرج و مرجی نبود. خدا آن ها را آورده بود. من هنوز هرج و مرج را نفهمیده بودم.
استاد: در «وسّع علی امتی» عرض کردم؛ یعنی کل امت با تاریخ امت اسلامی، کتاب الله را محافظت می کنند به نحوی که محال بود اهل بلدی مخالفت کند. یکی از وجوهی که در «وسّع علی امتی» همین بود. مساله فوضی تکرار شد. چرا عثمان توحید مصاحف کرد؟! آن جا هم همین طور بود. «یکفّر بعضهم بعضا».
شاگرد: این ها بهانه بود جلوی آن ها را بگیرند. یعنی عثمان کار خوبی کرد؟!
استاد: علامه مجلسی وقتی به مطاعن عثمان می رسند مفصل همین را می آورند. وقتی خود خدا اجازه داده عثمان چه کاره است؟! طبری می گوید «الخلیفة المشفق علی الامة»؛ خلیفه ای که دلسوز و مهربان بر امت بود و این کار را کرد. علامه مجلسی جواب می دهند. صحبت سر این است که آن روایت قطعا کذب است و یا معنای دیگری دارد که می تواند محملی داشته باشد. می گویند وقتی عثمان مصاحف را توحید کرد، امیر المومنین ع فرمودند: «انی لو ولّیتُ لفعلتُ مثل ما فعل عثمان». خب اگر این روایت کذب باشد، حرفی نداریم. اگر هم حضرت فرموده باشند، منظورشان کار عثمان نیست. لذا وقتی مصاحف را آتش زد، حضرت فرمودند: «حقٌ علی الله ان یعذب بالحدید من احرق کتابه». کار او که درست نبود. ولی اگر این روایت «لو ولیت» را امام فرموده باشند، امام منظوری داشته اند. منظور امام این است که علی ای حال ما داریم عوام را می بینیم. الان فرمودید اگر قرائات در زمان ما بیاید، فوضی می شود. معنای روایت مثل تقیه مداراتی است. در تقیه خوفی شما می خواهید خودتان را حفظ کنید. در تقیه مداراتی برای امت اسلامی مصالحی است که شما بعضی از چیزها را ضیق می کنید. یعنی در تجویز مراعات میکنید.
شاگرد: منظور از حضرت از این که من همین کار را می کردم، چه بود؟
استاد: یعنی نمی گذاشتم که «یکفّر بعضهم بعضا» شود. اگر در کتاب الله بیاید و «یکفّر بعضهم بعضا» شود، من کاری می کنم که رخ ندهد. در این جا مطالب خیلی عالی ای هست. یعنی با این وسعت چطور می خواهد محافظه کاری شود. ابن مجاهد می خواست با یک تیر چندین نشان را بزند. لذا شاگردش به او گفت تو خودت امام قرائت هستی، «فاختر لنفسک نحن نتبعه». تا هم مثل کسائی باش! چه کار داری که السبعه بنویسی؟! گفت فعلا تراث قدما در قرن دوم را حفظ کنیم. یعنی ادعایش این بود که من می خواهم آن تراث را حفظ کنم. چون از بس زیاد می شد. ابوعبید بیست و پنج قرائت نوشته است. طبری عشرین و نیف قرائت را نوشته است. همه این ها کتب قرائات داشتند. این قدر متعدد بوده است. خب ابن مجاهد چه کار کرد؟! اولا دید که فوضی محسوس مردم شده است. گاهی می توانید روی موج اجتماعی که حاصل شده موج سواری کنید. خلاء تفسیری سبعة احرف در فضای اهل سنت بعد از سال دویست بود. آن ها می گفتند «نزل القرآن علی سبعة احرف»، تا پایان قرن دویست می گفتند یعنی تلاوت به مرادف جایز است. بعد از دویست تا صد سال ابن مجاهد می دید در بدنه اهل سنت تلاوت به مرادف مستنکر شده است. از طرفی هم می دید «سبعة احرف» را می گویند. می دید باید این خلاء تفسیری پر شود. این را اهل فن می فهمد. اما یک امر اجتماعی هم بود که همه می دیدند؛ یعنی می دیدند فوضی شده است. هر کسی چیزی می خواند. یکی «مضلَین» می خواند و دیگری... . او از این احساس جمعی اجتماعی فوضی السبعه را نوشت. متخصصین اهل فن مفصل به او گفتند «البست الامر»، چرا امت را به اشتباه انداختی؟! مدام الالتباس را می گویند. می گویند تو هشت قرائت می کردی! شش قرائت می کردی! چرا هفت کردی؟! اعتراض خودشان است. چرا کاری کردی که سبعة احرف را با این کتاب خودت مخلوط کردی؟! در فدکیه عنوانی هست که خوب است. « تفاوت سبعة أحرف قبل از ابن مجاهد با سبعة أحرف بعد از ابن مجاهد، رمز اختفاء معنای روایات نزول بر حرف واحد».
اصلا چون سبعة احرف مسیر مهم تاریخی را طی کرده، قبل از ابن مجاهد یک معنای مهمی داشته، بعد از ابن مجاهد با این الباسی که او داشته مخفی شده است. من تردید ندارم؛ من ذهن جناب فیض را در اوج نبوغ می دانم. اگر این اختفاء نبود، تردید ندارم که فیض یکی از پرچم داران رد قرائات و تواتر قرائات به عنوان تمسک به حرف واحد نمی شدند. ایشان می گفتند حرف واحد است. پس یکی درست است. در تفسیر صافی و وافی هست. ولی اگر این تفاوت روشن شود که سبعة احرف قبل از ابن مجاهد این بود. فضای صدور روایات سبعة احرف این بود، نه آنی که سبعة احرف را به قرائات سبع ابن مجاهد می زنید، مشکل حل بود. اگر در ذهن جناب فیض این بود، اصلا این طور نمی گفتند. شاهد تیز بودن ذهن جناب فیض این است: مرحوم مجلسی می گویند روایات تحریف قرآن مثل تواتر خود قرآن است. می گویند اگر این روایات را متواتر ندانیم، پس دیگر اصلا متواتر نداریم. در مرآة اشکال فیض را مطرح می کنند و دیگر «قلتُ» ندارند. یعنی ذهن فیض به قدری قوی است که مجلسی حرف فیض را می آورند تا جواب بدهند ولی جوابی نمی دهند. چند بار دیگر هم گفته ام. شما نسخه ای از مرآة بیاورید که جواب داده باشند. می خواهم بگویم ذهن فیض این جور تیز بوده است.
از مواردی بود که گفتم نسخهها را ببینید. جوابی ندارد. علامه مجلسی هم خودشان مثل فیض هستند. ایشان میگویند من دوازده سالم بود، تمام علوم عصرم را بلد بودم. السماء و العالمی که در بحارالانوار دارند، در هیچ کتاب روائی نیست. اولین کتاب جامع روائی که کتابی به نام السماء و العالم دارد، بحارالانوار است. خودشان میگویند چون من دوازده سالگی همه علوم را بلد بودم. بعد از سالها که در ذهنم بود هیچ کتابی السماء و العالم ندارد و علامه هم فرمودند من دوازده سالگی همه علوم را بلد بودم، در حجره، کتاب منظومه مرحوم حاجی را دیدم. ابواب کتاب ارسطو را ردیف کرده بودند. یکی از ابواب کتاب ارسطو، السماء و العالم بود. علامه مجلسی چون آنها را میدانستند، دیده بودند چقدر روایات اهل البیت راجع به این کتاب داریم. گفتند چرا نیاوریم؟! لذا کتاب مهم بحارالانوار شد.
حکایت مفاتیح الاصول از عبارت شیخ بهائی؛ لایستحب اتباع قرائة الواحد
قبلاً در فدکیه صفحهای باز شد به نام «ببین تفاوت ره از کجا تا به کجا! شیخ بهائی قده: سنت است عدم التزام به یک قرائت-اما-امروزه: قراءات از هیچ ارزشی برخوردار نیست». تفاوت رای از جامع عباسی بود. شیخ بهائی برای حکومت شیعه صفوی رسالهای نوشته اند، در آن آوردهاند: «سنّت است كه در قرآن خواندن التزام يك قراءت نكند»5. قبلاً این را دیده بودم. ولی امروز در مفاتیح الاصول جناب سید مجاهد رضواناللهعلیه مطلبی را دیدم. ایشان میفرمایند:
و صرح الشهيد الثاني رحمه الله في المقاصد العلية و والد الفاضل البهائي في شرح الألفية و الفاضل الجواد فيما حكي عنه بأنه لا يستحب اتباع قراءة الواحد كما لا يجب6
«و صرح الشهيد الثاني رحمه الله في المقاصد العلية و والد الفاضل البهائي في شرح الألفية»؛ منظور شیخ بهائی است که در جامع عباسی گفته اند: «اقتصار نکردن بر یک قرائت مستحب است». اینکه گفتیم فوضی میآید، شیخ بهائی در زمان عباسی گفته اند مستحب است همه اینها را بخوانید. پس معلوم میشود یک امور اجتماعی پیش میآید، که آن انس است که ما میگوییم فوضی است. اگر یک چیزی پشتوانه قوی علمی و تراثی داشته باشد، و از سنین کودکی فرهنگسازی شود اصلاً فوضی نیست.
یک کلیپ دیدم؛ جمعی در تونس یا الجزائر هستند؛ از قراء و حفاظ حسابی هستند و آیه مبارکه نور را با قرائت عشر کبری میخوانند. یعنی صبر میکنند و بر میگردند. تا آخر نمیروند و برگردند. چون چون جور میتواند خواند. مثل ذهن من که این همه بحث کردهایم، برای ما مانوس نیست. ولی خب آن هایی که بچه بودهاند و حافظ بودهاند و قرائات عشر را درس گرفته بودند، مانوس میشدند.
«و الفاضل الجواد فيما حكي عنه»؛ ایشان شاگرد خود شیخ بهائی هستند. شیخ بهائی که در جامع عباسی این را گفته اند، صاحب مفاتیح میگویند شهید ثانی، پدر شیخ بهائی و شاگرد شیخ بهائی میفرمایند: «بأنه لا يستحب اتباع قراءة الواحد كما لا يجب»؛ واجب نیست حتماً از قرائت عاصم اتباع کنیم. بلکه مستحب هم نیست. خب حرف شیخ بهائی در جامع عباسی چیست؟ بیشتر است. اینجا میگویند اصلاً به ذهنتان نیاید که فوضی میشود. چرا؟ چون آن فوضی در حدی است که اگر امیرالمؤمنین علیهالسلام کار عثمان را انجام میدادند، بودن اینکه فوضی شود اینها را سامان میدادند. شاهد مهمش هم همین است که بعد از چندین قرن، ابن جزری که عمرش را روی اینها گذاشته بود، میدید وقتی عشر متواتر را جا انداختهاند، لازمه اش فوضی نیست. اینها نکات مهمی است. بله، وقتی الآن در یک فضایی قرار میگیریم درست است. اما وقتی زمینهسازی شد، مشکلی نیست. یعنی زمانی شد که وقتی بچههای شما در موبایل میخوانند، میبیند که یک طفلی میخواند: «و اذا وَإِذَا الْمَوْءُودَ سُّئِلَتْ». بعد میگوید خب آنها که «وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ» میخوانند؟! از اول میفهمد که این ادغام کبیر است. قرائت سوسی از ابوعمرو است. تمام است. او انس گرفته است. چون پشتوانه محکمی دارد. عثمان پشتوانه را خراب کرد، بهخاطر همان انگیزههایی که علامه مجلسی به او ایراد گرفته بود. چرا خراب کرد؟ مصحف حفصه را که قول گرفته بود نباید احراق کنی، به او پس داد. ولی همه را سوزاند. به محض اینکه حفصه وفات کرد، مروان نزد برادرش فرستاد و گفت وقتی از دفن او از بقیع برگشتیم، مصحف را بده تا آتش بزنم. این برای اخفاء است. ولی خداوند چطور باقی میگذارد.
شاگرد: مسیر بحث عوض شد. شما از خبر واحد صاحب جواهر شروع فرمودید. فرمودید این حرف درست نیست چون فوضی میشود. بعد به قرائات سبع رفتید که فوضی میشود و … .
استاد: آخرین کلمه من جواب همین بود. ببینید جایی که پشتوانه دارد فوضی نمیشود. مثالش از فقه این است: الآن عوام مردم چند بار نزد شما آمدهاند تا بگویند یادم رفت قنوت بگیرم؟! یعنی نزد شیعه و تلقی بدنه عوام شیعه این است که قنوت واجب است. اما چرا با این تلقی مشکلی نداریم؟ چون پشتوانه قوی فتوایی فقهی دارد که مستحب است. وقتی پشتوانه اش محکم است مشکلی نداریم. در قرائات عشر وقتی پشتوانه قویی داریم که فقها و مقرین همه میگویند صحیح است، حکومت سعودی هم ده مصحف را چاپ میکند و بیرون میدهد. این مشکلی ندارد چون پشتوانه دارد. اما خبر واحد و قرائت شاذ را میخواهید چه کار کنید؟! یعنی الآن میآید و میگوید این قرائت علی التنزیل است. من از خیلی از اخباریین در ایران شنیدهام. مثلاً در نمازش وقتی آیة الکرسی را میخواند علی التنزیل میخواند. اخباریینی که همین مبنای صاحب جواهر را اعمال میکنند، میخوانند. میگویند روایت داریم و لذا میخوانیم. آن آقا بالای منبر گفته بود که وقتی به خانه میروید این را در مصحفتان درست کنید. فرموده بودند وقتی به خانه رفتید سوره یس آیه «قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا» را به «مِن بَعثنا» کنید. چون هم حدیث دارد و هم کربلائی کاظم خوانده است. خب به اعجاز به او داده شده است. به کربلائی کاظم همه قرائات داده شده بود. متأسفانه باید پنجاه بار ضبط میشد. در زمان ایشان ضبط بوده ولی متأسفانه ضبط نشد. شواهد هم داریم. عرض کردم آقازاده آقای انصاری بودند. وقتی این را در جلسهای گفتم آقازاده آقای انصاری سریع گفتند الآن برای من حل شد. پدر من میگفتند من اعتقادی به کربلائی کاظم ندارم، چند بار امتحانش کردم و غلط میخواند. همین غلط را محضر حاج آقای زنجانی هم خوانده بود، گفتند آقای رازی تفسیر تبیان را آورد و دیدم که قرائت ابن مسعود این است. یعنی اگر ایشان یک بار دیگر میخواند، قرائت دیگر را میخواند. اصلاً قرآن کریم یک نورانیتی در خودش دارد که قرائات واقعیه در قلب کسی که به او اعجاز میشود هست. به اندماج آن را حافظ است و به مناسبت میخواند. «یا ویلَنا مِن بعثنا» منسوب به امیرالمؤمنین علیهالسلام است و در مجمع هم هست. «قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا» هم در حفص هست.
شاگرد: خلاصۀ فرمایش شما این شد ….
استاد: فوضی از خبر واحد میآید و مظنه اش هست. اما از آن چه که پشتوانه قوی مسلّم دارد نمیآید. اینها بیسر و در نیست. ما از جهلمان میگوییم بیسر و در است. اینکه شیخ طائفه فرمودهاند «الجائز من القرائات»، این جایز، منضبط است. در این سیصد-چهارصد سال اخیر است که مدام به وسیله مواردیکه در فضای اقراء نبوده بمباران شده است. وگرنه میبینیم شهید اول که اعلم فقها است و شبهه اعلمیت در کل فقها دارد و هم در خصوص قرائات، اینطور فرمودند.
شاگرد2: مگر بحث اعتماد بر خبر واحد با ضابطه نمیشود؟
استاد: خبر کتب اربعه قطعی است یا ظنی است؟
شاگرد: ظنی است.
استاد: اخباریین چه میگویند؟ میگویند قطعی است. یعنی در مبانی خبر واحد از اینجا شروع کنید. آنها میگویند اینها قطعی است. دیگری میگوید ظنی است. همینطور جلو بروید تا چیزهایی که بعداً در کتب متأخر آمده است.
شاگرد: در عشر هم حرفهای خلافی زده شده بود.
استاد: عرض کردم که آنها منضبط است. یعنی ما جهل داریم و میگوییم این حرفها شده. وقتی به دنبالش میرویم میبینیم همه آنها دقیقاً روشن است؛ تا کجا میتوان رفت و تا کجا نمیتوان رفت.
شاگرد2: پس ابن شنبوذ هم کار درستی کرد، چون او هم شواذ را میخواند. ولی موجب فوضی میشد.
استاد: دلیل زدن ابن شنبوذ مهم است. اگر حیثیت فوضی منظور بود، جواب داد. جوابش را مکی بن ابیطالب نقل کرده است. در مقدمه مجمع البیان و تبیان هم هست. ابن شنبوذ چرا اصرار داشت؟ این را هم در نظر بگیرید. میگفت عدهای میگویند اجماع امت هم میتواند ناسخ کتاب الله شود! گفت عدهای با این مبنای اصولی و فقهی مخالف هستند. او تعمد داشت که اینها را بخواند. یعنی اگر امت بر مصحف عثمان و قرائات سبع اجماع کردند، اجماع امت ناسخ کتاب الله نیست. این هم کتاب الله است. خب راهش این بود که او را بزنند؟! نه. راهش این بود که بگویند همه سندها را بیاور و ببینیم. طریق ها در امت اسلامی مدون شود. این خیلی مهم است. الآن چرا ما میگوییم پشتوانه قوی دارد؟ چون تواتر سبع صغری مدون است. اما جامع البیان دانی که برای سبع است ولی سبع صغری نیست، مدون نیست. ولذا میگویم اگر امیرالمؤمنین مخیش را میکوبیدند، فوضی نمیشد. مصحف امیرالمؤمنین همینطور است. سید شمس الدین در جزیره خضراء همین را گفت؛ «فالکل قرائة امیرالمؤمنین». در بحارالانوار هم آوردهاند. مرحوم نوری هم خودشان ترجمه کردهاند. فرمودند کلش قرآن است. کلام سید شمس الدین سر قرائات است.
بنابراین اگر شما سبعة احرف و قرائات را با پشتوانه ای که هرجومرج نشود، میخش را بکوبید و به دست امت بدهید، اصلاً امت مشکلی ندارند. کما اینکه الآن با قرائات عشر مشکلی ندارند. اگر انس بگیرید میبینید. من میگویم حکومت سعودی مدتی احتیاط کرد. در امت لوازم دارد و مثل بمب منفجر میشود. بعد دیدند فقها و مصر و خود عربستان همه قبول کردند. بله، در کتب حوزوی ما هم یک جوری بود. ولی اگر این بحثهای شهید اول مطرح شود و این فضای دویست-سیصد سال عوض شود، از ناحیه مطالب حوزوی شیعه هم دیگر مشکلی نیست.
والحمد لله رب العالمین
کلید: تاریخ قرائات، ابن مجاهد، قرائت شاذ، قرائت شاذة، تراث قرائات، قرائت خبر واحد، ابن شنبوذ
1 جواهر الكلام نویسنده : النجفي الجواهري، الشيخ محمد حسن جلد : 9 صفحه : 291
2 تفسير القرطبي (17/ 208)
3 مفتاح الکرامة فی شرح قواعد العلامة (ط-جماعة المدرسين) نویسنده : الحسيني العاملي، السید جواد جلد : 7 صفحه : 224
4 كتاب منجد المقرئين ومرشد الطالبين -ص23 الباب الثاني في القراءة المتواترة والصحيحة والشاذة - المكتبة الشاملة
5 جامع عباسی، ص 137
6 مفاتيح الأصول ؛ ص325