بسم الله الرحمن الرحیم
تعدد قرائات؛ جلسه 140 14/7/1405
بسم الله الرحمن الرحیم
جلسه قبل مطلبی را عرض کردم؛ یکی از آقایان بر عرض من یک ان قلت داشتند. عرض من ان قلت بر ابن مجاهد بود. ایشان هم این مناقشه من را قبول نداشتند. آخرین سطری که جلسه قبل رسیدیم، این بود:
وحدثنا عباس الدوري قال حدثنا أبو يحيى الحماني قال حدثنا الأعمش عن شقيق قال قال عبد الله إني سمعت القرأة فرأيتم متقاربين فاقرءوا كما علمتم وإياكم والتنطع والاختلاف وإنما هو كقولك هلم وأقبل وتعال1
«قال عبد الله إني سمعت القرأة»؛ من به قرائت قراء گوش دادم، «فرأيتهم متقاربين فاقرءوا كما علمتم»؛ همان طور که یادگرفتید بخوانید. «وإياكم والتنطع والاختلاف»؛ پرهیز کنید از این که در قرائت استکبار به خرج دهید؛ زیر بار حرف دیگری نرود و با هم اختلاف کنید. «و إنما هو كقولك هلم وأقبل وتعال». من عرض کردم این ذیل قرینه میشود که منظور ابن مسعود از «رایتهم متقاربین»، ناظر به تلقی اشتباه اهل سنت در قرن اول و دوم است که در سال دویست فراموش شد. ابن مجاهد در سال سیصد این کتاب را تصنیف کرد، لذا فضای روایت ابن مسعود در زمان او ضعیف شده بود و بلکه منعدم شده بود. لذا مانعی ندارد که در ذهنیت سال سیصد، روایت را بر قرائات حمل کند. اما روی فضایی که در قرن اول داشتیم، میتواند ناظر به تلقی اشتباه از سبعة احرف باشد. نه این که به اختلاف قرائاتی باشد که «علّمتم» هر دو را تجویز می کند.
این ان قلت من بود؛ ذیل حدیث، قرینه ای باشد از مراد ابن مسعود از صدر روایت. و این که این حدیث ناظر به تلقی اشتباه اهل سنت از سبعة احرف باشد. نه این که ناظر به قرائات متواتری باشد که همه آن ها را حرف واحد می دانند. سفیان بن عیینه گفت، همه این قرائات حرف واحد هستند.
در جلسه ی قبل آقا از ابن مجاهد نسبت به مناقشه ای که داشتم دفاع کردند. من ذیل را قرینه گرفتم، اما ایشان فرمودند نه، بلکه خود صدر می تواند بر ذیل تغلیب شود. چون می گوید «سمعت القرأة فرأيتم متقاربين فاقرءوا كما علمتم»؛ همان طوری که یاد گرفتید بخوانید. و الا می گفت به هر لفظ مرادف خواستید بخوانید. لذا معلوم می شود که مقصود او از ذیل، همین قرائات است.
به صورت خلاصه الان بررسی می کنیم که آیا این جا جای استشهاد ابن مجاهد به حدیث ابن مسعود هست یا این که مناقشه ی من سر می رسد که اینجا جای حدیث ابن مسعود نیست و بلکه برای تلقی اشتباه از سبعة احرف است.
در صدر حدیث سه وجه محتمل است. این که ابن مسعود می گوید: «سمعت القرأة فرأيتم متقاربين فاقرءوا كما علمتم وإياكم والتنطع والاختلاف»؛ مقصودش چیست؟ این «اقرئوا و التنطع» که می گوید شامل سه چیز است: همه وجوه قرائات، اصول و فرش الحروف را بگیرد. «اقرئوا کما علّمتم» در همه زمینه ها؛ «سمتعت القرأة» در هر سه حوزه؛ البته به صورت تردید که منظورش یا این است یا آن است یا سوم؛ نه این که بخواهد جمع کند. پس «سمعت القرأة» یعنی «سمعت قراءة القرأة فی فرش الحروف» یا «فی اصول القرائات» یا در تلقی اشتباه که مرادف گویی داشتند. در صدر روایت این سه احتمال هست. ولی ذیل روایت، تنها دو تا از این ها را شامل می شود. وقتی در ذیل روایت می گوید: «وإنما هو كقولك هلم وأقبل وتعال»، خیلی روشن ترادف گویی را می رساند. البته می تواند اصول القرائات را هم برساند. چون می گوید «رایتهم متقاربین فی هلم اقل و تعال»، چطور هلم و اقبل و تعال یک معنا است، وقتی در اصول القرائات اماله کنید، تفاوت در اداء است و معنا تغییری نکرده است. ذیلی که به صدر مربوط می شود یکی از این دو محتمل است. اما این ذیل، برای بخش فرش الحروف قطعا غلط است و اصلا معنا ندارد که بگوید «انما کقولک هلم و اقبل و تعال»، فرش الحروفی داریم که بسیار زیاد هستند و قطعا مترادف نیستند، متباین هستند. اصلا معنای تفسیری آن ها تغییر می کنند. خیلی هم زیاد هستند.
بنابراین ذیل روایت، بخش فرش الحروفی که متباین المعنی هستند را قطعا نمی گیرد. چون با مثال جور در نمی آید؛ انما کقولک هلم و اقبل و تعال». من می خواهم دو شاهد برای تغلیب ذیل بر صدر روایت بیاورم؛ قرار شد صدر روایت بتواند یکی از این سه محتمل را بیاورد، اما ذیل روایت یکی از دو محتملش را دارد و فرش الحروف را نمی تواند بگیرد.
شاگرد: سومی را هم می تواند بگیرد. چون کلمات متقابل، متباین هستند ولی متضاد نیستند ولی شامل اختلاف مضمون نمی شوند. مثل جایی است که به پیامبر نسبت می دهد که فرمودند مادامی که عذاب را به نعمت نزنید و نعمت را به عذاب نزنید، می توانی بگویید «غفور رحیم» یا «حلیم علیم». هلم و اقبل هم می خواهد جایی را بگوید که معانی آن ها در یک راستا است. لذا فرش الحروف را هم به این صورت شامل می شود. مثلا معنای «ملک» و «مالک» در یک راستا هستند و در مقابل هم نیستند.
استاد: چرا همین جا نگفت «کقولک حلیم علیم» و «رحیم حکیم»؟! می توانست این را بگوید. حالا دو شاهدی که در ذهنم هست، این است. این حدیث خیلی معروف است و در صدر اول هم خیلی معروف بوده. احتمال قویی هست که سفیان بن عیینه این مثال ها را از این حدیث ابن مسعود اقتباس کرده باشد. یعنی وقتی ابن عیینه گفت «لا وإنما السبعة الأحرف كقولهم هلم أقبل تعالى أي ذلك قلت أجزاك»، آیا در مورد حرف سفیان بن عیینه «حکیم و غفور» احتمال دارد؟! نه. چون دقیقا از سفیان بن عیینه سبعة احرف را پرسیدند. او در مورد سبعة احرف گفت قرائاتی که می آید همه حرف واحد هستند، اما این قرائات که حرف واحد نیستند. «اختلاف قراءة المدنيين والعراقيين هل تدخل في السبعة الأحرف فقال لا». پس ببینید این ها -هلم و تعال- دیگر جزء قرائات نیست؛ هلم و اقبل و تعال که از ابن مسعود گرفته، تلقی سفیان بن عیینه این است که برای همان سبعه است، نه غیر سبعه.
شاگرد: اغلب افراد وقتی «غفور و رحیم» را می دیدند ذهنیت ترادف گویی دارند. درست است که آن ها به پیامبر نسبت می دهند اما از نسبت هایی مثل «هل و اقبل» است. یعنی آن ها ذهنیت ترادف گویی داشتند، لذا جایی که می گفت به جای «غفور رحیم»، «علیم حکیم» بگو، ترادف گویی است اما تا مادامی که عذاب را نعمت نکنید. این حرف هم با ترادف گویی جمع می شود و هم یک سبک اختیار القرائه است. می خواهم بگویم این ها در یک راستا هستند. لذا همان جا ابن مسعود می توانست همین را بیاورد.
استاد: به گمانم همان سال ها از آن حدیث بحث شد که اساسا آیا مقبول است یا نه. در آن تصرف شده یا نه؟ اگر بر فرض مقبول باشد، معنایش چیست. در جایی که طرف نمی توانست «طعام الاثیم» را بگوید، خود ابن مسعود گفت بگو «طعام الفاجر»، خب آن جا که «غفور و رحیم» نبود. ترادفی که ما می دانیم این است که معادل یک واژه ای را بیاوریم. اما ترادف به معنای عدم اشتباه بودن دو مطلب -مثلا بهشت، جهنم نشود- را نداریم. این چه ترادفی است؟! صرفا عدم تنافی در مقصود کلی شارع می شود. در مقصود کلی شارع جهنم و بهشت داریم، رحمت و عذاب داریم، خب تو عذاب را رحمت نکنی، این ها مترادف می شوند؟!
مهم تر این است که حتی ابوحنیفه که می گفت سبعة احرف، یعنی به فارسی ترجمه کنید، ابوحنیفه اجازه می داد «حکیم و علیم» را به «غفور و رحیم» ترجمه کنید؟! اجازه نمی دهد.
شاگرد: آن احادیث را در مقام ترادف گویی می آوردند. ما می گوییم این که به جای «حلیم علیم»، «غفور رحیم» بیاوری، غلط است. اما این ها در فاز ترادف گویی بودند.
استاد: مطلبی که ما به آن رسیدیم وجه منحصری بود؛ اولا مفاد این روایات درست نیست. اما بر فرض این که این روایات درست باشد، یک وجه صحیح و معقول دارد؛ این که اصلا نمی خواهند بگویند کلام خدا را عمدا تغییر بده، بلکه چون مسلمین واهمه داشتند که ضعف حافظه سبب شود کلام خدا را تغییر بدهند، لذا این روایات ناظر به تلاوت شخصی افراد است. من شارع سخت نگرفته ام که اگر حافظه ت یاری نکرد و «حلیم علیم» را «غفور و رحیم» گفتی، بگویم معاقب هستی! ترخیصی به این معنا است که بر ضعف حافظه، معاقب نیستی. نه این که بگوییم اگر حافظه ت ضعیف است نباید بخوانی تا کلام خدا را تغییر ندهی! بلکه شارع فرموده مادامی که عذاب، رحمت نشود، اشکال ندارد. خب وقتی اشتباه خواندید، در بدنه مسلمین نمی ماسد. ولی حافظه کسی نسبت به آیه ی «حکیم علیم» یاری نکرد و به جای آن «غفور رحیم» گفت می ماسد؟! ابدا. لذا عرض کردم ممکن نیست این روایت «حکیم علیم» ناظر به نوشتن مصاحف صحابه و مصحف عثمان باشد. اصلا آن ها از این حدیث این را نمی فهمیدند که بگویند یعنی در مصحف هم خواستید هر کدام را بنویسید و اختیار با خودتان است. مثل عبدالله بن سعد بن ابی سرح که آیه «سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ»2 در مورد او نازل شد.
شاگرد: بحث من سر مفاد حدیث نیست، بلکه منظورم فهم آن زمان از این حدیث است. ما در مورد حدیث «سبعة احرف» هم می گوییم فهم آن ها غلط است ولی این فهم غلط مترادف گویی در جامعه رایج بود. در بستری که مترادف گویی رایج است، این حدیث را هم می توان به مترادف گویی ربط داد.
استاد: مترادف گویی در کجا؟ در نوشتن مصحف؟! در اقراء به معلم؟! یا مرادف گویی در جایی که ضعف حافظه است و شارع سخت نگرفته است تا قرآن را بخوانند.
شاگرد: شما سراغ مفاد درست حدیث رفته اید. اما باید ببینیم فرهنگ آن زمان از این حدیث چه می فهمید.
استاد: وقتی شاگرد ابن مسعود مد آن آیه را کوتاه تر خواند، چند بار قسم خورد که من مد شش الف را از حضرت شنیدم. ابن مسعودی که در اقراء مد این قدر مداقه می کند، می آید و می گوید بگو «علیم خبیر»؟! اصلا چنین چیزی ممکن است که بگوید تلقی من از حدیث این است؟! خب پس چرا در مد این قدر مداقه می کنی و ده بار بر می گردی؟ پس معلوم می شود تلقی صدر اول از این احادیث اصلا مرادف گویی نبود. چون اصلا مرادف نیستند. «ما لم یجعل آیة العذاب، رحمة» این مرادف می شود؟! هر چه می خواهی بگو، فقط عذاب را رحمت نکن و رحمت را عذاب نکن.
شاگرد: شما مرادف گویی را اصطلاح کردید. آن ها که مرادف گویی را نمی گفتند. می گفتند «هلم تعال و اقبل». این فضای کسی است که منظورش این است که سخت نگیر. این برداشت در آن زمان چه مشکلی دارد؟!
استاد: خب این برداشت با مقصود ابن مجاهد مناسب است؟! صحبت سر مناقشه ی من بود که گفتم این حدیثی که ابن مجاهد آورده شاهد مقام او نیست. چون این را آورده تا بگوید قرائت فقط به سماع است، هیچ دخالتی در آن نیست. چند روایت ردیف کرد. شما می گویید خب می گوید «کما علّمتم»!
شاگرد: منظورم این است که این مرادف گویی در «هلم و تعال» را به پیامبر نسبت می دهند، این نسبت دادن به چه صورت فهم میشد؟ یعنی همان گونه که خداوند «مالک» و «ملک» گفت. یعنی یک فازی را می دیدند که در این فاز ترادف را هم اضافه می کردند. یک جا «مالک» گفت، یک جا «ملک» گفت. یک جا در عذاب خداوند «غفور رحیم» را «حلیم و علیم» گفت و ... . لذا در این فضا این طور بودند. لذا برداشت من از حدیثی که ابن مجاهد از ابن مسعود نقل می کند، برداشتش این است که همان گونه قرائت های مستند به پیامبر را در یک فاز می دیدند، این جا هم همین طور است. اگر می بینید یک جا «ملک» می گوید و یک جا «مالک» می گوید، شبیه به «هلم و تعال» است. نه این که مترادف باشند. چون قطعا مترادف نیستند. مترادف گویی اصطلاحی است که ما در کلاس درست کردیم. ولی ذهنیت آن ها فرق زیادی بین مترادف گفتن و بین این که فضای معارف نمی گذاشتند.
شاگرد2: در این صورت «کما علّمتم» معنا ندارد. «غفور و رحیم» در «کما علّمتم» جا می گیرد؟!
شاگرد3: شاید فرمایش ایشان ناظر به این باشد که همان طوری که وقتی مرادف و نقل به معنا می کنیم عرف می گوید مشکلی ندارد، همان جور هم میان قرائات قراء هست. البته به منزله ی آن است.
استاد: یعنی ما سه ترادف داریم؛ ترادف واژه ای، ترادف نقل به معنا و مقصودی، ترادف این که مقصد را عوض نکنید؛ مثلا رحمت را عذاب نکن. این خیلی تفاوت دارد با این که نقل به معنا کن.
شاگرد3: تنظیر به نقل به معنا است.
استاد: منظورتان این است که ابن مسعود دارد تنظیر می کند.
شاگرد3: البته برداشت ابن مجاهد را عرض می کنم. چطور است که در عرف عام مترادف گفتن مقبول است، در فضای قرائات هم قرائات متعدده به این منزله است. پس استیحاش نداشه باشید.
استاد: ذیل آیه شریفه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِكْرِ اللَّهِ»3 از ابن مسعود روایتی هست. ابن مسعود قرائت «فامضوا» را دارد که خلیفه ثانی به صورت رسمی در نماز می خواند. بعد ابن مسعود می گوید اگر «فاسعوا» بود که باید طوری بدوم که ردائم بیافتد. این ها مترادف هستند؟! خودش شاهد می آورد که «فامضوا»ای که من می آورم یعنی بروید. اما «فاسعوا» یعنی باید بدوید. اگر امر خدا این است که بدوید، خب رداء من که از شانه ام می افتاد. این شاهد این است که صرف این که بگویید حالا رسول الله یک جا «فامضوا» گفته اند و یک جا «فاسعوا» گفته اند، ولی همه این ها یکی است، این درست نیست. خودش می گوید یکی است؛ اگر دو تا بود که من باید بدوم!
شاگرد: به ترادف گویی آن ها که تصریح نکرده اند. ترادف گویی برداشت شما از این احادیث بود. من می خواهم بگویم نکته ی اصلی که در ذهن این ها بود ترادف گویی بود یا رساندن مقصود شارع؟! «طعام الاثیم» را «طعام الفجار» بگو چون در مقصود شارع دخل و تصرف نکرده اید. در همین فضا می توانی «غفور رحیم» را «حلیم حکیم» بگویی چون در مقصود شارع تصرف نکرده اید. اگر ذهنیت آن ها این باشد، هم «ملک» و «مالک» را شامل می شود و هم «طعام الاثیم» را شامل می شود. من با این قرینه عرض می کنم در صدر روایت که گفت «فاقرئوا کما علّمتم»، منظورش مواردی است که خود شارع گفته است. «هلم و تعال» را در این فضا می فهمد. نه فضای ترادف گویی.
شاگرد2: مثالی که فرمودید در قرائات آمده؟
استاد: در قرائات شاذه مخالف با مصحف است. از شواذی است که نقل و پشتوانه متعددی دارد.
خب به گمانم فرمایش شما را فهمیدم. شما می گویید ذهنیت ابن مجاهد از این حدیث ابن مسعود این است که ابن مسعود می گوید من همه قاری ها را دیدم، این مفروض من ابن مسعود است که همه آن ها دارند از پیامبر نقل می کنند و متقارب هستند. یعنی هر چه پیامبر گفتند که با هم متنافی نیست. چطور «هلم و تعال» تغییر نمی کند، آن جا هم اگر هر چه از حضرت شنیده اند را بخوانید، دچار تباعد نمی شوید، چرا اختلاف می کنید؟! علی ای حال این که واقعیت ذهن ابن مسعود چه بود، شاید بیشتر نیاز به کار داشته باشد. خود سفیان بن عیینه که «هلم و تعال» را گفت، تلقی همین را داشت؟ درست رد می کند. چون سفیان می گوید قرائت مدنیین و عراقیین که از حضرت منقول است، این ها از سبعه نیستند. و حال این که ایشان می خواهند بگویند هست.
شاگرد: برداشت من این است که افرادی که قرائات مختلفی از پیامبر می دیدند که فضای رعایت مقصود را احساس می کردند کم کم سبعة احرف را هم در همان فضا می بردند.
استاد: در این صورت باید «یمکن» بگوید.
شاگرد: یعنی این ذهنیت کم کم این طور شد، حالا هم آن ها یک شاهد مستند برای ترادف گویی پیدا کردند. اگر در آن زمان زندگی کنیم می بینیم پنج-شش قرائت از پیامبر داریم، این جا کسی اجازه نمی دهد که از خودش بسازد، اما وقتی حدیث سبعة احرف و تسهیل را داریم، این ها در کنار فضای چند قرائتی قرار می گیرند و می گوییم حدیث سبعة احرف یعنی پس مترادف بگو. ائمه هم مقابل این می ایستند.
استاد: باز تاکید می کنم که نفی ابن عیینه را چه کار می کنید؟ سوال می کند «قرائة المدنیین و العراقیین من سبعة احرف؟»، و حال این که طبق بیان شما او باید جواب بدهد بله، این از آن ها است. ولی او می گوید از سبعه نیست.
شاگرد: حرف من این است که یک فضایی جلو آمد، کسانی که به فضای ترادف گویی آمدند، این حدیث را به عنوان دلیلش فهمیدند. یعنی حرف ابن عیینه دلیل بر ترادف گویی است. یعنی عرف جامعه طوری بودند که به راحتی می خواندند. چرا عمر آن شخص را کتک زد و آورد؟ چون عرف جامعه حاضر نیست دست کاری کند، وقتی می بیند پنج-شش قرائت آمده، باز هم حاضر نیست دست کاری کند، اما وقتی می بیند یک حدیثی می آید که اقتضای ترادف گویی در برداشت غلطش دارد، این حدیث ترادف گویی می شود. یعنی این جا است که آن فضا در جای غلطش می افتد و لذا ائمه می فرمایند این برداشت شما از حدیث غلط است.
استاد: اگر برای جواز ترادف گویی طیفی درست می شود، این سبب می شود قرائت حقی که متواتر نزد عراقیین و مدنیین است، از سبعة احرف نباشد؟! من روی نفی تاکید می کنم. ابن عیینه صریحا می گوید. نفی ابن عیینه خیلی مهم است. ابن اشته اصفهانی گفت «معنى قول سفيان هذا أن اختلاف العراقيين والمدنيين راجع إلى حرف واحد من الأحرف السبعة». برای این نفی خودش به احتمال قوی از ابن مسعود اقتباس کرد و گفت «هلم و تعال و اقبل». چطور ابن مسعود به ما گفته که «هلم و تعال و اقبل» یکی است، سبعة احرف هم همین است. پس تلقی او از «اقبل و تعال» نفی این بود که این قرائات از سبعة احرف باشند.
شاگرد2: این احتمال هم ممکن است که منظور ابن مسعود این نباشد.
استاد: شواهدی به ذهنم آمد که ابن مسعود هر دو فضا را داشت. قبلا صحبت کردیم. یعنی خود ابن مسعود نسبت به مواردی که اهل البیت با آن مبارزه کردند بی پروا بود. یعنی مترادف گویی اختیاری مشکلی نداشت. همان مواردی که صریحا نهی داشت، برای ابن مسعود شواهدی بود. لذا در جلسه قبل گفتم اگر ذیل روایت را قرینه بگیریم، «کما علّمتم» یعنی همان طور که هر جا شنیدید، ولو کسی که از او شنیدید، مترادف گویی کرده باشد.
شاگرد: هیچ احتمالی نیست که در قرائات این جور ترادفات وجود داشته باشد؟ یعنی همان طور که تفاوت معنا ایجاد می کرد....
استاد: این مطلب مهم است که در میان صحابه تلقی مرادف گویی چه اندازه پررنگ بود؟ البته بعدش تا سال دویست پررنگ تر می شود که در ادامه ما زحمات قراء از بین می رود. ولی قبل از آن، در زمان خود صحابه به چه صورت بود؟ در صفحه ای که در فدکیه برای تاریخ قرائات گذاشتم، ابن مسعود هست. به نظرم ابی بن کعب هم هست. انس هست. تا شافعی ختم می شود. علی ای حال این خودش بحثی است که اگر پرونده ی آن مفتوح بماند خوب است.
شاگرد3: اگر ذیل را قرینه قرار بدهیم، غرض ابن مسعود این بود که تشتت بیشتر نشود؟
استاد: بله. مقصودی که از القای این کلام داشت، نهی از اختلاف بود؛ «و ایاکم». این که این اختلاف چه بود، شواهد تاریخی داریم. شواهدی که به حد تکفیر می رسید؛ «یکفر بعضهم بعضا». تا این اندازه! او می گوید این خبرها نیست. شما نباید یک دیگر را تکفیر کنید، بلکه مثل «اقبل و تعال»، با این کارهای شما مقصود خدای متعال عوض نمی شود. زحماتی که قراء سبعه و عشره، و غیر آن ها -که مهم تر از آن ها هستند- کشیدند، خیلی مهم بود. در فاصله دویست سال کلام خدا دست مردم عوام افتاده بود؛ ملّا و بچه و بزرگ و ... این طور می خواندند. اما آن ها کاری کردند که امروز ما با یک امر منظم و مدونی روبرو هستم.
شاگرد: ممکن است سفیان بگوید اختلاف عراقیین و مدنیین در حدی است که یک حرف است و هفت حرف نیست.
استاد: از شواهدش این است که او نمی گوید قرائت عاصم و یا ... . اسمی از کسی نمی برد. در قرن دوم اصلا قرائات منتسب به کسی نبود. منتسب به بلاد بود که ابن مجاهد الان هم می گوید. این بلاد یک چیز ناشناخته بود؟! شناخته شده بود.
شاگرد: سفیان میخواهد بگوید این ها یک حرف است. نمی خواهد بگوید اختلافی ندارند. می خواهد بگوید مجموع این ها یک حرف است.
استاد: یک حرف از سبعة احرفی است که در حدیث آمده است.
شاگرد: بله. اما قرائاتی که اختلاف زیادی با هم دارند، سبعة احرف هستند. نه اختلاف عراقیین و مدنیین.
استاد: «ایّ ذلک قلت اجزأک» یعنی آن ها از حضرت آمده؟ اختلاف قرائت مدنیین و عراقیین ماثور بود، این ها مبهم نیست. ولذا قرائت مدنیین در سوره مبارکه حمد «ملک» بود . در کوفه که ابن مسعود حرف الاولی که در مکه نازل شده بود را اقراء می کرد، «مالک» را اقراء می کرد. لذا عراقیین «مالک» شده و مدنیین «ملک» شده، این یک چیز مبهمی نبود که می دانستند. در نماز جماعت های عیدین با آن شلوغی مسلمانان و با سفارش حضرت از صدر اسلام که در نماز عیدین سوره والشمس بخوانید، یکی «فلایخاف عقباها» می خواند، عراققین «ولایخاف» می خوانند. در مصحفشان هم هست.
شاگرد: این را که نفی نمی کند. نمی خواهد بگوید که بین آن ها اختلاف نیست، بلکه می خواهد بگوید این ها یک حرف است. اما نسبت به آن هفت حرف، خیلی اختلاف بود که اصلا به دست شما نرسید.
شاگرد2: اختلاف «اقبل و تعال» که خیلی کم تر است.
شاگرد: ساختار کلمه «اقبل و تعال» با هم متفاوت است، کسی زبان عربی نداند می گوید خیلی تفاوت دارند.
استاد: در فرش الحروف مدنیین و عراقیین هم این طور داریم. او می گوید «تبیّنوا»، دیگری می گوید «تثبّتوا». این دو کلمه یکی است؟!
شاگرد: در برخی از فرش الحروف ها به قدری اختلاف کم است که همه این ها را در مصحف عثمان جمع کرده اند. این ها حرف واحد بود. اما اختلافاتی هم هست که آن ها را نمی توانند در ساختار ظاهری کلمه جمع کنند، این ها سبعة احرف می شوند. یعنی مثل حرف واحد دیگر اختلاف آن ها در یک جهت نیست.
استاد: یعنی مطلبی که شیخ الطائفه در قسمت هفتم، «بالزیادة و النقصان» فرمودند را می گویید؟
شاگرد: یک چیز گسترده تر.
شاگرد2: مثل موردی که ابن شنبوذ اضافه می کرد.
شاگرد: بله.
استاد: بالزیادة و النقص همین می شود. خب اگر سفیان می خواهد این ها را بگوید، چرا آن ها شش تا هستند و این یکی؟! تازه طبری می گوید آن شش تا الان نیستند.
شاگرد: اقبل و تعال به قدری با هم متفاوت هستند که اگر کسی قرائت ابن شنبوذ را بخواند می گویند این که قرآن نیست. ولی «تثبّتوا» و «تبیّنوا» را به گونه ای می توانند جمع کنند. لذا چون سوال پیش می آید که آیا اختلافات زیاد مثل نقصان و زیادی تحریف هست یا قرآن است؟ برای آن ها این ها سبعة احرف بوده است.
شاگرد2: اگر این طور بود که باید مثال های متباین می آورد، نه مترادف.
شاگرد: به این خاطر مترادف آورده که به هر حال قرآن همان قرآن است. همان طوری که معنای اقبل و تعال یک معنا است.
شاگرد3: آن شش تا چه بوده؟ در فضای کلاسیک قرائت باید توضیح دهید که حرف واحد این قرائات راحت بوده و شش تای دیگر چه چیزهایی بوده؟
استاد: سوالی که او می پرسد و سفیان نفی می کند، یک گستره ی وسیعی دارد؛ قرائة المدنیین و العراقیین در اصول و فرش. او بگوید همه این ها حرف واحد است، بعد بگوید «هلم تعال و اقبل»؟! خب «تبیّنوا» و «تثبّتوا»، مثل «هلم وتعال» نیست؟! عین هم هستند. ماده ی آن ها مختلف هستند، مثل تعال و اقبل که دو ماده ی لغوی هستند ولی معنا یکی است. «تبیّنوا» و «تثبّتوا» هم دو ماده هستند که مفاد یکی دارند.
شاگرد: اگر در ذهن سفیان چنین چیزی باشد که عرض کردم، آیا معقول است از او چنین کلامی صادر شود؟ «تثبّتوا» و «تبیّنوا» را حرف واحد می گیرد چون ظاهر نوشتاری آن ها یکی است.
استاد: ما دوازده مورد از معاصرین او آوردیم. کسانی که در زمان سفیان بودند و او می توانست آن ها را ببیند، یکی واصل بن عطا است. دیگری زهری است. آن جا چه گفتند. این توضیح را می توانند در آن جا هم بیاورند؟ حرف زهری که خیلی موید آقا است. ذهبی هیچ چیزی به او نمی گوید چون محدث بالایی است. ولی محقق کتاب ذهبی می گوید این نمی شود. گفت من از شما حدیث می شنوم ولی عین لفظ را یادم می رود، نقل به معنا بکنم؟ زهری گفت «بنی ان ذلک یجوز فی القرآن فکیف بالحدیث». این را چطور معنا کنیم؟
شاگرد: مثلا می خواهیم شعر حافظ بخوانیم و فکر می کنیم که ساختار جمله همان است ولی وقتی به حافظ مراجعه می کنیم نمیتوانیم بگوییم شعری که خواندم، شعر حافظ بود.
استاد: یعنی می خواهید بگویید سفیان می گوید این ها قرآن نیست؟
شاگرد: زهری را می گویم. ممکن است منظور او همین باشد که آن چه که می خوانی قرآن نیست؛ مثلا کسی که نمی توانست حرف را اداء کند و گفتند سین تو همان شین است.
استاد: منظور شما این است که وقتی سفیان بن عیینه می گوید «ایّ ذلک قلت اجزأک» یعنی هر چیزی از مسموعاتی که سند دارد ولی موافق مصحف عثمان نیست، اجزأک.
شاگرد2: ...
استاد: من که منکر این نبودم که آن ها این برداشت را از روایات داشتند، ولی برای تلاوت اشخاص داشتند، نه برای اقراء. به هیچ مقری ای اجازه نمی دادند که این کار را بکند. خیلی مهم است که مداقه و مضایقه در عباد نکنند تا قرآن نشر پیدا کند. اگر این طور باشد که کسی جرأت نمی کند لب باز کند. می گوید حافظه ام یاری نمی کند و به وسواس هم می افتد. لذا قرآن متروک می شود. این برای این است که بگویند مداقه و مضایقه از ناحیه خداوند نازل کننده قرآن، برای تلاوت کننده نیست. اما مقری ای که می خواهد اقراء کند و کتاب خدا را تعلیم کند، تغییر بدهد؟!
شاگرد: هلم و تعال و اقبل سه واژه ای که معنای یکی دارند اما خیلی وقت ها قرائات معنا را متفاوت می کند. از این جهت می توانیم بگوییم قابل انطباق بر حدیث ابن مسعود هست یا نیست؟ مثلا «یطهرن» و «یطهّرن» دو معنای متفاوتی دارند.
استاد: موید عرض من می شود که کلام ابن مسعود با این سنخ از تفاوت معنا تناسب ندارد.
علی ای حال نفی ابن عیینه نسبت به قرائات مدنیین و عراقیین در ذهنم خیلی پر رنگ است. او این ها را می دانست. یعنی نمیتوانیم بگوییم چون «تبیّنوا» و «تثبّتوا» قرائت مدنیین و عراقیین است، حرف واحد است، اما اگر همین را کسی دیگری بگوید حرف غیر واحد می شود!
شاگرد2: اگر کسی دیگر هم بگوید حرف واحد است.
استاد: پس چرا می گوید بقیه سبعة احرف است؟ یعنی اگر «تعال و هلم» در قرائت مدنیین و عراقیین باشد، حرف واحد است؟!
شاگرد2: بله واحد است.
استاد: پس «ایّ ذلک قلت اجزأک» چه می شود؟
شاگرد: خب پس سبعة احرف چه می شود؟! طرف از سبعة احرف سوال می کند.
شاگرد2: این مسعود مصحف داشته...
استاد: مصاحف داشته. این فرمایش علامه طباطبایی خیلی می ارزید. فرمودند ابی و ابن مسعود مصاحف مختلف داشتند، چون اقراءهای مختلفی داشتند. من هم در فدکیه صفحه ای باز کردم مربوط به شواهد فرمایش علامه طباطبایی در این که هر کدام از صحابه چند مصحف داشتند.
شاگرد2: منظورم این است: مصاحفی که داشتند به قدری با هم اختلاف داشتند که کسی آن ها را می خواند ممکن بود بگوید قرآن تحریف شده است. دو مصحف این قدر با هم تفاوت داشته باشند!
استاد: قوام مصحف به اقراء است. نه به اجتهاد. فضای کلام ابن عیینه یعنی این اقراء ماثور خاص؟!
شاگرد2: بله، مصاحفی که این قدر با هم تفاوت دارند از سبعة احرف است.
استاد: پس مدنیین و عراقیین هم همین طور هستند. اقراءهایی هستند که تفاوت های بسیار زیادی دارند.
شاگرد2: می خواهد بگوید برخی تفاوت ها در حرف واحد جمع می شوند، ولی بعضی آن ها حرف واحد نیست و چند حرف است. با این حال همه حروف از خدا است و قرآن است.
استاد: این نکته ی خوبی است. شاید تازگی یک صفحه در فدکیه برایش باز کرده ام. یکی از مواردی که علامه طباطبایی به تواتر قرائات یک تنه ای می زنند، ذیل آیه شریفه ای است که راجع به جناب ذوالقرنین است؛ «حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ»4 یا «فی عین حامیة». در قرائات سبع و عشر هم هست. ایشان در المیزان5 روایتی می آورند که معاویه از ابن عباس پرسید که چطور می خوانید. معاویه می گوید من نشنیدم. ابن عباس می گوید پس به چه معنا است. آن جا در ذهنم بود تواتری که ما داریم، اتفاقا با آن روایت هم سازگار است. منافاتی ندارد. چون در رده ی معاویه و ابن عباس که معاصر بودند این جور نبود که همه اقرائات متواترا به همه رسیده باشد. وقتی تواتر استقبالی را عرض می کردم این ها مطرح شد. الان در زمان ما در قرائات سبع و عشر داخل است، سندش هم محفوظ است. الان «حمئة» و «حامیة» قرائت مدنیین و عراقیین است. همان زمان هم ابن عباس «حمئة» خواند و معاویه «حامیة» خواند. خب شما می فرمایید «حمئة» و «حامیة» حرف واحد است؟! یکی به معنای داغ است و یکی به معنای لجن است.
شاگرد: شما کلمه را مد نظر قرار میدهید. وقتی قرآن را مد نظر قرار بدهید این تفاوت ها قابل حل است.
استاد: چطور «هلم و اقبل و تعال» آن شش تا می شود ولی «حمئة» و «حامیة» که هم معنا و هم ماده اش دو تا است، حرف واحد باشد؟!
شاگرد2: قرائت اهل مدینه، قرائت مصحف بوده. ما مجموع قرائت آن ها را با مجموع قرائت عراقیین نگاه کنیم، اختلاف این ها حرف واحد است. نه این که در یک آیه و کلمه بخواهیم بحث کنیم.
استاد: زمان ابن عیینه را ببینید. ابوحنیفه که به ترجمه فتوا داده، حنفیینی که از او دفاع می کردند گفته اند «قرائة ابوحنیفه فی ذلک الزمان مستفیض». سعید بن جبیر در مسجد کوفه یک شب به قرائت عثمان می خواند و فردا شب صلات تراویح را به قرائت ابن مسعود می خواند. خب این دو مصحف حرف واحد هستند؟!
شاگرد2: ممکن است دو مصحف حرف واحد باشند و ممکن است حرف واحد نباشند. مثل جایی که زیاده و نقصان به قدری زیاد است که وقتی کسی ببیند نمی گوید حرف واحد است.
استاد: یعنی سعید بن جبیر که فاصله اش با سفیان بن عیینه خیلی کم است، قرائت مدنیین و عراقیین را می خواند، یعنی الان او وراء حرف واحد بود؟
شاگرد2: او که قرائات المدنیین نمی گوید، می گوید قرائة المدنیین. به تعبیری یک قرائت و یک مصحف برای اهل مدینه مطرح بود که در یک واحد قابل جمع هستند.
استاد: پس دو مصحف حرف واحد هستند؟
شاگرد2: بله. ممکن است.
استاد: حالا در آن زمان که محصف زید بن ثابت و مصحف ابن مسعود بود، این ها حرف واحد هستند؟
شاگرد2: اگر زیاده و نقصان آن زیاد باشد، سفیان ممکن است بگوید این است که دو حرف است.
استاد: یعنی اگر دو مصحف است، ممکن است سفیان بگوید این جا یک حرف نیست.
شاگرد: نگاه ایشان تصویری و متن محور است. متن بدون نقطه و اعراب یکی است ولی متن هایی که با نقطه و اعراب چندتا شدند، دو تا است. این مبتنی بر این است که فضای رایج جامعه با متن باشد، نه با قرائات. در حالی که فضای جامعه با قرائات بود.
والحمد لله رب العالمین
کلید:
1 السبعه في القراءات جلد : 1 صفحه : 46 نویسنده : ابن مجاهد
2 انعام 93
3 جمعه 9
4 کهف 86
5 الميزان في تفسير القرآن جلد : 13 صفحه : 376 نویسنده : العلامة الطباطبائي