بسم الله الرحمن الرحیم

سال ۱۴۰۵-جلسات مباحثه فقه-فقه الضمانات

جلسه بعدفهرست جلسات مباحثه فقه--فهرست همه بحث‌ها--کتاب الضمان--هوش مصنوعیجلسه قبل

فهرست جلسات مباحثه فقه الضمانات


فقه الضمانات؛ جلسه 58 5/7/1405

بسم الله الرحمن الرحیم

اسباب حجر؛ عدم اشاره به رق در رساله‌های فارسی

صفحۀ دویست و پنجاه و سه بودیم. فرمودند: «الخامس: عدم كونه محجورا لسفه»1. بحث شروط متعاقدین در عقد ضمان بودیم. به پنجمین شرط رسیدیم که سفه نباشد.

دیروز آقا فرمودند بحث بلوغ جمع‌بندی نشده است. بحث قصد خیلی طول کشید. عباراتی را هم ارسال کرده‌اند. چون بحث ما در سفه است، این بحث به بلوغ خیلی نزدیک هستند. لذا جمع‌بندی بحث بلوغ در ارتباط کامل با شرط پنجم است. این‌طور نیست که به مباحث گذشته برمی‌گردیم. خود سفه یک ارتباط نزدیک با رشد و بلوغ و نفی صغر دارد.

فرمایش ایشان این است:

«با توجه به این که تمام شروط قصد و بلوغ و عقل را در متعاقدین در ذیل رشد تعریف بکنیم از سال گذشته این بحث باقی ماند که امارات بلوغ چه نقشی در فرآیند فعلیت تدریجی حکم ایفا می کنند؟»

بعد سه احتمال فرموده‌اند:

«فقط رافع استصحاب عدم رشد هستند که قبل از آنها اصل را بر عدم رشد قرار بدیم و بعد از آن اصل را بر رشد قرار بدهیم الا آنجا که یقین به عدم رشد داریم.(که خاطر هم هست و از تقریرات هم این بر می آید که این مورد قبول استاد نبود چرا که خلاف متفاهم علما است بر اینکه این امارات موضوعیت دارند)».

این‌ها مطالب خیلی خوبی است. تکرار آن‌ها مناسب است که ملکۀ ذهن شریفتان شود.

جواهر یکی از مهم‌ترین و بهترین کتاب‌های فقهی است؛ ایشان در کتاب حج مطالب خوبی دارند. جلد بیست و ششم جواهر، از صفحه اول، شروع کتاب با حجر است. فرموده‌اند:

كيف كان فتمام النظر في هذا الباب يستدعي فصلين : الأول في موجباته وهي كثيرة متفرقة في تضاعيف الأبواب كالرهن ، والبيع ، والمكاتبة ، والمرتد ، وغير ذلك ، لكن التي جرت عادة الفقهاء بالبحث عنها وعقد كتاب لها ستة : الصغر ، والجنون ، والرق ، والمرض ، والفلس ، والسفه ولعل مرجع الصور إلى قسمين : من يحجر عليه لحق نفسه ، ومن يحجر عليه لحق غيره ، فالأول الصبي والمجنون والسفيه ، والثاني الباقي.2

«كيف كان فتمام النظر في هذا الباب يستدعي فصلين: الأول في موجباته»؛ آن هایی که حجر را می‌آورد. صاحب شرایع شش مورد را بیان کرده‌اند.

شهید ثانی در شرح لمعه بیانی دارند که صاحب جواهر هم تذکر می‌دهند. شبیه همان مطلبی است که دیروز عرض کردم؛ این‌که در ضمان یک امر مانوسی داریم و مواردی به حمل شایع داریم که خیلی گسترده است. نظیرش در اینجا آمده است. شهید ثانی و صاحب جواهر و دیگران تذکر می‌دهند:

«وهي كثيرة متفرقة في تضاعيف الأبواب»؛ موجبات حجر بسیار است. این‌که فقها در کتاب حج، شش مورد را بیان کرده‌اند، یکی از نظم‌های کلاسیک است تا کتاب الحجر سر و سامان پیدا کند. و الا واقعیت حجر در فقه خیلی گسترده است. یکی حجر راهن و حجر بایع و مشتری است. شهید ثانی در شرح لمعه قشنگ تر توضیح داده‌اند. ایشان هم اشاره می‌کنند: «كالرهن، والبيع، والمكاتبة، والمرتد وغير ذلك».

«لكن التي جرت عادة الفقهاء بالبحث عنها وعقد كتاب لها ستة: الصغر ، والجنون ، والرق ، والمرض ، والفلس». خب در رساله‌های فارسی «رق» نیامده است. در رساله‌های فارسی بابی داریم که مربوط به کسانی است که از اموال خود ممنوع هستند. در این رساله‌ها دیگر رق را نیاورده اند. ولی پنج مورد را آورده‌اند. مثلاً مرض را آورده‌اند. برخی دیگر هم چهار مورد را آورده‌اند. گفته اند فتوای ما بر مرض نیست. این‌که مریض محجور باشد، خیلی مانوس اذهان نیست. بلکه مریض هم محجور است. منجزات مریض هست. در همین مکان چند سال پیش خدمت عده‌ای از اعزه بودیم. همین جلد بیست و ششم را از اول تا آخر بحث منجزات مریض مباحثه کردیم. کنار کتاب یادداشت‌های نسبتاً مفصلی هم دارم. «السادس المریض»؛ مریض محجور است. چه زمانی؟ «المریض الذی یتصف مرضه بالموت». خب وصیت به ثلث که می‌تواند داشته باشد. حتی اگر ورثه اجازه دهند به اکثر از ثلث هم می‌تواند وصیت کند. منظور اینجا نیست. پس حجر او کجا است؟ در زمانی‌که به‌صورت منجز در مرض موت، بیش از ثلث اموالش را ببخشد. خب این قبول هست یا نیست؟ مرضی که در بستر مرگ بخشش های زیادی بیش از ثلث کرده، مشهور می‌گویند قبول نیست. چون در مرض موت بوده، زائد بر ثلثش فایده ندارد. این منجز می‌شود. منجز، در مقابل وصیت است که معلق به موت است. یعنی می‌گوید بعد از مرگم چنین کنید. اما منجزات مریض، یعنی الآن خودش می‌بخشد و تمام. پس منظور از موجب حجر در مرض، مرضی است که متصل به مرگ است و تصرف منجز کرده؛ نه معلق به بعد از موت.

«والفلس»؛ بعد از این‌که مفلس شد، حاکم حکم به تفلیس می‌کند.

«والسفه» که الآن بحث ما است.

بلوغ و رشد، دو شرط در رفع حجر؛ عدم اشاره به رشد در برخی کتب

به فرمایش آقا در علامات بلوغ برگردیم. وقتی به جواهر و شرح لمعه و دیگر کتب نگاه کنید، زمانی‌که می‌خواهند صغیر را به‌عنوان شخصی که موجب حجر دارد، مطرح کنند می‌گویند این صغیر «فمحجور علیه ما لم یحصل وصفان». این متن شرایع است. یعنی این چیزی گاهی تسامحا می‌گوییم «طفل محجور است تا بالغ شود»، غلط است. بلکه طفل تازمانی که بالغ نشده و رشید نشده، محجور است. این جزء مسلمات کتب فقهی است. «حَتَّىٰ إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ»3. این مطلب روشنی است. البته من نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده است. کسانی که مطلع هستند باید در روال کارش تفحص کنند. در رساله‌های فارسی رشد رفته است. البته همه رساله‌های فارسی را استیعاب نکرده‌ام. می‌گویند صغیر محجور است ولی وقتی بالغ شد، حجرش از بین می‌رود. این درست نیست. بلوغ، یکی از شرائط رفع حجر است. حتماً رفع حجر از صغیر، دو شرط دارد. در رساله‌هایی این رشد، رفته است. یک نحو خراب شدن شرط مهمی است که در همه کتب فقهی هست.

مثلاً مرحوم آسیدابوالحسن در الوسیله، اول گفته اند صغیر موجب حجر است و وقتی بالغ شد رفع می‌شود. اما در دو مسأله ی بعدی می‌گویند لابد است که در کنار بلوغ، رشد هم داشته باشد. لذا کتاب‌هایی که دنباله‌روی وسیله هستند، این فرع را آورده‌اند. مرحوم آقای حکیم در منهاج که اول برای ایشان است، آن را آورده‌اند. نمی‌دانم چه شده؛ در ذهنم خیلی بعید است که به‌غیراز غفلت کردن، یک استدلال فقهی پشتش باشد. در منهاج مرحوم آقای خوئی این رفته است. یعنی ایشان یک دفعه در ذمه وارد شده‌اند و مطالبی را گفته اند ولی رشد را نیاورده اند. منهاج ایشان و عده‌ای که تابع ایشان رفته‌اند، همین‌طور فرموده‌اند که صغر موجب حجر است و رفعش هم به بلوغ است و خلاص! یعنی یک چیز مهم فقهی را نیاورده اند. یعنی به‌غیراز بلوغ، رشد هم باید باشد. این حذف شده است. در برخی از منهاج ها دیدم دوباره شرط رشد را بر‌گردانده‌اند. مثلاً حاج آقای سیستانی این بخش سید را از الوسیله برداشته‌اند و در منهاج خودشان اضافه کرده‌اند. این خوب است. یعنی ولو سید ابتدا بلوغ را می‌گویند ولی با دو مسأله ی بعدی قید می‌کنند که باید رشد هم داشته باشد. ولی در برخی از این کتب افتاده است. حالا اگر شما مطلبی پیدا کردید که پشتوانه استدلال دارد، خیلی بهتر است. اگر هم غفلت است که باید تذکر داده شود. هم در رساله‌های فارسی و هم در منهاج هایی که نیاورده اند. خلاصه در کلاس فقه مسلم است که «یشترط فیه الوصفان البلوغ و الرشد». مرحوم محقق اول، بلوغ را توضیح می‌دهند و بعد سراغ رشد می‌روند. بعد از چهل و هشت صفحه بعدی، وصف ثانی را می‌فرمایند؛ «الوصف الثاني الذي يتوقف عليه رفع الحجر الرشد في المال»4. بنابراین باید بدانیم نباید تلقی ما از بلوغ این باشد که وقتی بالغ شد، دیگر تمام است. بلکه در کنار بلوغ، رشد مطرح است.

شاگرد: معمولاً عرف از بلوغ، رشد را هم می‌فهمد. شاید اکتفاء به بلوغ، به این خاطر باشد.

استاد: اگر اکتفاء می‌کردند، پس چرا در شرح لمعه و دیگر کتب اکتفاء نکرده‌اند؟! خود مرحوم حکیم در منهاج، چرا به بلوغ اکتفاء نکرده؟! سید در وسیله چرا اکتفاء نکرده؟! فقه طوری است که نمی‌توان زود به آن دست زد. ساختاری دارد، شروط جای خودش است و در کلاس فقه پشتوانه استدلال دارد. لذا نمی‌توان یک دفعه یک شرط را برداریم.

شاگرد: جهت منع صغیر این است که تصرفات او تصرفات رشیدانه نیست. لذا برطرف شدن حجر هم باید مانعی که در صغر داشت برداشته شود.

استاد: در جمع‌بندی بحث به فرمایش شما می‌رسیم.

بحث سنگین فقهی در اماره سن در بلوغ

خب خلاصه نسبت به فرمایش شما، این سن و علامات بلوغ چیست؟ اول این نکته را عرض کنم؛ من که گفتم علماء می‌گویند، آدرس دادم. به جلد بیست و ششم، به چهار صفحه آدرس دادم و گفتم حتماً باید این صفحات را با هم نگاه کنید. صفحه چهارم، صفحه دوازده، صفحه شانزدهم و صفحه هفده. چرا این را گفتم؟ چون روال این بحث خیلی مهم است. در دو وصف اول -انبات شعر الخشن و خروج المنی- کسی نمی‌گوید موضوعیت دارند. بلکه همواره می‌گویند «یعرف البلوغ و یعلم بهما». صاحب جواهر هم می‌آورند و بحث می‌کنند. کسی نمی‌گوید این‌ها موضوعیت شرعیه دارند. بلکه این‌ها علامات بلوغ هستند.

آن چه که صاحب جواهر به‌عنوان موضوع مطرح کرده‌اند، در صفحه شانزده و هفده بود. فرمودند: «لكنه خلاف ما عليه الأصحاب من أن السن بلوغ في الشرع»5. در این‌که انبات و احتلام، اماره ی بلوغ هستند و موضوعیت ندارد، مشکلی ندارند. نزد شارع آن‌ها موضوعیت ندارند و اماره هستند. آن چه که از نظر بحث فقهی سنگین است و فضا را به‌سوی موضوعیت برده، سن است. لذا تصریح می‌کنند: «من ان السن بلوغ». قبل از این هم حدود ده صفحه راجع به امارات صحبت می‌کنند.

بنابراین اول معلوم باشد که آن چه که فضای بحث حج و بلوغ را سنگین می‌کند، مسأله سن است. جالب است که وقتی فرهنگ عمید بلوغ را می‌گوید، می‌گوید در پسرها شرعا چهارده سال است. فتوای خلاف مشهور را آورده است. خب نه سال و پانزده سال معروف است؛ آن هم اکمال پانزده سال، نه دخول در پانزده سال. پارسال مفصل راجع به ادله بلوغ و اختلافاتش بحث کردیم.

تفاوت مسأله گویی با فتوای استدلالی

ظرف چند لحظه جمع‌بندی بحث را عرض کنم و هم این‌که مقدمه بحث سفه باشد. آن چه که از بحث بلوغ در ذهنم است، این است…؛ جمع‌بندی بحث‌های فقهی گاهی برای مسأله گفتن است. در مسأله گفتن ما یک جواب محکمی می‌خواهیم. می‌گویند فتوای آقا چیست؟ می‌گویند اقوی این است. او هم می‌گوید من اقوی و احوط و خالی از وجه نیست، نمی‌شناسم. می‌گوید خلاصه فتوا این است که انجام شود یا نه؟! واجب هست یا نه؟! فقه در مقام مسأله گوی از علوم سخت است. علوم سخت یعنی حالت روشنی دارد؛ درصد و … بر نمی‌دارد. خلاصه فتوا داده‌اند یا نه؟! دائر بین وجود و عدم است. فقه مسأله گویی از سنخ علوم سخت است. اما فتوا دادن در فقه استدلالی از علوم نرم است؛ محاسباتی است؛ از مواردی است که وقتی فقیه می‌گوید «لایبعد»، «لایخلو من وجه»، با جایی که می‌گوید «الاقوی» خیلی فرق دارد. ولو برای مقلد فتوا است؛ اما فضای بحث برای او خیلی متفاوت است. در بحث بلوغ هم باید به این نکته توجه کنیم که در مباحثۀ کلاس فقه هستیم. اینجا نیازی نداریم خلاصه بگوییم سن بلوغ پانزده است یا چهارده است. ما می‌خواهیم ادله ای که شارع برای فقها گذاشته و فقها در کلاس فقه به ما یاد می‌دهند، می‌خواهیم این ادله فقهیه را تحلیل درست کنیم. حالا خروجی هر چه باشد. با این نگاه به این صورت جمع‌بندی می‌کنم….

روش بحث در مسأله سن؛ شروع از مسلمات و یقینیات

برای این‌که به‌صورت مطمئن دلتان پیش برود و فکرتان فعال شود و خودتان در بحث بلوغ به یک اطمینانی برسید، اول از یقینیات و مسلمات شروع کنید. این مسلمات است که بعداً خروجی را برای شما واضح می‌کند. وقتی بر می‌گردید و به مسلمات نگاه می‌کنید به اطمینان می‌رسید. یعنی گاهی در آخر کار می‌بینید به اطمینان رسیده‌اید.

الف) عدم امر شارع و سیره متشرعه در ثبت روز تولد

این مسلمات چیست؟ چند مورد در ذهن من هست. یکی مسأله ی تاریخی است که امت اسلامی هم در آن اتفاق دارند. البته نه به‌عنوان یک فتوا، بلکه به‌عنوان امری که در اصلش محل اختلاف نیست. خیلی جالب است. یکی که خیلی واضح است، این است که شارع به متشرعه امر نکرده که وقتی بچه متولد شد، روز تولد او را ثبت کند. گفته اذان بگویید، عقیقه کنید و …. اما هیچ کجا نگفته اگر متولد شد، روز تولد او را ثبت کنید. اگر شارع می‌خواست، میخ آن را می کوبید که یکی از آداب ولادت این است که روز تولد او را ثبت کنید. نه تنها شارع به این امر نکرده حتی رسم متشرعه هم نبوده است. حالا هم می‌بینید در قرن اول و دوم تولدها مجهول است. چون رسم متشرعه نبود.

خب این یقین به ما می‌گوید اگر شارع نسبت به بلوغ به سنی، نگاه موضوعی و اولی شرعی و تشریعی داشت، برای آن کار می‌کرد و تدبیر می‌اندیشید. می‌گفت وقتی مولود آمد روزش را ثبت کن؛ من با سن او کار دارم! عرض من این است که این یقینی‌ترین مطلب، نزد اذهان کل و مسلمین کاشف از این است که بلوغ به سن، به‌عنوان اولی در شرع موضوعیت ندارد.

شاگرد: اگر شارع حکم را بگوید و مقدمه آن را بر عهده مکلف بگذارد، چه؟ یعنی بگوید پانزده سال را سن تکلیف می‌دانم ولی خودت باید بدانی که از لوازم علم به این سن، ثبت روز تولد است.

استاد: خب اگر خودت باید بدانی، باید رسم متشرعه می‌شد.

شاگرد2: انگیزه نداشتند.

استاد: تا شما سراغ آن می‌روید، یعنی موضوع بلوغ را از موضوعیت داشتن سن برداشته‌اید. بلکه کلام ما سر این است که خود سن نزد شارع برای تقنین بلوغ موضوعیت دارد. تا شما امارات دیگر را می‌گویید، یعنی این هم اماره است.

شاگرد2: یکی از نشانه‌ها است.

استاد: ببینید دوباره می‌گویید یکی از نشانه‌ها است. یعنی از بحث من بیرون می‌روید. اگر می‌گویید سن نشانه بلوغ است، از بحث من بیرون می‌روید.

شاگرد: حتی اگر موضوعیت داشته باشد، می‌گوییم در آن زمان‌های ابتدائی در ذهن مردم بوده است. به‌خصوص در قدیم ثبت نمی کردند ولی در ذهنشان بود.

استاد: ولادت پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله که قبل از اسلام بوده؛ در روز ولادت ایشان دوازدهم و هفدهم و … آمده است. امیرالمؤمنین علیه‌السلام و حضرت صدیقه سلام الله علیه هم که جای خودشان. بقیه ائمه که در زمان شرع اسلامی بوده، ولادتشان معلوم نیست. مردم ثبت کرده‌اند؟!

شاگرد: قبول دارم که ثبت نکرده‌اند، ولی همان شخص را به آن زمان ببریم و بگوییم پسر شما چند سالش است؟ می‌گویند پانزده سالش است. می‌گوییم جایی که ثبت نکرده‌ای. می‌گوید در ذهنم می‌دانم که چند سالش است. یعنی اگر بخواهد ثبت کند می‌تواند ثبت کند.

شاگرد3: مسأله سر روز است، نه سال. شما می‌گویید سالی که حمله فیل صورت گرفت.

شاگرد2: خود نقل هایی که به ما رسیده و منشأ اختلاف شده، طبیعی است که بعد از این همه سال اختلاف و تفاوت نقل داشته باشند، اما می‌تواند به ما ثابت کند که سنتی بوده که تاریخ موالید ثبت شود ولو در برخی از جاها اختلاف هم باشد. چه بسا ثبت آن دقیق نبوده و نقل ها متفاوت بوده باشد.

استاد: آن چه که در ذهن من طلبه هست را عرض می‌کنم؛ آن چه که در ذهنم واضح است، این است که اگر نزد شارع کمال پانزده سال موضوعیت داشت، خودش می‌فرمود صبر کنید تا مطلوب من سر پانزده سال انجام شود. می‌گویید خودشان می‌فهمیدند و به حافظه می‌سپردند، اما مادری که یک بچه دارد می‌گوید فلان روز بود؛ اما وقتی ده-پانزده بچه دارد، اصلاً یادش نیست. حتی در محاسبۀ سن اشتباه می‌کنند؛ الآن خودتان سال تولدتان را در شناسنامه می‌دانید ولی وقتی می‌خواهید محاسبه کنید، گاهی یک سال اشتباه می‌کنید. چون نمی‌دانید از چه زمانی یک و دو را بگوییم. گاهی باید یکی اضافه کنید و یکی کم کنید. یعنی کار سختی است. عرض من این است که آیا شارع گفته یا نگفته؟

شاگرد: شارع نگفته است. ولی اگر شارع صرفاً بگوید پانزده سال مد نظر من است، دیگر لازمه نیست مقدمۀ آن را هم بگوید. اگر مقدمه را من مکلف ثبت نکردم، تقصیر من است.

استاد: ما دو دور مباحثه کردیم و مطالبی که شارع گفته را دسته‌بندی کردیم. نزدیک ده قسم بود. یکی از آن‌ها الآن مشهورد شده که پانزده سال است. حتی ابوحنیفه هجده سال را می‌گوید؛ این در امت اسلامی است! برای پسر سیزده سال و ده سال هم هست. چه بحث‌های مفصلی شد. اگر آن‌ها را نگاه کنید این‌طور نیست که بگویید شارع از روز اول پانزده سال را گفت! اگر به این صورت بود که آسان‌تر بود و این قدر بحث آسان نمی‌شد.

ب) وجود احکام نه سالگی و پانزده سالگی از ابتدای اسلام

آن چه که می‌خواهم به‌صورت یقینی جلو بروم، این است که شارع نفرموده است. شما هم قبول دارید. شما می‌گویید خب پانزده سال را که خودش گفته است! حالا جلو می‌رویم. اتفاقا این گام دوم است و می‌خواهم به‌صورت مطلب یقینی بگویم. ولو فتوا نیست و توافق در آن نیست. آن چه که از نظر تاریخی بر آن توافق هست، این است که در زمان نزول وحی، دو عدد نه و پانزده در صحنه میدانی مطرح شده است. درست است که شارع به مسلمانان دستور نداده که وقتی بچه به دنیا آمد، سن او را ثبت کن، اما عدد پانزده و نه بوده. یعنی این قابل انکار نیست. ولو ابوحنیفه هجده سال را بگوید ولی عدد پانزده و نه بوده است. لذا عرض کردم ابن عمر وقتی چهارده سال بود، حضرت فرمودند برگرد. سال بعد که پانزده ساله بودم، حضرت اجازه دادند که به جهاد بروم. به‌خاطر همین نقل عمر بن عبدالعزیز نامه رسمی حکومتی نوشت که در تاریخ ثبت است. حالا ابوحنیفه که فتوا داد، غیر از این است که می‌خواهم بگویم این هم هست. خود ابوحنیفه هم قبول دارد. نمی‌شود که نامه عمر بن عبدالعزیز را که یک نامۀ تاریخی است، بگوید قبول ندارم. نامه نوشت که وقتی پانزده ساله شد، او را برای امور جند و حکومتی و بیت‌المال ثبت کنید.

پس این هم مطلب یقینی است که عدد نه سال و پانزده سال از اول بوده است. الآن هم که می‌بینید خیلی مشهور است و جا گرفته، به این خاطر است که این دو عدد ریشه دارد. همان وقت مطرح بوده‌اند. بقیه چیزها در نقل های در ذهن است. این‌ها مطالب مهمی است. پس یکی این‌که قطعاً امر نکرده‌اند که روز تولد را ثبت کنید. اگر این‌طور بود که حتماً برای آن طبل زده می‌شد. در همه کتب پر می‌شد که سن را ضبط کنید. متشرعه می‌گفتند هر سال را بشمارید. دومی هم وجود این دو عدد بود.

ج) نفی حقیقت شرعیه بلوغ و تثبیت حقیقت متشرعه در آن

مطلب خوب دیگری که می‌خواهیم آن را هم با حالت یقینی جلو برویم، این است…؛ صاحب جواهر در صفحۀ اول فرمودند: بلوغ حقیقت شرعیه ندارد. من به‌عنوان تکمیل فرمایش ایشان عرض می‌کنم بلوغ قطعاً حقیقت شرعیه ندارد ولی قطعاً حقیقت متشرعه دارد. یعنی شارع مثل صلات و … وضع شرعی قرار نداده که بلوغ نزد من شرعا این است. اما بعداً با احکامی که متشرعه با آن‌ها آشنا هستند، وقتی متشرعه بلوغ می‌گوید منظورشان همان ادله ی خاص و مبانی خاص است. ولذا می‌بینید اختلاف فتوا می‌شود. می‌گوید اگر پشت لبش انبات شعر خشن شده بود، مشهور می‌گویند نشانه بلوغ نیست. یعنی الآن نزد متشرعه بلوغ معنایی دارد که با این محقق نشده و این برایش اماریت ندارد ولی با دیگری دارد. بالغ شده یا نه؟ معنایی است که متشرعه از آن می‌فهمند و در ذهن عرف عام مسیحی و یهودی و کمنیست و بت‌پرست نیست. در ذهنم تردید ندارم که بلوغ به این معنا حقیقت متشرعه دارد. اما یقینا حقیقت شرعیه ندارد. صاحب جواهر فرمودند: «فإن البلوغ من الأمور الطبيعية المعروفة في اللغة والعرف ، وليس من الموضوعات الشرعية التي لا تعلم إلا من جهة الشرع كألفاظ العبادات»6. شارع باید نماز را توضیح بدهد؛ «صلوا کما رایتمونی اصلی». این حقیقت شرعیه می‌شود. دیگر حقیقت لغوی نیست. اما بلوغ همانی است که در تمام لغت های بشر هست.

شاگرد: در حقیقت متشرعه بلوغ، آن‌ها علاماتش می‌شوند یا ظهور آن علامات، حقیقت متشرعه شده؟

سهل الوصلی، رمز ترتیب در علامات انبات و احتلام و سن

استاد: این مطلبی است که می‌خواهند در صفحه هفدهم توضیح دهند. صاحب جواهر می‌گویند وقتی می‌گویند بالغ شده یا نشده، ذهن بیشتر سراغ سن می‌رود. چرا؟ رمز آن را پارسال عرض کردم. چرا در کتب فقهی، انبات را بر احتلام و سن مقدم کرده‌اند؟ انبات چیزی است که خیلی علامت سریع الوصول است. لذا در جنگ‌ها آمده که می‌گفتند «اعرضوهم علی العانات»؛ در جنگ‌ها مرسوم بود؛ برای این‌که ببینند بالغ هست یا نه، به انبات شعر عانه نگاه می‌کردند. در تاریخ معروف است. اما نسبت به انبات شعر خشن پشت لب، روایت هست ولی فتوا نیست. این انبات شعر اول ذکر شده چون سریع الاختبار است.

شاگرد: زیر بغل هم شامل می شده؟

استاد: إبط و شارب و صدر مواردی است که فتوا ندارد.

شاگرد: اخلاقی نبوده!

استاد: اول این‌که بالای عورت است. ولی شاید به این صورت بوده که انبات شعر خشن بر عانه در غالب موارد، قبل از محاسن طفل بوده و اکشف بوده که او به احتلام رسیده است. احتمالش دور نیست.

این اول بود. احتلام هم که یک امر خصوصی ومخفی بود. چطور می‌فهمیدند محتلم شده یا نه؟! این هم اماره ی دوم بود. چون باز زودتر می‌شد. اما سن، یک اماره ای است که شارع دستور نداده تولد را ثبت کنید و در آداب ولادت نیامده که روز تولد را ثبت کنید، یعنی سن مبهم است. این ادعای من نیست. وقتی شما شناسنامه را بردارید یا فوری به خانواده بگویید این بچه چند سالش است، گم می‌کنند. لذا سن از علائمی است که اختبارش عسر داشته است. با آن لوازمی که دارد سخت بوده است. حالا روز و خصوصیات آن بدتر است. لذا سن از حیث حصول اختبار، دون احتلام است. چند سالش است؟ مادرش می‌گوید سیزده سال و دیگری می‌گوید چهارده سال است. لذا بعداً می‌توانیم از سن به‌عنوان یک ابزار سخت استفاده کنیم اما با ضمیمه استصحاب. یعنی تا می‌گوید چهارده ساله است، یعنی هنوز پانزده ساله نیست. استصحاب عدم اکثر می‌کنیم. این راحت می‌شود.

عدم موضوعیت سن در بلوغ؛ اماریت سن

یکی از صفحات مهم جواهر همین‌جا است. شاید علمائی که می‌فرمودند اگر کسی یک صفحه جواهر بخواند و توضیح دهد مجتهد است، یکی از مصادیقش همین صفحه است. سنگین شدن صفحه شانزده و هفده به همین خاطر است. اگر خواستید این صفحات را می‌خوانیم. علت سنگین شدنش هم این است که عبارات به وزان سنگینی بحث واضح نیست و نمی‌تواند همه را باز کند. اگر برای بخش‌هایی از عبارات واژه‌ها و اصطلاحاتی بگذاریم تا حیثیات جدا شود، شاید غموضی که می‌گویند دیگر نباشد.

خب حالا آیا سن موضوعیت دارد یا نه؟ با سائر روایات به چه صورت می‌خواهیم جمع‌بندی کنیم؟ مطلبی که با این یقینیات عرض کردم این است که شارع به سن به‌عنوان یک موضوع اولی که برای آن مئونه صرف کرده باشد، معامله نکرده است. در ذهن من طلبه واضح است. چون اگر به سن موضوعیت بدهیم بعداً در موارد خاص شرع وسیع و احکامش به مشکل برخورد میکنیم. مفصل هم شواهد دارد. لذا به آن موضوعیت داده نشده است. به‌عنوان یک اماره به کار رفته است. لذا ایشان هم فرمودند «و کذا یعلم البلوغ بالسن». نه این‌که خود سن، بلوغ باشد.

تدقیقی در عبارت صاحب جواهر؛ «موضوعية البلوغ لبعض الاحكام لا ينافي كونه حكما»

اما صاحب جواهر اضافه کرده‌اند که بلوغ به سن، خودش حکم شرعی است، نه موضوع تکلیف. این به چه معنا است؟ فرمودند:

المشتبه الحكم دون الموضوع ، وموضوعية البلوغ لبعض الاحكام لا ينافي كونه حكما ، لأن الحكم قد يكون موضوعا لحكم آخر ، ولا استحالة في ذلك ، مع اختلاف الجهة ، ومثله كثير7

«المشتبه الحكم دون الموضوع»؛ یعنی سن شبهه حکمیه است. وموضوعية البلوغ لبعض الاحكام لا ينافي كونه حكما»؛ ایشان می‌گویند بلوغ موضوع است یا حکم است؟ می‌گویند بلوغی که در این هفده صفحه گفته ام، حکم نبود. موضوع عرفی ای بود که حکم داشت. بلوغ به سن چه؟ بلوغ به سن حکم است. بلوغ حکم است؟! چطور حکم است؟! می‌گویند حکم وضعی است؛ یعنی شارع می‌گوید وقتی پانزده ساله شدی، جعلتک بالغا. نزد من بالغ هستی. این حکم وضعی است. حکم شرع است. ولو خود این حکم، موضوع برای سائر احکام است. مثل طواف؛ وقتی محرم لبیک گفت، شارع می‌گوید «جعلتک محرما»؛ حکم وضعی احرام را برای تو آوردم. الآن یک حکم وضعی محرم بودن را داریم که باید از آن خارج شوی. شما هم الآن که پانزده ساله شدی، «جعلتک بالغا». این حکم است. حالا که بالغ هستی، یک حکم شرعی است که موضوع می‌شود و بر آن متفرع می‌شود که پس نماز بخوان.

«وموضوعية البلوغ لبعض الاحكام لا ينافي كونه حكما»؛ منظور خود بلوغ نیست، بلکه بلوغ به سن منظور است. تصریح می‌کنند: «لكنه خلاف ما عليه الأصحاب من أن السن بلوغ في الشرع». اما در انبات صریحاً می‌گویند اماره است.

استعداد خروج منی و خروج از موضع معتاد، در کلام صاحب جواهر و شهید ثانی

یکی از مباحثی که جمع‌بندی را به سر حد نهائی می‌رساند، بحث سنگینی است که جلوتر آورده‌ام. صاحب جواهر می‌گویند در اینجا فقهای بزرگی به مشکل برخورد کرده‌اند. عبارت ایشان این است:

لكن في عبارات الأصحاب اشتباه على غير المحصل ، إذ المصنف والفاضل وغير هما قيدوا خروج المني بكونه من الموضع المعتاد ، وقال ثاني الشهيدين : « انما اعتبر ذلك مع إطلاق الأدلة لوجوب حمل كلام الشارع على ما هو المعهود المتعارف ، خصوصا وفي بعضها بلوغ النكاح ، وإنما يكون من المعتاد ، فلو خرج من جرح ونحوه لم يعتد به ، والجميع موهم اعتبار ذلك فيه كالغسل» لكن قد عرفت التحقيق فلاحظ وتأمل كما أنه قد يتوهم من المتن ونحوه اعتبار تكون الولد منه ، فلا عبرة بالذي لا يتكون منه.8

«لكن في عبارات الأصحاب اشتباه على غير المحصل»؛ اینجا از جاهای عجیبی است که کلاس فقه در ارتکازات کل از ادله دخالت کرده است. فرع خیلی پر فایده‌ای است. طفلی هست که قاطع هستیم به حدی رسیده که می‌تواند مقاربت کند و بچه دار شود، اما هنوز محتلم نشده است. هنوز خروج منی از او نشده است. خب آیا او بالغ هست یا نه؟ «بل قد يقوى كون العلامة الاستعداد لخروج المني بالقوة القريبة من الفعل»9؛ می‌دانیم اگر مقاربت کند، خروج منی می‌شود. ولی هنوز محتلم نشده است. خب الآن او بالغ هست یا نیست؟ فتوای صاحب جواهر این است که بالغ است. خروج منی علامت آن حال است. وقتی مطمئن هستیم و قاطع هستیم که آن را دارد، چرا بالغ نباشد؟! این مطالب را فرموده‌اند، بعد فرموده‌اند: «بل قد عرفت سابقا أن البلوغ من موضوعات الأحكام الشرعية التي مرجعها العرف والعادة ، ومثل هذا لا شك في كونه بالغا فيهما»10؛ یعنی هم عرف او را بالغ می‌داند و هم لغت. چون قاطع هستیم.

شاگرد: این خلاف ارتکاز است. خروج منی علامت ارتکازی بلوغ است، نه استعداد خروج منی.

استاد: این مطلبی که صاحب جواهر می‌گویند مهم است. ایشان می‌گویند اشتباه شده است. در ادامه می‌گویند: «لكن في عبارات الأصحاب اشتباه على غير المحصل، إذ المصنف والفاضل وغير هما قيدوا خروج المني بكونه من الموضع المعتاد»؛ وقتی در فقه می‌آییم می‌گویند صبی به خروج منی بالغ می‌شود؛ اما از موضع معتاد یا غیر آن هم می‌شود؟ باید از موضع معتاد باشد. چرا؟ «لوجوب حمل كلام الشارع على ما هو المعهود المتعارف»؛ چاره‌ای نداریم. پس اگر یک صبی ای بود که از غیر محل احلیل او خروج منی شد؛ مثلاً دکتر لوله‌ای گذاشته و به‌صورت قطعی منی از او خارج می‌شود؛ آیا او بالغ هست یا نیست؟ بالغ نیست! چون کلام شارع ناظر به متعارف است و متعارف هم خروج منی از موضع معتاد است! صاحب جواهر می‌گویند چه شد؟! من الآن فتوا دادم که قوه کافی است، آن‌ها می‌گویند حتی خروج از غیر معتاد، نشانه نیست!

شاگرد: خروج از منی از غیر معتاد، نشانه بلوغ نیست.

استاد: کلام شارع ناظر به متعارف نیست؟

شاگرد: هست.

استاد: خب پس چطور می‌شود؟

شاگرد: کلام شارع مثل هلال است که همیشه ناظر به متعارف نیست.

استاد: اگر ناظر به متعارف نیست، وقتی شما می‌گویید خروج منی اماره است، اماره چیست؟ شما به آن موضوعیت می‌دهید. یعنی یک چیزی را به شرع تحمیل می‌کنید. شرع می‌گوید بلوغ موضوع است و علامتش خروج است. اما شما می‌گوییم نه، خروج موضوع است.

شاگرد: قبل از خروج شاید استعدادش باشد.

استاد: شاید منظور نیست. ما قطع را گفتیم. الآن جایی آمده‌ایم که قاطع شدیم؛ پزشک و آزمایش به ما قطع داد.

شاگرد: قبل از بلوغ تا دو سال قاطع هستیم. گاهی در سیزده سالگی قاطعیم که اگر مقاربت داشته باشد خارج می‌شود.

استاد: این ادعای قطع کجا است؟! من قطع در آن را فرضی می‌گویم! شما قطع خارجی را ادعا می‌کنید؟!

شاگرد: وقتی از سیزده سالگی به فضای مقاربت برود، خارج می‌شود. ولی در حالت عادی دو سال بعد محتلم می‌شود. در فضای فساد و فحشا زودتر محتلم می‌شود.

استاد: الآن به یک دکتری که متخصص است، این را عرضه کنید. بگویید بچه‌ای که محتلم می‌شود، در دو سال قبلش قدرت احبال دارد؟! این‌طور نیست. به آن طرفش قاطع هستند. یعنی خود آن احتلامی که خدای متعال برای طفل قرار داده، با فاصلۀ بسیار کوتاهی است. وقتی هرمون ها فعال شد، سریع محتلم می‌شود و خیلی فاصله نمی‌شود.

والحمد لله رب العالمین

کلید: بلوغ، اماریت سن، سن بلوغ، حجر، اسباب رفع حجر، حقیقت متشرعه، حقیقت شرعیه،

1 مستمسك العروة الوثقى جلد : 13 صفحه : 253 نویسنده : الحكيم، السيد محسن

2 جواهر الكلام جلد : 26 صفحه : 4 نویسنده : النجفي الجواهري، الشيخ محمد حسن

3 النساء6

4 جواهر الكلام جلد : 26 صفحه : 48 نویسنده : النجفي الجواهري، الشيخ محمد حسن

5 همان 17

6 همان ص4

7 همان 17

8 همان 12

9 همان 11

10 همان 12








****************
ارسال شده توسط:
زارعان
Saturday - 3/10/2026 - 16:16

تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان) ؛ ج‏6 ؛ ص173

339- 17- أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص عَرَضَهُمْ يَوْمَئِذٍ عَلَى‏ الْعَانَاتِ‏ فَمَنْ وَجَدَهُ أَنْبَتَ قَتَلَهُ وَ مَنْ لَمْ يَجِدْهُ أَنْبَتَ أَلْحَقَهُ بِالذَّرَارِيِّ.


















جلسه بعدفهرست جلسات مباحثه فقه--فهرست همه بحث‌ها--کتاب الضمان--هوش مصنوعیجلسه قبل