بسم الله الرحمن الرحیم
فقه الضمانات؛ جلسه 62 13/7/1405
بسم الله الرحمن الرحیم
شرط پنجم بودیم. فرمودند:
الخامس : عدم كونه محجورا لسفه إلا بإذن الولي وكذا المضمون له، ولا بأس بكون الضامن مفلساً. فان ضمانه نظير اقتراضه، فلا يشارك المضمون له مع الغرماء1
در شرط سوم فرمودند «کون الضامن بالغا عاقلا»، در شرط چهارم فرمودند «مختارا»، در شرط پنجم فرمودند که محجور نباشد. ششم هم این است که «لایکون الضامن مملوکا». اینها شرائط متعاقدین در عقد ضمان است. روی حساب ترتیبی که ملاحظه میکنید، اگر خودمان باشیم و بخواهیم دستهبندی کنیم، غیر از اول و دوم که ایجاب و قبول بود، به شرط سوم که بالغ و عاقل بودنش است کمال میگوییم. کمالی که شهید در خیلی از جاها به کار میبرند همین بلوغ و عقل است. لذا اینکه سید فرمودند «الرابع کونه مختارا» به این معنا نیست که مکرَه کامل نیست، مکرَه کامل هست ولی مانعی در کار است تا این شخص کامل عقدش نفوذ کند. همچنین خامس به همین صورت است؛ سفه چیست؟ وقتی بهخاطر فلس محجور است، او کامل هست ولی مانعی دارد. به خلاف سفه که در مقابل رشد بود؛ آن میتواند خود کمال را مورد خدشه قرار دهد.
نسبت به سفه، مرحوم محقق اول در متن جواهر میفرمایند برای اینکه حجر برود، دو چیز نیاز است؛ اول بلوغ است، دوم رشد است. رشد را به این صورت معنا کردهاند: «هو أن يكون مصلحا لماله»؛ رشید کسی است که مالش را در صلاح مصرف کند؛ مصلح مال باشد. بعد از اینکه میفرمایند عدالت در آن شرط هست یا نه، میفرمایند: «و اما السفیه». ببینید فرمودند رشد شرط رفع حجر است، «و اما السفیه هو الذی یصرف امواله فی غیر الاغراض الصحیحة»؛ در اغراض صحیحه اموالش را مصرف نمیکند. در اغراض غیر صحیحه مصرف میکند. خب بین سفیه و رشید، ثالثی نیست؟! به این نکته توجه کنید. اگر رشد این است که «یصلح فی ماله»، و سفیه این است که «یصرف ماله فی غیر الاغراض الصحیحه»، واسطه دارند یا نه؟
شاگرد: دارند.
استاد: همان بحث بسیار نافعی است که قبلاً راجع به عدالت و فسق داشتیم. جلساتش هم موجود است. عرض کردم نوعاً ذهن ما تقسیمات را ثنائی انجام میدهد، حتی در بستری که واقعش ثنائی نیست. برای اینکه کار تقسیم ثنائی پیش برود، یکی از طرفین را محور قرار میدهد، و مقابلش را آنی قرار میدهد که محور نیست. مثلاً عدالت را معنا میکند و بعد میگوید هر کسی این عدالتی که گفتم را نداشته باشد، فاسق است. در این نگاه واسطه ندارد. در اینجا هم همینطور است. ما میگوییم، رشد آن است که «یصلح ماله»، خب پس وقتی رشید نیست، سفیه است! یا میگوییم سفیه آنی است که «یصرف ماله فی غیر الاغراض الصحیحه»، پس هر کسی که سفیه نیست رشید است!
شاگرد: کدام یک را محور قرار دادید؟
استاد: هر کدام ممکن است. اما اینکه در چه مقامی چه گفته شده، من فقط تذکر دادم تا در نظرتان باشد. من عرض کردم مرحوم محقق اول بین سفیه و رشد بیانی دارند که ذهن امثال من طلبه را تحریک میکند تا ببینیم واسطه دارد یا نه. اگر واسطه دارد، چه حکمی دارد. حکم های واسطهها سنگین میشود. از نظر فقهی اگر بخواهیم واسطه بیاوریم موارد سنگینی پیش میآید.
به بحث خودمان برگردیم. سید فرمودند محجور نباشد، آیا حجر بهخاطر سفه، کمال را ندارد؟ یا نه، کمال -بلوغ و عقل- را دارد؟ سفیه عاقل است لذا تصرفات غیر مالی از او قبول است؛ بدون مسأله مهر اگر نکاح کند مانعی ندارد. لذا سفیه کمال ندارد؟ یا نه، کمال دارد ولی مانعی برای کمالش هست؟ اگر بخواهیم دقیقتر عرض کنم؛ سفیه کمال را دارد ولی کمالِ بهمعنای بلوغ و عقل را دارد، اما همانطور که هر عنوانی میتواند شروطی داشته باشد، لذا شرط کمال این است که رشد ملازم با عدم سفاهت را هم داشته باشد؟ این هم یک جور است؛ یعنی طوری که سفاهت را مانع نگیریم. بیان دیگر این است که سفاهت مانع است. اگر سفاهت مانع باشد خیلی به فلس نزدیک میشود. فلس هم به همین صورت است؛ مفلَّس کامل است اما مانع دارد که تصرف او نافذ باشد. این یک مطلب که اگر خودمان باشیم به این صورت میگوییم.
اما بحثهای سابقی داشتیم که زمینههای خوبی را برای جامع گیری های حساب شده مطرح میکرد؛ نه جامع گیری های جزاف. اگر بحث آنها کمکم پیش برود، بعضی از عبارات فقها کمک میکند که محجور سفیه را کامل ندانیم. جلوتر میرویم، حتی محجور لفلسٍ را کامل ندانیم. این معنای ظریف و قشنگی میشود. مثلاً شخصی است که طلبکار زیاد دارد؛ مالش کم آمده و محجور و ملفس شده، شخص مفلس کامل نیست؟! نه کامل نیست. عقل و بلوغ را دارد؛ سفاهت هم ندارد، فقط فعلاً طلب کارهای او زیاد شدهاند. میگوییم مقصود از کمال، رشدی است که گفته شد. ما بهدنبال موضوعی بودیم که شارع برای نفوذ تصرفات آن را موضوع نفس الامری قرارداده بود. اگر بگوییم آن موضوع کمال است، میگوییم یک شانیت کمال داریم و یک فعلیت کمال داریم. مفلس کمال شانی را دارد، بالغ و عاقل است، ولی آن کمال شروطی دارد تا بالفعل شود؛ رشد فعلی میخواهد. لذا وقتی مانع میآید، آن شأنیت به فعلیت نمیرسد. چون شرط مفقود است یا مانع آمده، عنوان شانی کمال هست اما در اینجا به فعلیت نمیرسد. وقتی به فعلیت نمیرسد صحیح است. میگوییم موضوع نفس الامری حکم شارع کمال است، اما کمال فعلی. نه کمال شأنی. لذا مفلس آن کمال را ندارد. یعنی کمال فعلی را ندارد.
سه عبارت از مرحوم شهید را عرض کنم؛ مرحوم شهید اول در موارد زیادی وقتی شهید اول کمال را میفرمایند به این صورت است: «یشترط الکمال و جواز التصرف». خب این موارد، مطلبی که میخواهم عرض کنم را دور میبرد. در مقام تفصیلی هستند که کمال را در کنار جوار تصرف قرارداده اند. اما سه جا هست که عبارت خیلی زیبا و رسا و خوب است؛ هم برای سفیه و هم مفلس عبارت را یک جا کردهاند و میگویند اینها کامل نیستند. کمالی که ما میگوییم را شخص مفلس ندارد.
اولی در کتاب القضاء است؛ وقتی شرائط مقرّ را میگویند، میفرمایند:
(فالإقرار يمضي) على المقر (مع الكمال) أي كمال المقر على وجه يسمع إقراره بالبلوغ، والعقل مطلقا، ورفع الحجر فيما يمتنع نفوذه به2
«فالإقرار يمضي مع الکمال»؛ مقر باید کمال را داشته باشد. «كمال المقر على وجه يسمع إقراره بالبلوغ، والعقل مطلقا، ورفع الحجر فيما يمتنع نفوذه به»؛ که دیگر مطلق نیست؛ جایی که نفوذ مالش نیست. شهید ثانی تعبیر «رفع الحجر» را در توضیح کمال آوردهاند. شهید اول تنها «الکمال» میگویند ولی ایشان «رفع الحجر» را ذیل آن آوردهاند.
دوم عبارتی است که در کتاب وقف دارند. فرمودهاند: شرط واقف کمال است. «(وشرط الواقف الكمال) بالبلوغ والعقل والاختيار ورفع الحجر»3؛ این از جاهای خیلی زیبا در بحث است. شهید ثانی صریحاً به مختار میگویند که کامل است. یعنی در مقابلش مکرَه کامل نیست. البته کمال شأنی را دارد. آن چه که در فقه موضوع شرع است -که ما خیلی بهدنبال آن هستیم- مکرَه آن موضوع را ندارد. چون در آن موضوع، رشد و کمال فعلی لحاظ شده است. خود مکرَه تقصیر نکرده اما مجموعه شرائط بیرونی کمال بالفعل به او نمیدهد تا کارش نافذ باشد. این عبارت خیلی خوبی است.
در سومین عبارت تصریح به تفصیل هست. ولو میتوان طور دیگری هم آن را معنا کرد. در کتاب حدود میفرمایند: یکی از راههای ثبوت سرقت این است که اقرار کند.
(السابعة - تثبت السرقة بشهادة عدلين) مفصلين لها بذكر ما يعتبر في القطع من الشرائط ، (أو الاقرار مرتين مع كمال المقر) بالبلوغ، والعفل، ورفع الحجر بالسفه بالنسبة إلى ثبوت المال، والفلس بالنسبة إلى تنجيزه (وحريته، واختياره)4
«… ورفع الحجر بالسفه بالنسبة إلى ثبوت المال، والفلس بالنسبة إلى تنجيزه»؛ چون با اقرار سفیه اصلاً مال ثابت نمیشود، اما وقتی مفلس اقرار میکند بهصورت مراعی ثابت میشود. بعداً که تفلیسش برطرف شد و حکم فلس او رفع شد، به او میگویند اقرار کردی. پس اقرار مفلس مراعی است. این هم عبارت خوبی است. یعنی نسبت محجور بفلس میگویند کامل نیست. یعنی کمال مطلوب شرعی که کمال بالفعل است را ندارد. البته احتمال دارد که «رفع» را عطف به «بلوغ» نگیریم و عطف به «کمال» بگیریم. روی این احتمال دیگر شاهد عرض من نیست. عباراتی که من خواندم، شاهد این است که عطف به «بلوغ» باشد.
بنابراین ما میتوانیم نسبت به فرمایشات سید در ثالث و رابع و خامس و …با توجه به استیناس فقها بگوییم ضامن باید کمال داشته باشد. کمال یعنی محجور نباشد، دیوانه نباشد، بالغ و مختار باشد. حتی مختار را بهمعنای کمال بگیریم. حالا اینها چه فایدهای دارد؟ در بحثهایی که ما به دنبالش هستیم، فوائد مهمی دارد. وقتی شارع ببیند که رشد بالفعل حاکم است، شارع با آن مشکلی ندارد؛ در فرایند کار بهعنوان یک گام مشکلی ندارد.
دیروز عرض کردم جواز مطلق نیست، بلکه مطلق الجواز است. در این فرایند مطلق الجواز این کار را انجام میدهد. یعنی وقتی بالفعل کامل است و بالفعل رشد محقق است، مقصود شارع در همین موطن خودش با فعلیت رشد محقق است.
شاگرد: با جواز مطلق ممکن نیست همه شروط یکی شوند؟
استاد: خیلی تفاوت میکند. در خروجی کار و مراحل بعدی جاهایی داریم که وقتی تحقیق میکنیم، میبینیم نسبت به یک مؤلفه رشد بالفعل است اما نسبت به مؤلفه ی دیگری بالفعل نیست. اگر همه آنها بالفعل باشد جواز مطلق است. اما وقتی به نحو مطلق الجواز ببینیم، کار را جلو میبرد؛ در آن موطنی که الآن اعمال میشود اگر رشد بالفعل داشته باشیم، آن موطن برای خودش، مشروط به بیرون از خودش نیست؛ بیرون آن نمیتواند نسبت به خودش مانع باشد. یعنی وقتی بعداً مجموع را نگاه میکنیم خروجی کار معلوم است؛ تابعی است که ورودیهایی دارد، ما حتماً باید خروجیهای تابع را نگاه کنیم.
شاگرد2: اگر قائل به این نشویم چه مشکلی پیش میآید؟
استاد: شبیهش را برای ارزشگذاری های روایات عرض کردم. یک روایت، دلالت و سند و … دارد. هر کدام از مؤلفههای یک دلیل و اماره شرعیه، برای خودش یک ارزش نفسی دارد. نباید این ارزش نفسی را فدای خروجی نهائی کند. اگر اینطور شود درذهنتان فوضی است. بلکه تا نگاه میکنید باید ارزشهای نفسی را در محل خودش تثبیت کنید. فدا نکنید که نگاه نشود و عینکتان آن را نبیند.
شاگرد: با این حساب تناسبش به این نبود که مطلق الجواز را با کمال شأنی ببینیم؟
استاد: پارسال میگفتیم که ما نباید چیزی از نفس الامر را قیچی کنیم.
شاگرد: فرمودید موضوع اصلی اولی، کمال فعلی است. لذا تناسبش با این فرمایشتان این است که بگوییم کمال شأنی در موضوع اولی اخذ شده.
استاد: کمال شأنی در موضوع اولی دخالت دارد اما تمام الدخیل نیست.
شاگرد: معنای مطلق الجواز همین است؟
استاد: بله. ولذا وقتی بالفعل میگوییم، مثل عدالت میشود. عدالت ملکه بود یا رفتار بود؟ سر آن خیلی بحث بود. مشهور میگویند ملکه است. شاید شهید ثانی رفتار میفرمودند. خیلی صحبت شد که ما در فضای فقه با چه چیزی کار داریم. در اینجا هم همینطور است. ما در فضای فقه با رشد بالفعل کار داریم یا با رشد شأنی کار داریم. هر کدام از اینها را قیچی نمیکنیم. ولی مطلبی که خیلی مهم است و ما به آن رسیدیم این است که شأنیت رشد منافاتی ندارد در بسیاری از مواردیکه شارع کار خودش را پیش میبرد، به رشد فعلی اکتفاء کند. من که روی فعلی تأکید کردم نمی خواستم آن را نفی کنم. دیروز آقا فرمودند فقه ضوابط بی رحمی دارد؛ مطلب درستی است. بی رحمی لازمۀ تقنین است. شأن نزول آیه شریفه…؛ البته طبق مناقب ابن شهر آشوب از یک کتاب سنی است. مرحوم ابن شهرآشوب از صحیح دارقطنی نقل کردهاند. البته معلوم نیست که منظور از صحیح دارقطنی همان سنن او است؟ یا اصلاً کتاب دیگری دارد؟ اگر منظور سنن او باشد که اصلاً این روایت در آن نیامده است. علی ای حال در مناقب در شأن نزول این دو آیه شریفه نقل کردهاند؛ خیلی جالب است. وقتی حضرت میخواستند دست دزد را قطع کنند، آیه نازل شد:
صَحِيحِ الدَّارِ قُطْنِيِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَمَرَ بِقَطْعِ لِصٍّ فَقَالَ اللِّصُّ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَدَّمْتُهُ فِي الْإِسْلَامِ وَ تَأْمُرُهُ بِالْقَطْعِ فَقَالَ لَوْ كَانَتْ ابْنَتِي فَاطِمَةُ فَسَمِعَتْ فَاطِمَةُ فَحَزِنَتْ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ ع بِقَوْلِهِ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ فَحَزِنَ رَسُولُ اللَّهِ فَنَزَلَ لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا فَتَعَجَّبَ النَّبِيُّ مِنْ ذَلِكَ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ وَ قَالَ كَانَتْ فَاطِمَةُ حَزِنَتْ مِنْ قَوْلِكَ فَهَذِهِ الْآيَاتُ لِمُوَافَقَتِهَا لِتَرْضَى5
زمانیکه حضرت میخواستند دست دزد را قطع کنند، آن جمله را گفتند. بعد آیه نازل شد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» که بعد «فحزن رسول الله». بعد هم وقتی حضرت محزون شدند خدای متعال از خودشان مئونه کردند. برای اینکه یادتان باشد، به این صورت طلبگی میگویم؛ اول پیامبر خدا برای اینکه این بی رحمی را توجیه کنند، فرمودند در فضای احکام شرعی ملاحظات نیست. میگفت این دست من به اسلام خیلی خدمت کرده، حالا که دزدی کردم میخواهید آن را قطع کنید؟! چون دست من به اسلام خدمت کرده، حالا که دزدی کردم و باید قطع شود، آن را قطع نکنید! حضرت رسول از حضرت زهرا هزینه کردند، «فحزنت». خدای متعال در دفاع از حضرت زهرا فرمودند: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ»، «فحزن رسول الله صلیاللهعلیهوآله». در اینجا خدای متعال از پیامبرش هزینه کرد. خب حضرت هم محزون شدند و این بار نوبت به خود خدا رسید و خداوند از خودش هزینه کرد؛ «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا». دو آیه آمد. یعنی شرط گذاشتن خلاف است. اگر خدای متعال به پیامبرش میفرماید «لئن اشرکت» به این معنا نیست که تو شأنیت اشراک را داری. شبیه محال عقلی بودن مقابل توحید است؛ در عصمت محال عقلی نیست؛ اما در توحید محال عقلی است؛ لذا خداوند می فرمایند «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا». قضیه شرطیه خلاف شأن توحید با این کمال قدس نیست. خدا متعال از خودش برای دو ولیّ اعظم خودش هزینه کرد.
شاگرد: ظاهرا دارقطنی صحیح داشته است.
استاد: مسلّم است؟
شاگرد: هوش مصنوعی است.
استاد: من تاریخ الاسلام ذهبی را دیدم؛ ذهبی در آن جا صحیح دارقطنی را می گوید . اما محقق کتاب می گوید نمی دانم مقصود او سنن است یا نه. علی ای حال شاهد این که صحیح غیر سنن است، همین نقل مناقب است. چون این روایت در سنن او نیست.
شاگرد2: خیلی از احادیث هست که در چاپ های جدید حذف شده اند.
استاد: جاهایی که انگیزه ها باشد، این طور می شود.
شاگرد: بنابراین فرمودید سفه و فلس می تواند شرط فعلیت رشد باشد. قبلا رشد را به گونه ای معنا فرمودید که قصد هم در آن بیاید. در این جا هم سفه و فلس را شرط فعلیت فرمودید. الان اگر بخواهید قصد را بیان کنید، مثل شرط فعلیت بیان می کنید؟ یک ایدهای هم بود که آن را شرط فعّال شدنش بگیریم. یعنی کسی که مفلس یا سفیه است شرط فعلیت رشد را ندارند. ولی در قصد، شرط فعلیت رشد را دارد اما با آمدن قصد، فعال هم می شود.
استاد: این که حیثیات این ها خیلی ظریف و نزدیک هم هستند و باید واژه ای به کار ببریم که تفاوت این ها را بگوید، موافق هستم. ولی فرمایش شما را هنوز تصور نکرده ام. شبیه فرمایش شما را در تفاوت بین علم و قدرت عرض کردم. می گفتیم این جا حکم بالفعل است ولی فعال نیست. سه تقسیم کردیم؛ فعلیت، فاعلیت و فعالیت. چون می دیدیم به این سه اصطلاح نیاز است. بین این ها تفاوت است. واقعا علم به حکم لازم است تا حکم را فعلی کنیم. حکم به فعلیت می رسید ولو مکلف خبر نداشت. می گفتیم بین فعلیت حکم مشترک بین عالم و جاهل است. حتی بین غیر قادر هم مشترک است. این خوب است.
در این جا فرمودند محجور بسفه نباشد، مضمون له هم سفیه نباشد. بعد فرمودند: «ولا بأس بكون الضامن مفلساً. فان ضمانه نظير اقتراضه»؛ ضامن نباید مفلس باشد که دیروز خواندیم. ما در فقه کتاب السفیه نداریم. شاید در هیچ کتاب در طول تاریخ فقه نباشد. این مانعی ندارد؛ کتاب الجنین، کتاب الطفل، کتاب السفیه و ... . اما کتاب الفلس را داریم و در کتب فقهی مفصل آمده است. در جواهر هم در پایان جلد بیست و پنجم آمده است. مرحوم صاحب جواهر به تبع محقق اول دارند. محقق اول می فرمایند: «کتاب المفلس؛ المُفلِس هو الفقیر الذی ذهب خیار ماله و بقی فلوسه. اما المفلَّس هو الذی جعل مفلسا». آیا باب افعال در معنای سلب آمده یا از باب « أَغَدَّ البَعیرُ» است؟ نوعا در کتاب های فقهی، از باب سلب گرفته اند. وقتی می گویند «افلس زید» یعنی مال های خوب او به قدری تمام شده که در جیب او تنها فلوس باقی مانده است. فلوس، پول سیاه است.
آقا زحمت کشیده اند و مطلب خوبی ذیل جلسه شصت و یکم با کمک هوش مصنوعی گذاشته اند. نگاه به این ها با عینک طلبگی از باب پیشرفت خوب است. معنای اصلی و هسته ی معنا و میدان معنا و تاریخ معنا و ساختار معنا در ماده «فلس» را ارسال کردهاند. این «فلس» پول سیاه است. اصل آن در روم و امپراطوری بیزانس بوده؛ آن ها پول های سیاه برنزی داشتند که زنگ زده میشد؛ ارزش نداشت و مزیف بود. از آن هایی بود که به آن فلس می گفتند. در یکی از لغات «فول» هم آمده بود، «پُلس» و «فُلِس» را به کار می بردند. در فارسی فاء و پ به جای هم خیلی به کار می رود. اما پولی که ما می گوییم، وقتی ریشه آن به «فول» برگردد و با «فلس» نزدیک باشند، به خیلی قدیم می رود. البته کلمه ای رومی است. پارس و فارس، فردوس و پردیس را هم داریم که این فاء و پ خیلی نزدیک هم هستند. زردشتی هایی هستند که به لهجه خود این ها را نمی توانند اداء کنند و جا به جا به کار میبرند. به پیاز، فیاز می گویند. به پلیس، فلیس می گویند. به پوست، فوس می گوید.
از حیث زبان شناسی دو زبانی هستند که نزدیک هم بوده اند؛ اما دو زبانی که به تمام معنا ممتاز هستند؛ زبان رومی و زبان یونانی. در خیلی از زبان ها اصل خیلی از واژه ها را باید در زبان یونانی پیدا کنید و خیلی ها را هم باید در لاتین و رومی پیدا کنید. واژه ی فلس به یونانی بر نمی گردد، به رومی بر می گردد. امپراطوری بیزانس همین ترکیه ی فعلی بوده. «غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ»6، همین روم بیزانس بوده است. اما آن طور که در ذهنم هست، الان هم در کشورهای عربی به صد دینار، یک فلس می شود. علی ای حال چه بسا در یونان کلمه اتم به جای فلس بوده است. اتم همین فلس بوده. یعنی پول نشکن. آن ها که بعدا به اتم، اتم گفتند یعنی پولی که دیگر جزئی ندارد. نشکن است. صلب است. مثلا ریال در ایران، نصف ندارد و صلب است؛ نشکن است. ظاهرا در یونان اتم می گفتند. اما در روم فلس یا پلس می گفتند.
شاگرد:...
استاد: فلس پول برنزی ای بوده که ضرّاب آن حکومت و امپراطوری بیزانس بود. لذا پول های فارسی فرق داشتند. در زمان ساسانیها تفاوت می کرد. همچنین در یونان هم متفاوت بود. در یونان هم برای خودشان ضرب جدا داشتند.
علی ای حال ذیل جلسه شصت و یکم تحقیق آقا را نگاه کنید. وقتی نگاه می کردم، تک تک این ها را سال ها با زحمتی بحث می کردیم، الان دیدم همه آن ها دسته بندی شده و یک جا آمده است. ما که مباحثه کردیم برایم جذاب بود. چون این مطالب، حاصل شد چقدر فکر است. از این جهت می گویم نگاه کنید.
فلس هر چقدر هم یونانی باشد ولی وقتی به عربی آمده، در ساختار زبان قیاسی عربی اشتقاقات پیدا کرده است. چون زبان ها یا وندی و ترکیبی هستند و یا قیاسی هستند. عربی از زبان های قیاسی است. با وزن درست می کنند؛ فاعل و مفعول و ... . اما زبانهای وندی هیئت ندارند بلکه وندها را به هم می چسبانند و یک کلمه درست می شود. کدام یک از ما احتمال می دهیم خورشید، دو وند است؟ وحال این که «خور» یعنی بزرگ، «شید» یعنی نور. خورشید یعنی بزرگ نور. در «آفتاب»، «آف» به معنای خورشید است، «تاب» هم به معنای تابش است. آفتاب یعنی خورشید تاب؛ تابش خورشید. خیلی کلمات هستند که وندی هستند. لذا کلمه «فلس» که اصلش در بیزانس بود، به عربی قیاسی آمده و به باب افعال رفته و «افلس» شده؛ باب افعال از مولفه های زبانهای قیاسی است.
صاحب جواهر «افلس» را مثل «اغد» معنا کرده است. یعنی تا جایی رفته که زندگی او به فلس رسیده است. یعنی تنها مالی که برایش مانده این مال های بی خودی است. این یک معنای «افعال» است. در مصباح المنیر و خیلی از کتاب ها دیدم که اول آن یکی را گفته بودند. این معنایی که محقق فرموده اند را به عنوان معنای دوم گفته بودند. اما «افلس» که ارتکاز ما بیشتر همان است، از باب معنای سلب در باب افعال است. یکی از معنای باب افعال، سلب است. «افلس» یعنی بی پول شد و حتی فلوس هم ندارد. «مفلس» یعنی بی پول. نه صاحب ردیء ترین پول. این تفاوت هست و لغویین هم گفته اند.
مفلَّس چیست؟ کسی است که حاکم حکم می کند که پول ندارد و مُفلِس است؛ دیّان او باید اموال او را تقسیم کنند؛ دیگر محجور است و حق ندارد در اموالش تصرف کند. وقتی حاکم حکم کرد، آن وقت ممنوع می شود و هر کدام از دیّان هم اگر عین مالشان باشد، طبق فتوای مشهور آن را بر می دارند، بقیه ی اموال هم به فروش گذاشته می شود.
در این جا مطالب خوبی را یادداشت دارم. به عنوان نکاتی که بخورد کردم عرض می کنم. از جاهایی که آدم احتمال قوی می دهد که آن چه که به مشهور منسوب است، مشهور محقق نباشد. یکی همین جا است؛ جلد بیست و پنجم جواهر، صفحه سیصد و بیست و هفت. صحبت سر این است که وقتی محجور شده و طلبکارها دورش را گفتند، او که مالی ندارد اما به راحتی می تواند کسب کند، حاکم شرع می تواند به او بگوید که برو کسب کن؟ صاحب جواهر بعد از مطالبی می فرمایند:
وكيف كان فالإنصاف أن كلمات الأصحاب في المقام لا يمكن جمعها على معنى واحد ، بل لعل الحاصل مما ذكرناه منها أربعة أقوال أو خمسة ، وأن المشهور منها عدم وجوب التكسب حتى بالتقاط مباح لا يحتاج إلى تكلف ، فيكون وجوب الوفاء عندهم مشروطا باتفاق حصول اليسار 7
«و كيف كان فالإنصاف أن كلمات الأصحاب في المقام لا يمكن جمعها على معنى واحد ، بل لعل الحاصل مما ذكرناه منها أربعة أقوال أو خمسة»؛ خیلی عجیب است، بعد این طور می گویند...؛ معمولا صاحب جواهر با مشهور در نمی افتند و بنائشان دفاع از مشهور است. اما آیا واقعا مشهور این را می گویند؟! ایشان می گویند: «وأن المشهور منها عدم وجوب التكسب»؛ کسی که مفلس است و طلبکاران دورش را گرفته اند...؛ «وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيْسَرَةٍ»8. «میسرة» یعنی کار درست شود. اما کار درست شود به اتفاق؟ کسی به او ببخشد؟ یا نه، «الی میسرة» یعنی برود کسب کند؟! وقتی می تواند کسب کند! می گویند آیه نگفته که «میسرة» یعنی کسب کند. «وأن المشهور منها عدم وجوب التكسب حتى بالتقاط مباح لا يحتاج إلى تكلف»؛ حتی اگر راه بیافتد و به راحتی هیزم جمع کند و پول کسب کند، لازم نیست. «فيكون وجوب الوفاء عندهم مشروطا باتفاق حصول اليسار»؛ «فنظرة الی میسرة» یعنی مهلت بدهید تا خودش کسب کند. اما چه کسی گفته مکلف است؟! البته صاحب جواهر شروع به مناقشه در حرف مشهور می کنند. من می خواهم عرض کنم در فقه خیلی داریم که تلقی مشهور به این صورت می شود که اگر تفحص کنیم، تلقی مشهور نیست. یعنی بعضی از ضوابط کلاسی، در اذهان وانمود می کند که مشهور این چنین می گویند. در حالی که از اذهان و ارتکازات عرفی خیلی دور می آید که بگوییم مشهور این را می گویند که به ساده ترین کار نیازی نیست.
به عبارت سید برگردیم. لغت مفلس و مفلّس را از جواهر عرض کردم. سید در این جا می فرمایند: « ولا بأس بكون الضامن مفلساً»؛ آیا وقتی مفلس هست می تواند ضامن دیگری شود؟ دیّان دور او را گرفته اند و می خواهند اموال را تقسیم کنند، اگر مال بیشتری ندارد ذمه ی او مشغول به دیگران است، حالا هم می خواهی ضامن دیگری شوی؟! سید می فرمایند مانعی ندارد. «فان ضمانه نظير اقتراضه»؛ چون مفلَّس شده نمی تواند قرض کند؟! هیچ کس نمی تواند به او قرض دهد؟! بگوییم خودت مفلّس هستی و نباید قرض کنی! اقتراض که اشکالی ندارد. لذا ضمان هم اشکال ندارد. چون وقتی ضامن می شود یک دینی به ذمه ی او می آید اما ربطی به دین دیّان ندارد. دیّان پول خودشان را بر می دارند، چون مفلّس شده دیگر او نمی تواند در اموال قبلی خود ضامن شود. وقتی هم ضامن شد، آن اموال برای دیّان است؛ لذا ضمان او ربطی به دیّان ندارد. لذا می فرمایند: «فلا يشارك المضمون له مع الغرماء»؛ مضمون له و طلبکاری که او برایش ضمانت کرده، با غرماء مشارک نمی شود. آن ها به صورت جداگانه طلب خودشان را دارند. این یک ضمان و ذمه ی جدیدی است که اشکال ندارد.
عبارت مرحوم حکیم را هم برای شنبه بخوانم. وجه این که مفلس می تواند ضامن شود را بیان می کنند:
لأن الفلس إنما يمنع من التصرف في ماله لا في نفسه. والضمان تصرف في النفس ، لأنه اشتغال الذمة بالمضمون ، نظير الإجارة على العمل ، فإنها تصرف في النفس ، مقابل إجارة العين ، فإنها تصرف في المال.9
«لأن الفلس إنما يمنع من التصرف في ماله لا في نفسه. والضمان تصرف في النفس»؛ وقتی ضامن می شود، در جانش و در شخصیت خودش تصرف می کند، نه در مالش. چرا ضمان تصرف در نفس است؟ «لأنه اشتغال الذمة بالمضمون»؛ذمه اش را مشغول می کند. «نظير الإجارة على العمل»؛ چون مفلّس است نمی تواند اجیر شود؟! می تواند. «فإنها تصرف في النفس، مقابل إجارة العين، فإنها تصرف في المال».
اما چرا اقتراض اشکالی ندارد؟ می فرمایند: «فإنه يوجب اشتغال ذمته، فهو تصرف في نفسه لا في ماله». بعد می فرمایند: چرا غرماء با او شریک نیستند؟ «لتعلق حق الغرماء بالمال قبل صيرورته غريماً ، فلا يصح أن يشاركهم». روی این ها تامل کنید. ان قلتهای طلبگی ای هست و برای جولان ذهنی خوب است.
شاگرد: اگر بپذیریم که تصرف در نفس است، باید تصرفات مفلس در بیع کلی را بپذیریم.
استاد: یعنی سلف است. کسی که مفلّس است، می گویند اموال قبلی او محکوم است. هر مالی که ضمیمه ی جدیدی برایش باشد اشکالی ندارد. الان می خواهد چیزی را بفروشد، خب او که مالی ندارد تا بفروشد. فقط می تواند بخرد. وقتی چیزی را به ذمه بخرد، ذمه ی الان او ربطی به دیّان ندارد. لذا بیعی که شما گفتید در طرف خرید خوب است. یعنی مفلس می تواند بخرد یا نه؟ اگر به ذمه اش بیاید مشکلی ندارد. چون ذمه ی او ربطی به دیّان ندارد. ذمه ی جدید است. چیزی را خریده و بعدا باید بدهد. این که فروشنده عالم بوده یا جاهل، در جواهر گفته اند. اما آن چه که مقصود شما بود،کلی را سلف کند. یعنی می گوید اموال من برای دیّان است، ولی مثلا پنجاه کیلو گندم کلی را برای دو ماه دیگر می فروشد، این جا بیع نیست، بیع سلف است. بیع را برای آن طرفش می گوییم و سلف را برای کلی می گوییم. ولذا مرحوم شیخ هم فرمودند «یشترط فی البیع ان یکون المبیع عینا». در سلف می گوییم «المبیع کلی». چرا این طور می گویند؟ چون احکامشان فرق می کند. خیلی احکام در سلف هست که در بیع نیست. روی این فضا بیع نمی گوییم. سلف می گوییم. سلف یک مفلس اشکال دارد یا ندارد؟ روی این ضابطه ای که گفتیم اشکالی ندارد. چون در ذمه ی خودش یک کلی ای را به یک ثمنی می فروشد. پولی هم که دستش می آید مال مجدد است و مالی نیست که محکوم به حجر باشد.
والحمد لله رب العالمین
کلید: فلس، مفلس، سفیه، رشد، جامع رشد، اصابة الخیر، محجور،
1 مستمسك العروة الوثقى جلد : 13 صفحه : 253 نویسنده : الحكيم، السيد محسن
2 الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقية جلد : 3 صفحه : 81 نویسنده : الشهيد الثاني
3 همان 177
4 همان ج9 ص276
5 مناقب آل أبي طالب - ط علامه جلد : 3 صفحه : 324 نویسنده : ابن شهرآشوب
6 روم 2و 3
7 جواهر الكلام جلد : 25 صفحه : 327 نویسنده : النجفي الجواهري، الشيخ محمد حسن
8 البقره 280
9 مستمسك العروة الوثقى جلد : 13 صفحه : 253 نویسنده : الحكيم، السيد محسن